۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

درمان سطحی، مشکلی ریشه ای

سر و صدای بسیاری بر پا شده است؛ همیشه در سر و صدا و شلوغی، ابهامات بیشتر می شود و البته به دلیل همین سر و صدا، کسی نیز به دنبال پاسخگویی به این ابهامات بر نمی آید و همچنان استخوان لای زخم می ماند، تا دوباره کی و چه وقت و به چه دلیل نشتری بر زخم زده شود و هیاهویی دیگر.
فساد از جمله واژه های بسیار پر کاربرد در زندگی اجتماعی انسان هاست. جایی که قدرت و پول وجود داشته باشد، شرایط برای رشد و تکثیر این آفت زندگی اجتماعی انسان ها نیز مساعد است. البته اگر نور افکن ها نیز خاموش باشند، دیگر احتمالی نزدیک به یقین برای وقوع آن متصور خواهد بود.
برخی به دنبال برخوردهای موضعی و سطحی برای برطرف کردن فسادهای شکل گرفته در زندگی اجتماعی انسان ها هستند. آشکار است که طرفی از این برخوردها برای درمان قطعی و ریشه ای نخواهیم بست. درمان دردها، بدون توجه به ریشه ها، خود نوعی بازتولید فساد و اجازه امکان زندگی به آن است.
جامعه و اقتصاد ایران درگیر فساد است؟ آمارها و سر و صداها این را نشان می دهد. عدم برخورداری های عموم مردم جامعه از درآمدهای عمومی و بی کران ناشی از صادرات و فروش یکی از بزرگترین منابع نفتی و گازی خدادادی در سال های گذشته نیز به گونه ای تأئیدی بر وجود این پدیده نامطلوب است. پرونده های قضایی ای که گه گاهی به افکار عمومی جامعه سپرده می شود و فردی عالی رتبه یا کارمندی دون پایه یا شهروندی بسیار عادی به لحاظ موقعیت اجتماعی را عامل فساد معرفی می کند و مستحق مجازات می داند نیز، شاهدی بر این مدعاست. عدم تمایل به کار کردن و در ازای آن پول دریافت کردن -و البته تمایلی که می رود عمومیت یابد- و این که با کمترین هزینه، بیشترین فایده را برداشت کنیم نیز، به مجموعه دلایل افزوده می شود. 
ریشه ها کجاست؟ و آیا بدون نشانه گرفتن آن ها، امیدی به سر و صداهای گه گاه و گرفتن ها و به دست قانون سپردن های موضعی برای برطرف شدن این پدیده نامطلوب وجود دارد؟ درمان سطحی بیماری تا کجا پاسخگو خواهد بود و آیا می توان نسبت به ریشه ای که عمق یافته است بی توجه بود؟ تاریخ اقتصادی ایران پاسخی روشن به این سوال بدیهی داده است: بدون درمان ریشه، همچنان به سر خط بازخواهیم گشت.                   

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

چیستان؛ آن چه پدیده ای است که بالا بودنش با پایین بودنش یک معنی دارد؟!

خیلی نباید به ذهن خود فشار بیاورید؛ این پدیده را دنیا برای نزدیک به یک قرن آزموده است. بالا یا پایین آن نتیجه ای یکسان به همراه دارد، البته برای برخی! هر دو سرش زیان است و خسارت. از همه بدتر یک سیکل تکرار شونده دارد و انگار هر بار با پدیده ای تازه روبرو شده باشی، نگرانت می کند. ذاتش البته این خاصیت را ندارد و به قول فیلسوفان و منطق دانان عرضی است و نه جوهری. به زبان ساده اش یعنی در دل خود ویژگی ای که نمایان می شود را ندارد و نیرویی بیرونی آن را چنین جلوه می دهد... 
اولین چیزهایی که یادمان می دادند این بود که انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. اما شاید این روزها تعریف عاقل و عقلانیت هم مانند همه چیز جابجا و مغشوش شده باشد. صد بار هم که گزیده می شوی، باز به همان شیوه و شاید گاهی نیز با شیوه ای بدتر از پیش در همان راه قدم می گذاری و می روی و می روی تا به بن بست می رسی وآن گاه دست بر پشت دست می کوبی و با صدای بلند می گویی: دیدی چی شد؟!!!
به هر حال قصدی برای گفتن جواب چیستان را ندارم و تنها خواستم بگویم که در دنیا چنین چیزهایی هم هست و گاهی بهتر است خودت را و ذهنت را و تمام وجود و روح و جسمت را برداری و ببری و به هیچ چیز نیندیشی، تا لازم نباشد به سوالاتی با پاسخ هایی تکراری جواب بدهی یا طرحش کنی، یا برایش سمینار و کنفرانس و سمپوزیوم و پنل و ورک شاپ تشکیل دهی، هر چند تشکیل یا عدم تشکیل این آداب و القاب گفته شده نیز، به گونه ای خنده دار و حیرت انگیز به پاسخ چیستان مربوط خواهد بود.
به ذهن خود فشار نیاورید...                    

۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

علم بدون آزمایشگاه و غمگینی ناشی از رفتار غیر علمی

اول. تمام ماجرا از آن جا شروع شد که در سال های انتهای دبیرستان، بر خلاف اتمسفر اجتماعی موجود آن سال ها، فهمیدم که من رشته های علوم انسانی را بیشتر از رشته های فنی - مهندسی، پزشکی و علوم پایه دوست دارم. حرکتی خلاف جهت جامعه، خواست خانواده و حتی مدرسه. این بود که پس از یک سال از فارغ التحصیلی از رشته ریاضی در یکی از بهترین دبیرستان های آن زمان، راهم را به سمت رشته اقتصاد کج کردم. 
دوم. هر روز بیش از روز پیش علاقمند مطالعات و محتویات رشته دانشگاهی خود می شدم. به مطالعات اقتصادی خود، به صورت داوطلبانه، مطالعات جامعه شناختی را هم می افزودم و کم کم متوجه ارتباط تنگاتنگی بین مسائل اجتماعی و اقتصادی در دنیای تئوری و عمل می شدم. سال ها بعد که احساساتم بیشتر به کنترل عقلم در آمده بود، کشف تازه ای
می کردم: علوم انسانی و رشته ها و شاخه های گوناگون آن بسیار به هم آمیخته و در ارتباط متقابل با یکدیگر هستند!    
سوم. هنوز نمی دانم این حرف به دلیل یک احساس کنترل نشده معطوف به مکان است یا ریشه علمی نیز می تواند داشته باشد: «در حوزه علوم مربوط به زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی انسان ها هر چه بیشتر می دانی، بیشتر غمگین می شوی!»
چهارم. علوم انسانی بدبختانه آزمایشگاهی برای پیش مطالعاتش ندارد. اما امروز پس از حدود 2 قرن از تقسیم بندی دانش بشری و تأسیس دپارتمان های گوناگون در زمینه مطالعات رشته های متنوع و ریز شونده در این علوم در جای جای این کره خاکی و در بهترین مراکز آکادمیک و تحقیقاتی دنیا، دستاوردهای بزرگی به لحاظ نظریات و اصول بدیهی گوناگون در زمینه های زیست اجتماعی بهتر و با مشکلات کمتر بشر در دسترس همگان در تمامی چهار گوشه جهان قرار گرفته است.
پنجم. علوم انسانی به معنای واقعی کلمه، "علم" است. یعنی برای بررسی پدیده ها از روش های علمی کمک می گیرد، علل و ریشه های آن را با نظریات و تئوری های تولید شده و آزمون شده مستند و قوی بررسی می کند و باز می آزماید و سپس برای درمان آن باز از روش های علمی و دقیق و متناسب بهره می گیرد و حتی اگر راهی نیابد، بر مبنای اصول موضوعه و بنیان های پایه گذاشته شده توسط سایرین، راهی می آفریند.
ششم. آیا دانستن بیشتر -در این جا منظور من علوم انسانی است البته- انسان را غمگین می کند؟ فکر می کنم این حرف ریشه در یک احساس کنترل نشده، تحت مکانی خاص داشته باشد تا مبنای علمی. در ایران دانستن بیشتر تو را غمگین می کند؛ چون با دانش خود نمی توانی کاری انجام دهی، چون تئوری ها و نظریات بنیادی علوم انسانی که از فرط بدیهی بودن مانند قانون عمل می کند را نفی می کنند، چون ریشه ها آشکار است ولی همه به دنبال علت می گردند!، چون علت های مشخص است، اما همه به جای برطرف کردن آن به دنبال تشدید آن حرکت می کنند، چون متخصصین در گوشه اطاق های دانشگاهی و تحقیقاتی به روزگار بازنشستگی خود می اندیشند و روز می شمارند و غیر متخصصان به نسخه پیچی برای تشدید دردها می پردازند، چون نا متخصصان به جای متخصص نشسته، مانند مردم ناوارد به موضوع سخن می گویند و مردم ناوارد به موضوع مانند نامتخصص به جای متخصص نشسته، چون هیچ چیز و هیچ کس در جای خود و مدار خود قرار ندارد و قرار نمی گیرد و مدام از آن دور و دورتر می شود و جامعه با هزاران کلاف سر در گم و به هم پیچیده و در هم گره خورده، هزار هزار کلاف سر در گم پیچیده به هم گره خورده دیگر را نیز در پیش روی خود می بیند.
هفتم. این تصویر ناامیدانه و سیاه نمایانه ای نیست. کافیست به حیطه کار و فعالیت خود، بدون تعصب و با ذهنی غیر سوگیرانه و کارشناسانه نگاه کنید. در این هیاهوی علم ناباوری و رفتارهای غیر علمی انباشت شده این دهه ها، آیا می توانید گره ای را باز کنید، بدون آن که گره یا گره هایی دیگر را به مجموعه گره های موجود نیفزایید؟ بدبختی علوم انسانی از همین جا ناشی می شود: ممکن است خوب بدانی و حتی درمان را نیز بشناسی، اما با تاریخچه ای از رفتارهای غیر علمی و نامطلوب که همچنان نیز مصرانه و با حق به جانبی ادامه دارد، تنها باید بنشینی و دود شدن زندگی  و جامعه و انسان ها و در هوا محو شدنشان را تماشا کنی. آن وقت است که غمگین می شوی!!!