نقابی بر افکن ز پی امتحان را
که تا بینی از جان لبالب جهان را
چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی
به رقص اندر آری زمین و زمان را
به روی زمین مهروار ار بخندی
به زیر زمین در کشی آسمان را
من از حسرت رویش از هوش رفتم
خدایا شکیبی تماشا کنان را
به دل زان نداریم یک مو گرانی
که بر سر کشیدیم رطل گران را
بهارت دلا کس ندانست چون شد
به هر حال دریاب فصل خزان را
فراموش کردند از مهربانی
چه افتاد یاران نا مهربان را
از آن نام تو بر زبان می نراندم
که می سوخت نام تو کام و زبان را
رضی این چه شور است در ناله تو
که از هوش بردست پیر و جوان را
رضی الدین آرتیمانی

