همواره ممکن است این سوال که "چرا و به چه دلیل یا دلایلی رشته های علوم انسانی در کشور ما چندان اثر گذار و تمام قد ظاهر نشده است و به چه دلیل علوم انسانی خوانده ها – البته به گونه ای منطقی نه همه ی آن ها – توانایی لازم به منظور طراحی و اجرای آموخته های خود را در حل مشکلات حوزه های مربوط در سیستم اجتماعی کل به گونه ای شایسته ندارند؟" مانند حبابی در قسمتی از ذهن فعالان این رشته ها در کشور ما شکل بگیرد. من تمایلی به بیان مشکلات و فشارهای ایجاد شده از جانب نیروهای بیرونی بر اندیشمندان، پژوهشگران، علاقه مندان و پژوهندگان این رشته ها را ندارم؛ اگرچه به هیچ روی نمی توان و نباید از آن موانع در تحلیل های عدم پیشرفت این علوم در کشور خود چشم پوشید.
در این یادداشت کوتاه تنها خواستم یک دلیل کوچک که به نظر نگارنده، عرصه های وسیع و دامنه داری را برای عدم موفقیت علوم انسانی در ایران فراهم نموده است و البته تا حدود زیادی متوجه خود ماست، بازگو نمایم.
یک مقایسه ی ابتدایی میان فعالان این رشته ها در دنیای بیرون این سرزمین با دنیای درون، می تواند وجود این حلقه ی گمشده را برای ما عیان نماید: در کشور ما به گونه ای تقریبی نوع نگرش به پدیده های جوامع انسانی و علل و عوامل مؤثر بر شکل گیری آن ها و به گونه ای طبیعی روش های روبرو شدن و درمان آن ها که لاجرم از این دیدگاه ناشی می شود، نگرشی لابراتواری است. به عبارت دیگر ما جامعه را در حد یک آزمایشگاه پایین آورده و آن را چون یک گلخانه در نظر می گیریم و تئوری ها و تحلیلهای مبتنی بر آن ها را بر روی جامعه ی خود ساخته،کوچک و بی آزار خود متمرکز نموده و آن گاه نتایج و دستاوردهای چنین محیط ایزوله ای را به جامعه که مانند یک جنگل انبوه با هزاران هزار واقعیت پنهان و آشکار در پیش روی ما ایستاده است تسری داده و نسخه های درمان بیماری گیاهان گلخانه ای را برای درختان جنگل انبوه تجویز می کنیم. این همان دلیل کوچک است که فرایند علم آموزی، تجزیه و تحلیل و کاربست علوم انسانی در کشور ما را دچار موانعی بسیار کرده است. شاید برخی بر اساس رجوع به متدولوژی و شرایط شکل گیری یک پژوهش قابل اعتماد به لحاظ علمی بگویند که این کار مطالعه ی علمی – به ویژه در علوم انسانی- است که ابتدا به ساده سازی موضوع و خرد کردن آن به قطعات کوچک تر پرداخته و سپس با تمرکز بر هر یک از این موضوعات کوچک و مطالعه ی دقیق، به ارائه ی راه حل های درمان مشکل واقعی بپردازد؛ من به گونه ای کامل موافق این گفته خواهم بود. نکته ای که ذهن مرا به خود مشغول کرده و با مقایسه ای میان فعالان رشته های علوم انسانی در کشور خود با کشورهای پیشرو در این علوم – که به گونه ای غالب کشورهای توسعه یافته ی دنیای کنونی را نیز پدید آورده اند- بر آن پای فشاری می کنم این است که متخصصان علوم انسانی ما – باز هم البته نه همه – در مطالـــــــــــــــــــعات خود نه تنها به ساده سازی
نمی پردازند و کلی گویی را بر جزیی گویی و ریز بینی ترجیح می دهند، بلکه گویی انگار اصلاً جامعه و مناسبات موجود در زیر سیستم های آن و تعاملات آن ها با یکدیگر را نه می بینند و یا نمی خواهند ببینند، نه می شنوند و یا نمی خواهند بشنوند. در اتاق و کلاس خود را می بندیم، پافشاری می کنیم که دانش آموز و دانشجوی ما گفته های ما را بپذیرد؛ آن سوی دیوارهای اتاق و کلاس ما اما جریان چیز دیگری است: جامعه با تمام هیبت و به گونه ای واقع گرایانه در برابر دانش آموزان، دانشجویان و حتی خود ما ایستاده و لباسی که ما برای آن دوخته ایم چه توسط خود ما و چه توسط تقاضا کنندگان علم ما، به تن او نمی رود. دلیل آن چه می تواند باشد جز این که هیکل بزرگ جامعه را اصلاً ندیده ایم!
نمی پردازند و کلی گویی را بر جزیی گویی و ریز بینی ترجیح می دهند، بلکه گویی انگار اصلاً جامعه و مناسبات موجود در زیر سیستم های آن و تعاملات آن ها با یکدیگر را نه می بینند و یا نمی خواهند ببینند، نه می شنوند و یا نمی خواهند بشنوند. در اتاق و کلاس خود را می بندیم، پافشاری می کنیم که دانش آموز و دانشجوی ما گفته های ما را بپذیرد؛ آن سوی دیوارهای اتاق و کلاس ما اما جریان چیز دیگری است: جامعه با تمام هیبت و به گونه ای واقع گرایانه در برابر دانش آموزان، دانشجویان و حتی خود ما ایستاده و لباسی که ما برای آن دوخته ایم چه توسط خود ما و چه توسط تقاضا کنندگان علم ما، به تن او نمی رود. دلیل آن چه می تواند باشد جز این که هیکل بزرگ جامعه را اصلاً ندیده ایم!