۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ رابیندرانات تاگور

رابیندرانات تاگور (1941-1861 )
برنده ی نوبل ادبیات (1913)
خاندان تاگور از خاندان های بزرگ تاریخ است. رابیندرانات (Rabindranath Tagore) در جوی قرین آسایش و آرامش بار آمد که در آن موسیقی، شعر، گفتگوها و مباحثات عالی، هوایی بود که او در آن دم می زد. از هنگام تولد، روحی آرام و حساس داشت؛ چنان مهربان بود که سنجاب ها بر زانویش می نشستند و پرنده ها بر دستش. اهل مشاهده و ادراک بود و زیر و بم های محض پدیده ها را با حساسیتی رازورانه درک می کرد.
رفته رفته شعرهایی بر لوح نوشت، شاد از این اندیشه که خطاها را آسان می توان از آن زدود. دیری نگذشت که سرودهایی سرشار از لطافت برای هند سرود: در زیبایی مناظر، زیبایی زنان و آلام مردم؛ و خودش برای این سرودها آهنگ می ساخت. در تمام هند آن را می خواندند و شاعر جوان ضمن آن که به طور ناشناس در روستاهای دور دست سفر می کرد، چون آن سرودها را از لبان دهقانان زحمتکش می شنید، به شوق می آمد. 
در اشعار تاگور، فضایل بسیاری وجود دارد: وطن پرستی شدید، اما معتدل؛ ادراک دقیق و لطیف از عشق و زن و طبیعت و مرد؛ تأملی سخت و پر شور از بینش فیلسوفان هند و ظرافتی همسنگ ظرافت تنیسن (Tennyson) در احساس و بیان. اگر در آن ها عیبی باشد، همان زیبایی یکدست و ایدئالیسم یکنواخت و رقت آن هاست. او تا پایان به سرودن غزل پرداخت و مردم جهان، جز نقادان، به سروده هایش شادمانه گوش فرا می دادند.
تاگور شاید نظر گیرترین همه ی مردان روی زمین باشد: مصلحی بود که این شهامت را داشت که اساسی ترین نهادهای هند، یعنی نظام طبقاتی و نیز گرامی ترین عقاید آن، یعنی تناسخ را نفی کند. ملی گرایی بود مشتاق آزادی هند؛ با وجود این جرئت آن را داشت که علیه وطن پرستی افراطی و خودخواهی طرفداران نهضت ملی اعتراض کند. مربی ای بود که از خطابه و سیاست خسته شده بود و در «اشرم» و زاویه اش، در شانتی نیکیتان، عزلت گزید تا رسالت خود را در باب نجابت اخلاقی نفس به برخی از جوانان نسل نو بیاموزد؛ شاعری بود دلشکسته از مرگ نابهنگام همسر و سرشکستگی کشورش؛ فیلسوفی مستغرق در ویدانته. رازوری که چون چندی داس، میان زن و خدا دو دل است و با این همه، بر اثر وسعت دانش، از ایمان نیاکانش دست کشیده است؛ عاشق طبیعت است و تنها تسلایش در برابر پیام آوران مرگ، هدیه ی جاوید نعمه هایی است که خود سروده است:

« چه غم که مویم خاکستری می شود:
من همواره همچون جوان ترین و کهنسال ترین مردان این روستا خواهم ماند؛
برخی لبخندهای دلاویز و ساده به لب دارند و برخی فروغی کمرنگ در چشم،
برخی اشک هایی دارند که در روشنی روز بر می جوشد و برخی اشک هایی که در تاریکی پنهان است.
آنان همه به من نیازمندند و مرا مجال آن نیست که به پس از زندگانی بیندیشم؛
من با یکایک آنان همسانم، چه غم که مویم خاکستر گون می شود». 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 695 تا 698         

هیچ نظری موجود نیست: