۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه
برگ ها که می ریزند، دلم شیدایی می شود
پاییز رسید؛ چرخ برگ های رنگارنگ و به زمین ریختنشان، خش و خش در زیر پای رهگذران، بوی خاک باران خورده، نسیم عطرآگین و خنک روزهایش و این که شاید هنوز نمی دانم چرا این فصل را بیشتر دوست دارم، اما پاییز دلم را شیدایی می کند و عاشق می شوم. نمی دانم عاشق چه و یا که؟! فقط می اندیشم که عاشقی چنین رنگی دارد، چنین بویی دارد و چنین نسیمی از سویش به ما می وزد. تنها باید به تک تک نشانه هایش با تمام ریزبینی نگاه کرد تا بیشتر عاشق شد و مزه ی این فصل عاشقی را بیشتر چشید. مهر گردون رسیدن پاییز را -خاستگاه و فصل روییدنش را- گرامی می دارد و هر چند نه مانند پیش، اما خواهد کوشید که زمان هایی با یادداشت های خود بیشتر از این فصل و رازها و زیبایی هایش برخوردار شود. حالا اما فصل پاییز را با ترانه ای با صدای زیبای خانم نوش آفرین می آغازد. به امید دیداری دیگر.
من که از یه راه دوری به کنار تو اومدم
من که از پاییز سردی به بهار تو اومدم
تن من پر از غباره، غبار راه دوری
ز جاده ای که هرگز نداره کس عبوری
بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
شکسته بود پشت سر همه پلای دیدار
کشیده بود فاصله بین من و تو دیوار
یه دیوار، یه دیوار
شکسته بود پشت سر همه پلای دیدار
کشیده بود فاصله بین من و تو دیوار
یه دیوار، یه دیوار
حالا که من و تو بازم به هم رسیدیم
به روی جدایی خط ممتد کشیدیم
بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
بیا بیا ای آشنا من و تو ابزم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
برای دانلود و شنیدن این ترانه (با نام «آشنا») می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
لذت دانستن را به خاطر می سپارم
دانستن و اندیشیدن و با چشم خرد جمال واقعیت را دیدن، همیشه مایه ی انبساط خاطر است. هر چه انسان پیر تر می شود، لذتی که از این راه عایدش می شود بیشتر می شود. ...همچنان که عشق و محبت، جان جان است، کوشش در پی کسب دانش و کشف حقیقت نیز جان خرد و اندیشه است. در گیر و دار جنبش های زمان، رنج ها و اضطرابات روزانه، و تضادها و تناقضات حیات باید سر بر داریم و نگاه خود را بر گنبد آسمان افکنیم؛ و در پی آن باشیم که روز به روز از ...اصل همه ی خیرها و زیبایی ها، از ظرفیت و توانایی دل ها و مغزهای خود، از ثمرات فکری بشری در طی قرون و اعصار، و از آثار شگفت انگیز طبیعت پیرامون خود تصور و دریافتی استوارتر داشته باشیم؛ اما همیشه به خاطر بسپاریم که بزرگی واقعی در فروتنی است، و علم و حکمت تنها وقتی سودمند است که بر جان های ما حکمفرما باشند.
نیکولای کوزایی (Nicholas of Cusa)؛ فیلسوف و روحانی آلمانی
1401-1464
برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب اول از جلد ششم، برگردان فریدون بدره ای، ص 312
۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سهشنبه
The best teacher
This world is your best teacher.
There is a lesson in everything.
There is a lesson in each experience.
Learn it and become wise.
Every failure is a stepping stone to success.
Every difficulty or disappointment is a trial of your faith.
Every unpleasant incident or temptation is a test of your inner strength.
Swami Sivananda Saraswati
Indian spiritual teacher
1887-1963
Additional Information
۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
برگشت به دوست داشتنی ترین زمان های عمر!
در تعطیلات آخر این هفته بعد از چندین سال، دوستی تماسی گرفت و خواست برای دوره ای که در رشته ای دانشگاهی می گذراند با هم مروری بر درسی که من سال ها قبل خوانده بودم داشته باشیم. او به محل زندگی ام آمد و با هم شروع به مرور و مطالعه کردیم. برخی از کتاب های خاک خورده و دور افتاده ی خود را که سال ها بود به آن ها برنگشته بودم و در لابلای قفسه ی کتابخانه خاک بر رویشان نشسته بود را به کمک طلبیدم. یادی از روزهای خوش درس و مدرسه کردم و برگشتم به زمانی که زندگی هنوز روی خشن و گرفتار خود را نشانم نداده بود و یا با ملایمتی بیشتر با خود روبرویم کرده بود. روزهایی که گرفتاری بزرگ، خواندن درس و یاد گرفتن و به اصطلاح بچه ها پاس کردن آن در روز امتحان بود. روزهایی که حس عجیب و جالب انسانی انسان می گفت که پس کی تمام می شود و از شرشان آرامش می یابیم؟! و حال که نگاه می کنم به اندیشه ی خام و ناگریز آن روزهایم می خندم: شتاب برای رهایی از آرامش و رسیدن به ناآرامی ها و گرفتاری های ناتمام بود که انتظارش را می کشیدیم. به هر حال روزهای خوبی بود و خوبی امروز آن هم البته این است که زمانی که به هر دلیل به یادش می افتم، خوشم، ناراحتی هایم کم می شود و به یاد دوستان و یاران می افتم. بوی کهنگی کتاب ها و رنگ رفتگی جلد هایشان، هر چند از گذر زمان از رویم حکایتی می خواند، اما یاد ها و خاطره های جان گرفته ی بیرون زده از درون آن انگار به تازگی نفسی است که همین حالا کشیده ام. یاد روزهای خوش عمر خوش باد.
۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه
این روزها می گذرد؛ برای تاریخ چون باد، برای ما چون هزاره ها
شاید این که کمتر نوشته ای از خودم می نویسم، دلایل گوناگونی داشته باشد: یکی از آن ها شاید این باشد که اعتقاد چندانی به توصیه و شعار و باید و نباید ندارم و چون خودم در چنین فضایی رشد کرده ام و همیشه بیشتر از عمل و حرکت، حرف و سخن و گفتار دیده ام، این شیوه را نه تنها مفید نمی دانم، بلکه زیان بخش و به درد نخور ارزیابی می کنم. فقط این چند وقت دلم خواست چیزی که به آن می اندیشم و تاریخ هم تا حدودی به اثبات آن می پردازد و یا لااقل آن را به گونه ای قوی نفی نمی کند را با خوانندگان مهر گردون در میان بگذارم. هر چند شاید این فکر و اندیشه و دیدگاهی که در پی می آید در ذهن بسیاری وجود داشته باشد.
کوتاه سخنم این که این سختی ها و دشواری هایی که جامعه ی ایران با آن روبرو شده است که بسیاری از آن ها قابل پیشگیری و اجتناب پذیر بوده و عوامل بسیار زیادی در چند دهه ی اخیر به آن منجر گردیده است که البته همه ی ما نیز به گونه ای در آن دست داشته ایم، مانند همه ی روزهای سخت تاریخ برای بسیاری از آمدگان و رفتگان این جهان خاکی برای ما نیز حواهد گذشت. این گفته البته نافی تلاش ما برای تغییر و مجوزی برای بی عملی ما نیست؛ آن چه هست تاریخ است که به ما می آموزد که بسیار اشتباهات و اشتباه کاران بوده اند که جوامعی را به ترکستان رسانده اند، اما از سوی دیگر روزی هم رسیده است که از حضیض حرکتی برای اوج آغاز شده و راه حل ها و گریز هایی برای بهبود به وجود آمده است. این درس تاریخ است که روزهای سخت و دشوار اگر چه برای دوره ی محدود عمر یک انسان به اندازه ی سده ها و هزاره ها می گذرد، اما فردا که امروز تاریخ شد، با خطی و یا کمتر، از این دوره ی به جان آمدگی و سختی اشاره خواهد رفت و برای دوره ی زندگی بشری این روزها زمانی اندک به حساب خواهد آمد. این ها را برای چه گفتم؟ گفتم که به خودم امید بدهم برای این که ما نیز روزی گریزی خواهیم یافت، هر چند اگر خود هم نباشیم، آیندگان ما و پشت گرفتگانمان به آسمان های آبی و فضایی آکنده برای زندگی بهتر دیده خواهند گشود و این البته دستاوردی از عملکرد امروز ماست و این که بدانیم از همین روزن گشوده به دود می توان سلامی به زندگی بهتر کرد، همین!
۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه
حالم از باد سحر پرس که در صحبت او | جان تیمار مرا پیش تو پیغامی هست
هست آرام دل آن را که دلارامی هست
خرم آن دل که در او صبری و آرامی هست
بر بنا گوشش اگر دانه ی در بینی باز
مشو آشفته که از غالیه هم دامی هست
تو یقین دان که به جز در دهن تنگ تو نیست
هیچ اگر یک سر مو در دوجهان کامی هست
ساقی امشب سر آن جام لبالب دارم
کاخر اندوه مرا نیز سرانجامی هست
عود اگر دود کند بر سر آن دامن پوش
تا ندانند که در مجلس ما خامی هست
حالم از باد سحر پرس که در صحیت او
جان تیمار مرا پیش تو پیغامی هست
شام هجران تو را خود سحری نیست پدید
صبح امید مرا همنفس شامی هست
به فدای تن و اندام چو گلبرگ تو باد
هر کجا در همه آفاق گل اندامی هست
صبر و آرام ز سلمان چه طلب می داری؟
تو بر آنی که مرا صبری و آرامی هست؟
سلمان ساوجی
۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سهشنبه
چاقویی که دسته ی خود را برید!
در سال 1514 دیت مجارستان علیه ترکان اعلام جهاد داد و داوطلب خواست. دهقانان که مرگ و زندگی برایشان تفاوتی نداشت، گروه گروه، به خدمت زیر صلیب درآمدند. چون خویشتن را مسلح یافتند، این اندیشه در سرشان افتاد که در وقتی که دشمنان خانه زادشان، اربابان منفور، این قدر نزدیکند، چرا به کشتن ترکان بروند؟ سربازی به نام گیورگی دوژا آن ها را به نوعی «ژاکری» (Jacquerie - در تاریخ فرانسه، شورش سال 1358 روستاییان فرانسه ی شمالی بر ضد اشراف و سربازان تاراجگر) وحشیانه رهبری کرد؛ سراسر مجارستان را لگدمال ساختند، قصرها را سوختند، و از نجبا و اعیان هر که را به چنگشان افتاد، از زن و مرد و کودک، قتل عام کردند. نجبا از تمام اطراف و اکناف تقاضای کمک نمودند، سربازان مزدور گرفتند و آن ها را مسلح ساختند و بر دهقانان انقلابی و بی انضباط و تشکیلات چیره شدند، و رهبرانشان را به فجیع ترین وجهی مورد شکنجه قرار دادند. دوژا و یارانش را دو هفته بی خورد و خوراک نگاه داشتند؛ سپس دوژا را بر تختی آهنین که چون آتش سرخ بود نشاندند، تاجی از آهن تفته بر سرش نهادند، و عصای سلطنتی تافته از آهن در دستش نهادند؛ و به یاران گرسنه اش اجازه دادند که گوشت کباب شده ی تن او را، در حالی که هنوز هشیار بود، بکنند و بخورند. بلی، از توحش به تمدن راهی دراز است، اما از تمدن به توحش گامی بیش نیست.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب اول؛ از ویکلیف تا لوتر، برگردان پارسی فریدون بدره ای، ص 231 و 232
۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)











