۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

آن که بی باده کند جان مرا مست، کجاست؟


آن که بی باده کند جان مرا مست، کجاست؟
وان که بیرون کند از جان و دلم دست، کجاست؟
آن که سوگند خورم، جز به سر او نخورم
وان که سوگند من و توبه ام اشکست، کجاست؟
وان که جان ها به سحر نعره زنانند از او
وان که ما را غمش از جای ببردست، کجاست؟
جای جانست وگر جای ندارد چه عجب
این که جان می طلبد در تن ما مست، کجاست؟
پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود
وان که در پرده چنین پرده ی دل بست، کجاست؟
عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وان که او مست شد از چون و چرا رست، کجاست؟
شمس دین خاطر ما یافت فنا بی رخ تو
وان که برخاست از این پرده نه بنشست، کجاست؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی    

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ کنفوسیوس - 2

رواست که فلسفه ی کنفوسیوس (Confucius) را دادگرانه مورد داوری قرار دهیم. این فلسفه -هر چه که باشد- بیش از شعر عهد جوانی به خرد مقرون است و ما چون پا به پنجاه سالگی گذاریم، خود بینشی آن چنان می یابیم. با این وصف، اگر به هنگام جوانی و نوجویی هم با این فلسفه دمساز شویم، باز می توانیم حقایق نیمه تمامی را که خویشتن دریافته ایم، در پرتو آن برای خود روشنی بخش گردانیم. فلسفه ی کنفوسیوس را نباید یک نظام فلسفی، یعنی دستگاهی همساز، شامل منطق و فلسفه ی اولی و اخلاق و سیاست تلقی کرد. کنفوسیوس، برای آموختن فن استدلال، قوانین و قیاسات منطقی را لازم نمی دانست و فقط با ذهن وقاد خود به تحلیل عقاید شاگردانش می پرداخت. شاگردان، زمانی که آموزشگاه او را ترک می گفتند، چیزی از منطق نمی دانستند، اما به وضوح و دقت می اندیشیدند. روشن بینی و درست اندیشی و پاک سخنی، اولین درس های استاد بود. می گفت: « غایت قصوای کلام این است که دریافت شود» و این نکته ای است که فلسفه در موارد بسیار از آن غافل مانده است. «هر گاه چیزی را می دانید، برسانید که می دانید و هر گاه نمی دانید، واقع امر را تصدیق کنید. این است معنی دانش». به نظر او، مبهم گرایی و مبهم گویی کاری است خلاف صداقت و مایه ی ادبار اجتماعی. اگر امیری که از حیث عمل و قدرت امیر نیست، «امیر» خواند نشود، اگر پدری که پدرانه رفتار نمی کند، «پدر» نام نگیرد و اگر فرزند ناسپاس، «فرزند» شمرده نشود، آن گاه مردمان کلمات را دیگر به خطا به کار نخواهند برد.
کنفوسیوس، چون فلسفه را در خدمت کشورداری می خواست، از فلسفه ی اولی رو بر گرفت و کوشید که اذهان شاگردانش را از مسایل مرموز یا لاهوتی منصرف گرداند. چندان که مفسران امروزی آثار او، متفقاً، او را «لا ادری» می خوانند. چون کی لو درباره ی «خدمت به ارواح {مردگان}» سوالی کرد، استاد در پاسخ گفت: «تو که قادر به خدمت مردمان نیستی، چگونه می توانی به ارواح آنان خدمت کنی»؟ کی لو پرسید: «بارم ده که درباره ی مرگ بپرسم»، کنفوسیوس پاسخ داد: «تو که زندگی را نمی شناسی، چگونه می توانی به شناسایی مرگ نایل آیی»؟ 
تنها نکته ای که از فلسفه ی کنفوسیوس که در فلسفه ی اولی می گنجد، این است که وی در همه ی نمودها، وحدت می دید و می کوشید تا میان قوانین سلوک صحیح و نظامات طبیعت، هماهنگی پایداری بیابد. بیش از هر چیز، اخلاق را مورد توجه قرار می داد. هرج و مرج عصر خود را هرج و مرج اخلاق می دانست و آن را معلول ناتوان شدن عقاید کهن و پخش شکاکیت سوفسطایی -درباره ی صواب و خطا- می شمرد و باور داشت که برای درمان آن نباید به اندیشه های کهنه متشبث شد، بلکه باید دانشی بیشتر به دست آورد و با ایجاد زندگی خانوادگی منظم، اخلاق را احیا کرد. اگر همه ی سخنان استاد و شاگردانش را فراموش کنیم، ولی یک سخن را به خاطر سپاریم، می توانیم به کنه قضایا راه یابیم و به راز زندگی راه بریم. کنفوسیوس می گوید:
«جهان دستخوش جنگ است، زیرا کارهای آن درست رتق و فتق نمی یابد. کارها درست رتق و فتق نمی یابد، زیرا قوامین وضعی، جای نظام اجتماعی طبیعی خانواده را گرفته است. خانواده آشفته شده و نظام اجتماعی طبیعی را از کف داده است، زیرا مردم فراموش کرده اند که بدون انتظام کارهای خود درمانده اند، زیرا دلهاشان صافی نیست، زیرا تفکرشان صادقانه نیست، نسبت به واقعیت منصف نیستند و طبایع خود را به جای ابراز، کتمان می کنند. تفکرشان صادقانه نیست، زیرا به جای آن که با پژوهش بی طرفانه درباره ی چیزها، دانش خود را تا برترین مرز بگسترند، مجال می دهند که امیالشان رنگ واقعیت ها را دگرگون کند و قضایا را چنان که خواست آنان است جلوه گر سازد. اگر مردم جویای دانش بی غرضانه باشند، تفکرشان مقرون به صدق می شود. اگر افکار آنان مقرون به صدق باشد، قلوب آنان از هوس های آشفته شسته می شود. اگر قلوب ایشان شسته شود، نفوسشان انتظام می یابد. اگر نفوسشان انتظام یابد، خانواده هایشان خود به خود منظم خواهد شد؛ این هم نه با وعظ فضیلت مآبانه یا مجازات شدید، بلکه با روشی ساده حاصل می شود -روش نمونه بودن و سرمشق شدن. اگر خانواده به این شیوه به میانجی دانش و درستکاری و با راهنمایی عملی، منظم گردد، قهراً چنان نظامی که مایه ی کشورداری موفقیت آمیز باشد، یک بار دیگر در جامعه پدید آید. اگر دولت از عدالت و آرامش داخلی بهره برد، همه ی عالم غرق صلح و سعادت خواهد شد».
فلسفه ی کنفوسیوس می خواهد انسان کامل به بار آورد و فراموش می کند که انسان ددی شکاری است. این فلسفه، که مانند مسیحیت هدفی بر می گزیند و نردبانی برای رسیدن به آن دردسترس می گذارد؛ یکی از آثار زرین فلسفه است.

تاریخ تمدی؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 741 تا 744  

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

انزوا

باران بامدادی آهسته انگشت بر پنجره ی اطاق کوچک من می زند و مرا بیدار می کند. در میان مرغدان، مرغک دیده می گشاید و بال بر هم می زند. روستایی سحر خیز، شتابان از بستر بر می خیزد تا به سوی کشتزار رود. اندکی بعد، خورشید سر از پشت افق به در خواهد کرد و قطره های باران در پرتو نخستین اشعه ی لرزان آن خواهند درخشید.
از بستر بر می خیزم. ابرهای شفاف را سلام می گویم و مشتاقانه به نخستین چهچهه ی بامدادی پرندگان گوش فرا می دارم. زیبایی بامدادان و لبخند دهکده را می نگرم. در دل نشاطی فراوان می یابم، زیرا دیرگاهی است که از دیدار شهر و دیوارهای آن که در درونشان کینه و غم در کنار هم خانه کرده اند و من ناچارم در آن با تلخی زندگی کنم و با تلخی نیز جان سپارم، به تنگ آمده ام.

کنت جاکومو لئوپاردی
نویسنده و شاعر ایتالیایی
1827-1798
برگرفته از «منتخبی از زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب، ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا  

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ کنفوسیوس - 1


کنفوسیوس؛ فیلسوف و رهبر مذهبی چینی
479-551
پیش از میلاد
کونگ چی یو، که شاگردانش او را کونگ فوتزه، یعنی «کونگ استاد» می خواندند، به سال  551 قبل از میلاد، در چوفو، در امارت لو که همان استان شانتونگ کنونی است زاده شد. وی به خانواده ای متعلق بود که هنوز برقرار است و قدیم ترین خانواده ی چینی محسوب می شود. پدرش هفتاد ساله بود و چون فرزند به سه سالگی رسید، پدر درگذشت. او را به مدرسه فرستادند، ولی برای کمک به مادر، به شغلی نیز تن در داد و شاید رخوت یا وقاری که همه ی اوراق کارنامه ی عمر او را در نوردیده است، در همین اوان کودکی بر او دست یافته باشد. با این وصف، در جوانی مجال آن داشت که در تیراندازی و خنیاگری تردست گردد. بر خلاف نیچه، میان فلسفه و ازدواج مخالفتی ندید؛ پس در سن نوزده همسری برگزید و در بیست و سه او را رها کرد و ظاهراً دیگر متأهل نشد. در سال بیست و دوم عمر، کار خود -آموزگاری- را آغاز کرد. خانه ی خود را آموزشگاه گردانید و از شاگردان جز شهریه ی قلیلی که در استطاعت آنان بود، نخواست. برنامه ی درسی او مرکب از تاریخ و شعر و آیین مردم داری بود. می گفت: «شعر، منش انسانی را می سازد، آیین مردمداری، به میانجی آداب در تشریفات، منش را می پرورد و موسیقی منش را کمال می بخشد». همچون سقراط، شاگردان خود را به شیوه ی زبانی درس می داد و چیزی نمی نوشت. از این رو، آن چه از او می دانیم ناشی از گزارش های اعتماد ناپذیر شاگردان اوست. وی که از حمله کردن به فرزانگان دیگر پرهیز می نمود، رد کردن عقاید دیگران را اتلاف عمر می شمرد، با رفتار خود، سرمشقی پسندیده برای فیلسوفان آتی باقی نهاد. در کار تدریس هیچ گونه روش منطقی دقیق به شاگردان نمی آموخت، بلکه به آرامی خطاهای آنان را نشان می داد و از آنان فراست می خواست و هوش آنان را تیز می کرد. می گفت: «به راستی نمی توانم برای کسی که به گفتن "چه فکر کنم؟" معتاد نباشد، کاری کنم».
معلمی کهنه پرست بود و باور داشت که رعایت حدود شاگردی و معلمی ضرور است. تقید به آداب، آرمان او بود. آیین مردم داری آب و نانش بود. کوشید تا لذتجویی غرایز را با خشکی و سختی کشی مشرب خود تعدیل کند. شاگردانش به ما اطمینان می دهند: « چهار چیز بود که استاد از آن ها یکسره بر کنار بود: با تصدیق بلا تصور و تصمیمات نسنجیده ی هوسناکانه و لجاجت و خودخواهی سر و کار نداشت».

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 735 تا 737              

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

وای باران، باران، باران























وای باران،
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ 
وای باران،
باران؛
پر مرغان نگاهم را شست
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه...
از آن پاک تری
تو بهاری
نه...
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را

بخشی از قطعه ی بلند آبی، خاکستری، آبی
زنده یاد حمید مصدق

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

Happy Birthday Reliable Soul: Mother Teresa























DO IT ANYWAY

People are often unreasonable,
illogical and self-centered;
Forgive them anyway.
If you are kind,
people may accuse you of selfish ulterior motives;
Be kind anyway.
If you are successful,
you will win some false friends and true enemies;
Succeed anyway.
If you are honest and frank,
people may cheat you;
Be honest anyway.
What you spend years building,
someone could destroy overnight;
Build anyway.
If you find serenity and happiness,
they may be jealous;
Be happy anyway.
The good you do today,
people will often forget tomorrow;
Do good anyway.
Give the world the best you have,
and it may never be enough;
Give the world the best you've got anyway.
You see, in the final analysis,
it is between you and God;
It was never between you and them anyway.

Mother Teresa
1910-1997

http://www.maryourmother.net/Teresa.html
http://fa.wikipedia.org/wiki/مادر_ترزا

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

جهانی شدن، محلی ماندن؟

جهانی شدن از غصب کامل روح مردم به وسیله ی کالاهای فرهنگی آمریکایی، که اغلب به این شکل تصور می شود، فاصله ی زیادی دارد. تکه پاره ها و محصولات فرهنگ مصرف آمریکا همه جا ظاهر می شوند، اما آن ها جهان را مانند تصور آمریکا شکل نمی دهند. شما می توانید تصمیم بگیرید کوکا بنوشید، مک دونالد بخورید و دیسنی تماشا کنید، اما به هیچ معنایی آمریکایی نباشید. یک روزنامه تصویر یک جنگجوی طالبان را نشان می داد که کلاشینکف بر دوش خود حمل می کرد -همچنین یک ساک ورزشی با مارک سواش «نایک» با خود همراه داشت.
فرهنگ های طبیعی خیلی قوی تر از آن ها هستند که مردم ظاهراً فکر می کنند. آن ها می توانند بعضی اثرهای خارجی را پذیرا شوند و در برابر بقیه مقاومت کنند. «آمارتیا سن» یک اقتصاددان درخشان، متفکر و برنده ی جایزه ی نوبل کاملاً حق دارد وقتی می گوید: «وحشت زده های فرهنگی اغلب دیدگاه بسیار سستی از هر فرهنگی دارند و مایلند توانایی ما را به یاد گرفتن از جای دیگر بدون آن که غرق این تجربه بشویم، کم اهمیت بگیرند». 

جهان باز؛ واقعیت های جهانی شدن
نوشته ی فیلیپ لگرین، برگردان پارسی فریدون دولتشاهی، ص 440 و 441    

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

اگر ستیزه نکنید، هیچ کس در جهان نخواهد توانست با شما ستیزه کند،... گزند را با مهربانی تلافی کنید... به کسانی که نیکوکارند، نیکی می کنم و به آنان که نیکوکار نیستند نیز نیکی می کنم. به این شیوه، همه به نیکی کشانیده می شوند. نسبت به کسانی که اخلاص دارند مخلصم و نسبت به آنان که اخلاص ندارند نیز مخلصم. به این شیوه، همه به اخلاص کشانیده می شوند. ... نرم ترین چیزهای جهان، درشت ترین اشیا را در هم می شکنند و بر آن ها غالب می آیند. ... در جهان چیزی ملایم تر از آب نیست. با این وصف، برای حمله بر اشیایی که قدرت و استحکام دارند، چیزی تواناتر از آب وجود ندارد.

لائوتزه (Lao-tze)
فیلسوف چینی (531 - 604 قبل از میلاد)
برداشت از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب سوم از جلد اول، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 732        

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

ترانه ی قدیمی؛ چشم نرگس



خواهم که بر زلفت     زلفت     هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی     حال هر کسی     چشم نرگست     مستانه مستانه
خواهم بر ابرویت     رویت     هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی     مثل من کسی     چشم نرگست     دیوانه دیوانه
یک شب بیا منزل ما     حل کن دو صد مشکل ما     ای دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد     روح و روان ما شد *

   
* اثر شوریده ی اعمی، ملقب به فصیح الملک، شاعر شیرازی که در زمان مظفر الدین شاه می زیسته است. این ترانه در برنامه ی شماره 102 گلهای تازه، با صدای محمدرضا شجریان، به شکل زیبایی اجرا شده است. برای دانلود و شنیدن این برنامه می توانید از این لینک استفاده نمایید:  گنجینه ی موسیقی ایرانی - گلهای تازه 

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

رهیافتی درونزا به توسعه؛ توسعه ی ذهن - 1























فلش بک 1. سال ها پیش بود و من در یک دوره ی دانشگاهی، درسی به نام «اقتصاد توسعه» را با استاد خوش نام و صاحب سبکی انتخاب کرده بودم؛ دید بسیار جالب و متفاوتی به مفهوم توسعه داشت و فراتر از مدل ها و کلیشه های تئوریک شناخته شده برای این ترم دانشگاهی، توسعه ی اقتصادی را مفهومی متنوع و میان رشته ای تعریف می کرد. شاید آن روز به صورت آرمانی به درس های او گوش می دادم و خیلی به عمق آموزه هایش راه نمی یافتم. امروز اما، درس های شیرینش برایم در دنیای واقعی رنگ گرفته و آن ها را با سلول هایم لمس می کنم.
فلش بک 2. باز هم سال ها پیش، البته نه به اندازه ی سطور پیشین، دوستی که بیش از دو برابر سن من در دنیا زیسته بود و سرد و گرم می د انست و پیراهن بسیار پاره کرده بود، به مناسبت موضوعی گفت فلانی یک چیز همیشه یادت باشد و آن این که «هیچ گاه فقر خود را در زندگی مشترک با همسرت تقسیم نکن و زمانی به زندگی مشترک بیندیش که فقر خود را بر طرف کرده باشی». من کمی به او خیره شدم و او گفت: «به این جمله عمیق و در همه ی جوانب بیندیش تا ابهاماتت برطرف شود». پس از آن، گاه گاهی به جمله ی دوست دنیا دیده اندیشیدم و امروز معنی واقعی آن را با سلول هایم لمس می کنم.
درآمد به موضوع. جدای از تعاریف کلاسیک و آکادمیک واژه ی «توسعه»، الگوها و مدل های موجود، روش های دستیابی به آن و مسائلی از این دست که به هیچ وجه به دنبال بیان آن ها در این نوشته نیستم (که البته هر علاقمندی حجم انبوه و متراکمی از آن ها را در کتاب ها و متون آکادمیک خواهد یافت) خواستم از آموزه های استاد و پند دوست دنیا  دیده، دریچه ای به شیوه ای دیگر گون اندیشیدن به مفهوم واژه ی «توسعه» بگشایم: امروزه در جهان معاصر و در نگرش های مدرن اقتصادی - اجتماعی، توسعه را بیش از آن که مفهومی آغاز شده از درون یک جامعه و تسری یافته به درون یک فرد در نظر بگیرند، مفهومی آغاز شده از درون یک فرد و تسری یافته به درون جامعه می دانند. معنی روشن تر این جمله چیست؟ این رهیافت می خواهد به ما بگوید که توسعه بیش از آن که امری باشد که یک جامعه به آن دست می یابد و از توسعه یافتگی آن جامعه، افراد عضو آن هم توسعه یافته می شوند، امری است که درون افراد یک جامعه متولد می شود و چون هر یک از افراد جامعه از توسعه یافتگی برخوردار شد، لاجرم جامعه که ساختی اجتماعی از تک تک افراد انسانی است نیز توسعه یافته خواهد شد. به عبارت دیگر، توسعه یک عامل درونزا برای یکایک افراد انسانی هر جامعه تلقی می شود و در اثر عملکرد آن در دورن افراد، مدار جامعه نیز از موهبت توسعه یافتگی برخوردار خواهد شد. حال به حرف استاد سال های پیش خود باز می گردم و به یاد می آورم که او اولین درس توسعه را با عنوانی نزدیک به این مضمون: «توسعه فکر یا ذهن» برایمان پیش کشید و خواست بگوید که یک جامعه زمانی از نعمت توسعه برخوردار می شود که یک یک مردمانش دارای ذهنی، فکری و اندیشه ای توسعه یافته و توسعه طلب باشند و پیش از آن که منتظر آن باشند که عبور از مدار یک جامعه ی توسعه یافته آن ها را از مواهب توسعه یافتگی برخوردار نماید، خود به رشد و ارتقای کیفیت های زندگی خود و روش های برخورد با محیط پیرامون و حل مسائل آن اقدام نموده و از کنار توسعه یافتگی خود، جامعه ی خود را نیز در مدار توسعه یافتگی قرار دهند. برای تأکید بیشتر به حرف دوست دنیا دیده باز می گردم و به یاد می آورم که او تلاش می کرد که به من بفهماند که فقر، کمترین و ساده ترین شکلش، فقر مادی و اقتصادی محسوب می شود و مشکل بزرگتر زمانی رخ خواهد داد که فقر ما ریشه در کمی دانستن، عدم قدرت تحلیل درست دنیای پیرامون و حل مسئله و ناتوانی برای مدیریت مجموعه های انسانی ای که در آن عضو شده ایم از قبیل خانواده، گروه شغلی، گروه تحصیلی و نهادهای اجتماعی ای از این دست داشته باشد. در نوشته ی آغازین تنها به دنبال طرح مسئله و درآمدی به موضوع بوده ام و در شماره های بعدی، تلاش خواهم کرد با بیان مثال های موردی از زندگی اجتماعی خود به جزئیات بیشتر و شکافت دقیق تر موضوع بپردازم.                     

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن


گر عارف حق بینی، چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکته ی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ انا الحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوه ی ساقی را در جام بلورین بین
هم باده ی بی غش را با ساده ی بی غم زن
ذکر از رخ رخشانش، با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش، با عیسی مریم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی، نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری، بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری، با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی، با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی، بر چشمه ی زمزم زن
در پای قدح بنشین، زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه ی رستم زن
گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی، صد طعنه به مرهم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
یا خازن جنت شو، گل های بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بنده ی عقبی شو، یا خواجه ی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقه ی ماتم زن
زاهد سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم در کش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده ی پر نم زن
گر همدمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز، هم آه دمادم زن
سلطانی اگر خواهی، درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش، نه سکه به درهم زن
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
تا چند فروغی را مجروح توان دیدن؟
یا مرهم زخمی کن، یا ضربت محکم زن

فروغی بسطامی

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مهاتما گاندی - 3

درست در همین ایام (مارس 1922) بود که حکومت تصمیم گرفت او را توقیف کند. مقاومتی نکرد، از گرفتن وکیل خودداری ورزید، و هیچ دفاعی از خود به عمل نیاورد. وقتی که دادستان او را متهم کرد که با نوشته هایش مسئول خشونتی است که بلوای 1921 را بر انگیخته، گاندی با عباراتی پاسخ داد که او را ناگهان به افتخار رساند:
«مایلم تمام سرزنشی را که مدعی العموم فاضل در زمینه ی حوادث بمبئی، مدرس و چوری چورا بر دوش من گذاشته بپذیرم. عمیقاً بر این حوادث فکر می کنم و شب های متوالی با این فکر به خواب می روم، و برای من غیر ممکن است که خود را از این جنایات شیطانی جدا بدانم... . مدعی العموم فاضل کاملاً حق دارند که می گویند من، در مقام مردی که مسئولیت دارد، مردی که از سهم خوبی از تربیت برخوردار شده است،... باید به نتایج هر یک از اعمالم آگاه باشم. من می دانستم که دارم با آتش بازی می کنم، وتن به مهلکه دادم، و اگر آزاد بودم باز همین کار را می کردم. امروز صبح احساس می کردم که اگر مطالبی را که الساعه اینجا گفتم نگویم، در انجام وظیفه ام کوتاهی کرده ام.
من می خواستم از خشونت بپرهیزم. اکنون هم می خواهم از خشونت بپرهیزم. عدم خشونت اولین رکن ایمان من است، و آخرین رکن عقیده ی من نیز هست. اما من می بایست راهی را بر می گزیدم. یا می بایست به نظامی تن می دادم که به کشور من این لطمات جبران ناپذیر را وارد آورده است، یا خطر خشم دیوانه وار مردمی را به جان می خریدم که چون حقیقت از لبان من می فهمیدند قیام می کردند. می دانم که مردمم گاه گاه دست به دیوانگی هایی زده اند؛ ازاین بابت از ته دل متأسفم، واز آن رو اینجا هستم که، نه فقط به کیفری سبک، بلکه به شدیدترین مجازات ها تن در دهم. تقاضای ترحم نمی کنم. تقاضای تخفیف هم نمی کنم. پس، من اینجا هستم که، به خاطر آن چه در قانون جنایت عمدی شمرده می شود، و به نظر من عالی ترین وظیفه ی هر شارمندی است، با خوشحالی تسلیم شدیدترین مجازاتی شوم که مستحق آنم». 
قاضی در نهایت تأسف گفت که مجبور است او را به زندان بفرستد. کسی را که میلیون ها تن از هموطنانش «وطنپرست بزرگ و رهبر بزرگ» می دانند؛ قاضی تصدیق کرد که حتی مخالفان گاندی او را به چشم مردی نگاه می کردند که «آرمان های بزرگ، و زندگانی شرافتمندانه و پاک» دارد. سرانجام، او را به شش سال حبس محکوم کرد.
گاندی را به سلول مجرد انداختند، اما شکایتی نکرد. می نویسد: «هیچ یک از زندانی های دیگر را نمی توانستم ببینم، گر چه واقعاً نمی فهمم چگونه معاشرت من می توانست به آنان آسیب برساند». ولی « شادم، سرشت من تنهایی را دوست دارد. من آرامش را دوست دارم. و اکنون این فرصت را دارم که به مطالعاتی سرگرم باشم که در جهان بیرون، ناگزیر، از آن ها غافل بودم». با پشتکار بسیار به خواندن آثار بیکن، کارلایل، راسکین، امرسن، ثورو و تولستوی پرداخت و ساعات متمادی با بن جانسون و والتر اسکات خود را تسلا می بخشید. بارها بهاگاواد گیتا را خواند. زبان های سانسکریت، تامیل و اردو را فرا گرفت تا بتواند هم به دانشمندان نامه بنویسد و هم با توده  مردم صحبت بکند. برای دوره ی شش ساله ی حبس خود برنامه ی مفصلی برای مطالعه و تخقیق تهیه کرد، و در کمال دقت آن را به موقع اجرا گذارد، تا آن که حادثه ای روی داد. در این مورد خود می گوید: « با شادی جوان بیست و چهار ساله به مطالعه ی آن کتاب ها می نشستم و پنجاه و چهار سال سن و جسم ناتوانم را از یاد می بردم». 
گاندی و تاگور
بیماری آپاندیسیت، از زندان نجاتش داد و طب غربی که او غالباً از آن خرده می گرفت، موجب بهبودش شد. جمعیت عظیمی دم در های زندان جمع شدند تا او را به هنگام خارج شدن ببینند، و موقعی که او رد می شد، خیلی ها به جامه ی خشنش بوسه می زدند. اما او از سیاست و قرار گرفتن در منظر عام پرهیز کرد، ضعف و بیماری را بهانه آورد و در مدرسه اش، در احمد آباد، گوشه گرفت و سال های بسیار با شاگردانش در انزوای آرامی زندگی کرد. اما از آن خلوتگاه، هر هفته، از طریق هفته نامه اش به نام هند جوان، سرمقاله هایی در تشریح فلسفه اش درباره ی انقلاب و زندگی منتشر می کرد. از پیروانش خواست که از خشونت بپرهیزند، نه فقط به این دلیل که این کار خودکشی است، و هند هیچ تفنگی نداشت، بلکه به این دلیل که استبدادی جای استبداد دیگری را می گیرد و بس؛ به آنان می گفت: «تاریخ به ما می آموزد که آنانی که، بی شک به انگیزه های شریف و ارجمند، آزمندان را، با توسل به زور، از امتیازات خود محروم کرده اند، به نوبه ی خود شکار بیماری مغلوبان شده اند... . اگر هند به دستاویزهای خشن رو آورد، من علاقه ام را به آزادی آن از دست خواهم داد. زیرا ثمره ی این گونه دستاویزها نه آزادی، بلکه بردگی است».  
تاگور درباره ی گاندی چنین گفته است:
«او در آستانه ی کلبه های هزاران بینوا می ایستاد و همچون آنان جامه می پوشید، با آنان به زبان خودشان سخن می گفت. در اینجا پیکر او لااقل حقیقت زنده ی مجسم بود، نه صرف منقولاتی از کتاب ها. به این دلیل، «مهاتما» (Mahatma) (به معنای روح بزرگ) نام حقیقی اوست، و این نامی است که مردم هند به او داده اند، جز او چه کسی حس کرده است که همه ی هندیان گوشت و خون او را دارند؟... موقعی که عشق به در خانه ی هند آمد، آن در کاملاً گشوده بود... . به ندای گاندی غنچه ی عظمت نوین هند شکفته شد، کما این که در روزگاری که بودا حقیقت مهر و همدردی را در میان موجودات زنده اعلام کرده بود، هند شکوفا شد. ندای گاندی در عظمت جدیدی شکوفا شد».
وظیفه ی گاندی متحد کردن هند بود، و او آن وظیفه را به انجام رساند. وظایف دیگر چشم به راه مردان دیگراست.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 706 تا 709                      

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مهاتما گاندی - 2

موهان داس کارمچاند گاندی (Mohandas Karamchand Gandhi) در 1869 متولد شد. خانواده اش از طبقه ی وایشیه {کشاورزان و سوداگران} بود و به فرقه ی جین تعلق داشت و پایبند اصل آهیمسا (Ahimsa) بود، که همانا هرگز نیازردن موجودات زنده است. پدرش مدیری قابل، اما در امور مالی متخصصی بدعت گذار بود؛ به خاطر درشتیش، مناصبش را یکی بعد از دیگری از دست می داد و تقریباً تمام ثروتش را صرف کارهای خیر کرد و مختصری هم برای خانواده اش گذاشت. مهندس هنوز بچه بود که از دین روی برگردانید، چه از فسق زناکارانه ی برخی خدایان ناخشنود بود؛ و برای آن که این تحقیر ابدی خود را در باب دین نشان دهد، گوشت خورد. قضا را از این گوشت بیمار شد و بار دیگر به سوی دین روی آورد.
در هشت سالگی نامزد گرفت و در دوازده سالگی با کاستوربای (Kasturbai) ازدواج کرد، و این زن در کلیه ی ماجراهای زندگی گاندی -ثروت، فقر، زندان رفتن ها و «برهمه چاریه»- به گاندی وفادار بود. در هجده سالگی در امتحانات ورودی دانشگاه قبول شد و برای تحصیل حقوق به لندن رفت. در سال اول اقامتش در لندن، هشتاد کتاب درباره ی  مسیحیت خواند. «همان بار اولی که "موعظه بر کوهسار" {موعظه ای است از عیسی که ضمن آن اصول مسیحیت را بیان کرده است} را خواندم، درست به دلم نشست». پند نیکی به جای بدی، و محبت -حتی به دشمنان- را بالاترین تجلی هر گونه ایدئالیسم انسانی می دانست؛ و با خود گفت که اگر با این پندها شکست بخورد، بهتر از آن است که بی آن ها پیروز شود.
چون در سال 1891 به هند بازگشت، مدتی در بمبئی وکالت کرد؛ از تعقیب کردن {دعاوی مربوط به} مسئله ی وام خوداری می کرد؛ و همیشه این حق را برای خود محفوظ می داشت که اگر شکایتی را عادلانه نداند، آن را نپذیرد یا از آن دست بکشد. تعقیب یکی از دعاوی، او را به آفریقای جنوبی کشاند؛ در آن جا پی برد که با هموطنان هندویش بسیار بدرفتاری می شود؛ بازگشت به هند را از یاد برد و، بدون هیچ مزدی، خود را یکسره وقف جنبش زدودن ناتوانی های هموطنانش در آفریقا کرد. مدت بیست سال بر سر این مسئله مبارزه کرد، تا آن که حکومت تسلیم شد؛ در این موقع او هم به هند برگشت.
در سراسر هند به سفر پرداخت و برای اولین بار به سیه روزی کامل مردمش پی برد. چون آن پوست و استخوان ها را دید که در مزارع جان می کنند و آن مطرودان پست را دید که فی الواقع نوکری می کردند، دچار وحشت شد. به نظرش چنین رسید که تبعیضاتی که در خارج درباره ی هموطنانش روا می دارند، صرفاً نتیجه ی فقر و انقیاد آنان در داخل کشور است. با این همه، باز در هنگام جنگ {جهانی}، وفادارانه جانب انگلستان را گرفت، حتی از هندوهایی که اصل «عدم خشونت» را نمی پذیرفتند نیز خواست تا به سربازی بروند. او در آن موقع با کسانی که در پی استقلال بودند موافق نبود؛ معتقد بود که حکومت بریتانیا به طور کلی خوب است، اما رفتارش در هند بد است، درست به این دلیل که تمام اصولی را که در خود بریتانیا رعایت می کند، اینجا زیر پا می گذارد، و اگر می شد مردم انگلیس را به وضع هندیان آگاه ساخت، دیری نخواهد گذشت که هند را به برادری کامل در کشورهای مشترک المنافع بپذیرند. او یقین داشت که چون جنگ تمام شود و بریتانیا فداکاری جانی و مالی هند را در راه امپراطوری خود بشناسد، دیگر در اعطای آزادی به او تردید نخواهد کرد. اما در پایان جنگ، جوش و خروش فرمانروایی میهنی با قوانین رولند (Rowland Acts) -که به آزادی بیان و مطبوعات خاتمه می داد- و با استقرار یک هیئت مقننه ی سست بنیاد، اصلاحات مانتگیو-چمزفرد، و سرانجام هم با کشتار امریتسار روبرو شد. گاندی از این اوضاع تکان خورد و به اقدام قاطعی دست زد: نشان هایی را که در موارد گوناگون از دولت های بریتانیا گرفته بود برای نایب السلطنه پس فرستاد و اعلامیه ای برای هندیان صادر کرد که در مقابل حکومت هند به طور فعال به «عدم همکاری آرام» برخیزند. مردم به این ندا با خونریزی و خشونت پاسخ دادند، نه -چنان که گاندی خواسته بود- با مقاومت صلح آمیز. مثلاً در بمبئی 53 نفر از پارسیانی که با آنان همدردی نمی کردند، کشتند. گاندی، که سوگند آهیمسا خورده بود، پیام دیگری فرستاد و در آن از مردم تقاضا کرد چون کار «عدم همکاری آرام» به استقرار حکومت اوباش منجر شده، بهتر آن است که این نهضت به تعویق افتد. در تاریخ کمتر اتفاق افتاده بود که مردی در پیروی از اصول و تحقیر مصلحت و شهرت، تا این حد از خود جسارت نشان داده باشد. ملت از تصمیم او حیرت کرد؛ چه خود را در آستانه ی پیروزی می دید و در این امر «که اهمیت اسباب و وسایل باید همسنگ غایت و هدف باشد» توافق نداشت. لا جرم شهرت مهاتما سخت تنزل کرد. 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 704 تا 706                

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مهاتما گاندی - 1



(موهان داس کارمچاند گاندی (مهاتما گاندی
1869-1948
 زشت ترین، لاغرترین و ناتوان ترین مرد آسیا را مجسم کنید که با چهره و گوشتی مفرغ رنگ، موی خاکستری بسیار کوتاه، گونه های استخوانی برجسته، چشمان ریز میشی رنگ مهر آمیز، دهانی گشاد و تقریباً عاری از دندان، گوش های دراز، بینی بزرگ، دست و پای لاغر، فوطه به میان بسته، در برابر یک قاضی انگلیسی در هند ایستاده است و به اتهام تبلیغ «عدم همکاری» میان هموطنانش محاکمه می شود. یا او را این طور مجسم کنید که روی فرش کوچکی در اطاقی خالی در "سیتیا گرهه اشرم"، یعنی مدرسه ی حقیقت جویان، در احمد آباد نشسته است: 
به رسم جوکیان، چهار زانو نشسته؛ کف پاها متمایل به بالا؛ دست ها با چرخه ی ریسندگی مشغول؛ در چهره اش عزم قبول مسئولیت نمایان؛ ذهنش فعال و آماده برای پاسخ دادن به هر سؤالی که درباره ی آزادی بشود. این بافنده ی عریان، از سال 1920تا 1935، هم رهبر معنوی و هم رهبر سیاسی 320000000 هندی بود.
روزی چهار ساعت کدر خشن می بافت، به این امید که هموطنانش به جای خریدن محصول دستگاه های بافندگی بریتانیایی، که صنعت نساجی هند را ویران کرده بود، در استفاده از این پارچه ی ساده ی دستبافت، او را سرمشق خود قرار دهند.
همه ی مایملک او فقط سه تکه پارچه ی خشن بود -که دو تا تنپوش و یکی بسترش بود. او که روزگاری وکیل دعاوی ثروتمندی بود، کلیه ی دارایی خود را به بینوایان بخشید و همسرش هم، پس از چندی تردید موقرانه، به شوهرش اقتدا کرد. 
خوراکش جوز، موز، لیمو، پرتقال، خرما، برنج و شیر بز بود. چه بسا ماه ها جز شیر و میوه چیزی نمی خورد. در تمام عمر یک بار گوشت خورد. گاهی هفته ها چیزی نمی خورد: « اگر می شد نیازی به چشمانم نداشته باشم، از روزه هم می توانستم بی نیاز باشم، روزه برای جهان درونی، همان می کند که چشم برای جهان برونی». معتقد بود که هر چه خون رقیق تر می شود، ضمیر هم صاف تر می شود، ناشایستگی ها از میان می رود، و چیزهای بنیادی -گاهی خود همان جان جهان- از مایا بر می خیزد، همچون اورست که از میان ابرها قد برافراشته است.
در عین حال که روزه می گرفت تا الوهیت را نظاره کند، پایی نیز بر خاک داشت؛ وقتی مسلمانان و هندوها یکدیگر را با شوق و شوری خداپرستانه می کشتند، و به لابه های او برای صلح اعتنایی نمی کردند، سه هفته یکسره روزه گرفت تا آنان را تحت تأثیر قرار دهد. از روزه و ریاضت چنان نزار و ناتوان شد که وقتی برای جمعیت انبوهی که برای شنیدن سخنانش گرد آمده بودند صحبت می کرد، ناچار از روی کرسی بلندی حرف می زد. 
ریاضت کشی را به حوزه ی جنسیت نیز کشاند و مانند تولستوی می خواست که نزدیکی را صرفاً محدود به تولید مثل کند. او نیز در جوانی بسیار شهوتران بود و از شنیدن خبر مرگ پدر چنان مضطرب و مشوش شد که به آغوش عشق پناه جست. آن گاه با ندامت بسیار به "برهمه چاریه" یعنی خودداری از هر گونه میل جنسی، که در کودکی به او آموخته بودند روی آورد. همسرش را ترغیب کرد تا با هم مثل برادر و خواهر زندگی کنند؛ می گوید: «از آن پس هرگونه نزاعی از میان برخاست». هنگامی که دریافت که نیاز اساسی هند همانا نظارت بر ولادت است، به دنبال روش های غربی نرفت، بلکه به نظریه های مالتوس و تولستوی رو آورد:
«آیا برای ما، که از این وضع با خبریم، درست است که صاحب فرزند شویم؟ در حالی که ما خود را درمانده می بینیم، اگر به فرایند تولید مثل ادامه دهیم، فقط به بردگان و ناتوانان افزوده ایم... . تا هند ملت آزادی بشود... ما حق نداریم زاد و ولد کنیم... . ذره ای هم شک ندارم که متأهلان، اگر خیر کشور را می خواهند و در آرزوی آن هستند که هند ملتی نیرومند و خوشکام شود و مردان و زنان خوش قد و قامت داشته باشد، خویشتنداری را تمرین خواهند کرد و فعلاً دست از زاد و ولد خواهند کشید». 
علاوه بر این دقایق، در منش او خصایصی بود کاملاً غریب، همانند همان خصایصی که بنباد گذار مسیحیت را از دیگران متمایز می کرد. نام مسیح را بر زبان نمی آورد، اما چنان رفتار می کرد که گویی هر کلمه ی «موعظه بر کوهسار» را پذیرفته است. از زمان قدیس فرانسیس آسیزی (St. Francis Assisi) به بعد، تاریخ کسی را نمی شناسد که حیاتش تا این حد با بزرگواری، وارستگی، سادگی و بخشایش بر دشمن قرین باشد. حسن سلوک و تأدب سردی ناپذیر او نسبت به مخالفانش سبب می شد که آنان نیز متقابلاً حس سلوک و تأدب عالی پیش گیرند، که این مایه ی سرافرازی دشمنان، و دو چندان هم مایه ی افتخار خود او بود؛ حکومت او را با پوزشخواهی بسیار به زندان می فرستاد. هرگز کینه و رنجش از خود نشان نداد. مردم سه بار به سرش ریختند و به قصد کشت کتکش زدند؛ حتی یک بار هم تلافی نکرد؛ و هنگامی که یکی از مخاصمات میان مسلمانان و هندوان در سال 1921، که مسلمانان موپله، صدها هندوی بی سلاح را قتل عام کردند، قضا را مسلمانان دچار قحطی شدند. گاندی از سراسر هند برایشان اعانه جمع کرد و بدون توجه به سوابق و اعمال آن ها، بدون آن که دیناری از وجوه جمع آوری شده را برای مصارف عمومی کسر کند، کلیه ی اعانات را به دشمن گرسنه داد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 702 تا 704  

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ رابیندرانات تاگور

رابیندرانات تاگور (1941-1861 )
برنده ی نوبل ادبیات (1913)
خاندان تاگور از خاندان های بزرگ تاریخ است. رابیندرانات (Rabindranath Tagore) در جوی قرین آسایش و آرامش بار آمد که در آن موسیقی، شعر، گفتگوها و مباحثات عالی، هوایی بود که او در آن دم می زد. از هنگام تولد، روحی آرام و حساس داشت؛ چنان مهربان بود که سنجاب ها بر زانویش می نشستند و پرنده ها بر دستش. اهل مشاهده و ادراک بود و زیر و بم های محض پدیده ها را با حساسیتی رازورانه درک می کرد.
رفته رفته شعرهایی بر لوح نوشت، شاد از این اندیشه که خطاها را آسان می توان از آن زدود. دیری نگذشت که سرودهایی سرشار از لطافت برای هند سرود: در زیبایی مناظر، زیبایی زنان و آلام مردم؛ و خودش برای این سرودها آهنگ می ساخت. در تمام هند آن را می خواندند و شاعر جوان ضمن آن که به طور ناشناس در روستاهای دور دست سفر می کرد، چون آن سرودها را از لبان دهقانان زحمتکش می شنید، به شوق می آمد. 
در اشعار تاگور، فضایل بسیاری وجود دارد: وطن پرستی شدید، اما معتدل؛ ادراک دقیق و لطیف از عشق و زن و طبیعت و مرد؛ تأملی سخت و پر شور از بینش فیلسوفان هند و ظرافتی همسنگ ظرافت تنیسن (Tennyson) در احساس و بیان. اگر در آن ها عیبی باشد، همان زیبایی یکدست و ایدئالیسم یکنواخت و رقت آن هاست. او تا پایان به سرودن غزل پرداخت و مردم جهان، جز نقادان، به سروده هایش شادمانه گوش فرا می دادند.
تاگور شاید نظر گیرترین همه ی مردان روی زمین باشد: مصلحی بود که این شهامت را داشت که اساسی ترین نهادهای هند، یعنی نظام طبقاتی و نیز گرامی ترین عقاید آن، یعنی تناسخ را نفی کند. ملی گرایی بود مشتاق آزادی هند؛ با وجود این جرئت آن را داشت که علیه وطن پرستی افراطی و خودخواهی طرفداران نهضت ملی اعتراض کند. مربی ای بود که از خطابه و سیاست خسته شده بود و در «اشرم» و زاویه اش، در شانتی نیکیتان، عزلت گزید تا رسالت خود را در باب نجابت اخلاقی نفس به برخی از جوانان نسل نو بیاموزد؛ شاعری بود دلشکسته از مرگ نابهنگام همسر و سرشکستگی کشورش؛ فیلسوفی مستغرق در ویدانته. رازوری که چون چندی داس، میان زن و خدا دو دل است و با این همه، بر اثر وسعت دانش، از ایمان نیاکانش دست کشیده است؛ عاشق طبیعت است و تنها تسلایش در برابر پیام آوران مرگ، هدیه ی جاوید نعمه هایی است که خود سروده است:

« چه غم که مویم خاکستری می شود:
من همواره همچون جوان ترین و کهنسال ترین مردان این روستا خواهم ماند؛
برخی لبخندهای دلاویز و ساده به لب دارند و برخی فروغی کمرنگ در چشم،
برخی اشک هایی دارند که در روشنی روز بر می جوشد و برخی اشک هایی که در تاریکی پنهان است.
آنان همه به من نیازمندند و مرا مجال آن نیست که به پس از زندگانی بیندیشم؛
من با یکایک آنان همسانم، چه غم که مویم خاکستر گون می شود». 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 695 تا 698         

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ ویویکاننده


(1863-1902) (نارندرنات دوت (ویویکاننده
  پر تلاش ترین پیروان راما کریشنا (Rama Krishna)، جوان مغروری بود از طبقه ی کشتریه ، به نام «نارندرنات دوت» (Narendranath Dutt)، که با ذهنی سرشار از اندیشه های اسپنسر و داروین، نخست نزد راما کریشنا آمده، خود را زندیقی معرفی کرد که از زندقه ی خویش ناشاد بود که در اسطوره ها و خرافات به دیده ی تحقیر می نگریست و آن ها را همان دین می دانست. نارن (نارندرنات)، مغلوب راما کریشنا شده، به صورت پر شورترین شاگردان استاد جوان در آمد. او خدا را «مجموعه ی همه ی روان ها» تعریف می کرد و همراهان خود را فرا خواند که نه از طریق ریاضت و نظاره ی بیهوده، بلکه از راه عشق مطلق به انسان ها، در راه دین گام بردارند:
«خواندن "ویدانته" و تمرین نظاره را برای زندگی بعدی بگذار. بگذار این تن که اینجاست در خدمت دیگران باشد!... والاترین حقیقت این است: خدا در همه ی موجودات حاضر است. آنان همه صور متکثر اویند. خدای دیگری نیست تا به طلبش برخیزیم. تنها آن کس به خدا خدمت می کند که خادم دیگران باشد». 
نامش را از نارندرنات دوت به ویویکاننده (Vivekananda) تغییر داد، از هند درآمد تا در خارج از کشور برای رسالت راما کریشنا پولی فراهم کند. در سال 1893 خود را در شیکاگو یافت؛ مفلس و تهیدست. روز بعد در مجلس ادیان، در بازار مکاره ی جهان، ظاهر شد و در مقام نماینده ی آیین هندو در آن اجتماع سخنرانی کرد. وی با شخصیت با شکوه و بشارتش برای وحدت همه ی ادیان و اصول ساده ی اخلاقیش -که می گفت خدمت به خلق بهتر از عبادت خالق است- همه ی حاضران را مفتون خود ساخت؛ به افسون بلاغت و فصاحت او، الحاد به صورت مذهبی شریف تلقی شد و کشیشان درست پندار به "کافر"ی احترام می نهادند که می گفت خدایی جز روان های موجودات زنده وجود ندارد. چون به هند بازگشت، به هموطنانش شریعتی عرضه کرد که از زمان "وداها" تا آن زمان هیچ هندویی چنین شریعتی عرضه نداشته بود:  
« ما دینی می خواهیم انسان ساز... این رازوری های ناتوان را رها کنید و نیرومند باشید... . تا پنجاه سال آینده... چیزهای دیگر و خدایان بیهوده را از ضمیرتان بزدایید. این تنها خدایی است که بیدار است، {یعنی} نژاد خود ما، که دست، پا و گوش هایش همه جا پیداست؛ همه چیز را در بر می گیرد... . نخشتین پرستش، پرستش کسانی است که پیرامون ما هستند... . اینها همه خدایان ما هستند -این انسان ها و این جانوران؛ و نخستین خدایانی که ما باید بپرستیم، هم میهنان خود ما هستند.
از اینجا تا گاندی، بیش از یک گام فاصله نبود. 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 693 و 694  

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

آزادی ذهن



















« کسی را کوته اندیش می نامند که جهان را با معیارهای دیار خویش بسنجد و هر چه را برای او نامأنوس است، بربری بداند. می گویند روزی یکی از نقاشی های اروپایی را به جهانگیر شاه -که خود ذوقی و دستی در هنر داشت- نشان دادند، و او با مختصر سخنی آن را رد کرد؛ چون آن تابلو «رنگ و روغنی» بود و «او را از آن خوش نمی آمد». دانستن این نکته جالب است که حتی یک امپراطور هم ممکن است کوته اندیش باشد و برای جهانگیر لذت بردن از نقاشی رنگ و روغنی اروپایی همان قدر سخت بود که ادراک مینیاتورهای هندی برای ما». 
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 664

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

گنجینه ای به یادگار از تمدن شرق



















پس این وداها، که تقریباٌ تمام فهم ما درباره ی هند آغازین از آن مشتق شده، چیستند؟
واژه ی ودا (Veda)، به معنی «دانش» است؛ و در اصطلاح «کتاب دانش» {=دانشنامه} است. هندیان «ودا» را به همه ی علم مقدس دوران کهن اطلاق می کنند؛ ودا، مثل کتاب مقدس، بیشتر ادبیات است تا کتاب. آشفته تر از آرایش و تقسیم بندی این مجموعه چیزی وجود ندارد. امروزه از وداهای فراوان فقط چهار ودا در دست است:
1. ریگ-ودا (Rig-Veda)، یا دانش سرودهای ستایش؛
2. سامه-ودا (Sama-Veda)، یا دانش آهنگ ها؛
3. یجور-ودا (Yajur-Veda)، یا علم اوراد قربانی؛
4. اثروه-ودا (Atharva-Veda)، یا علم اوراد سحر.
هر یک از این چهار ودا، خود به چهار بخش تقسیم می شود:
1. منتره ها (Mantras)، یا سرودها (به معنای کلام مقدس و سرود ایزدی)؛
2. برهمنه ها (Brahmanas)، یا جنگ آئین ها و نمازها و افسون های برهمنان؛
3. آرنیکه ها (Aranyakas)، یا «نصوص جنگلی» برای زاهدان جنگل نشین؛
4. اوپانیشادها (Upanishads)، که گفتگوی پنهان است برای فیلسوفان.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 471 و 472  

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

دین با طعم آزادی



















با این فرض که انسان برای رسیدن به اخلاق نیک، محتاج به تکیه گاه فوق طبیعی باشد، باید گفت که جنبه ی اخلاقی دین زردشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه ی دینی و الاهی آن است؛ این طرز تصور به زندگی روزانه ی آدمی شرافت و مفهومی می بخشد که از دید قرون وسطایی نسبت به انسان، که او را چون کرم ناتوانی تصور می کرد، یا از دید جاری در این ایام که او را دستگاه مکانیکی متحرک خود به خود تصور می کند، هرگز چنان شرافت و مفهومی برای آدمی فراهم نمی شود. انسان، مطابق تعلیمات مذهب زردشت، همچون پیاده ی صحنه ی شطرنج نیست که در جنگ جهانگیر دائمی بدون اراده ی خود در حرکت باشد، بلکه آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است که انسان ها شخصیت های مستقلی باشند و با فکر و اندیشه ی خود کار کنند و با کمال آزادی در طریق روشنی، یا در طریق دروغ، گام نهند. چه اهریمن، خود دروغ مجسم و جاندار و هر دروغگو و فریبکار بنده و خدمتگزار وی به شمار می رفت.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت 
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب اول؛ خاور نزدیک، برگردان پارسی احمد آرام، ص 427