مژده ای نوگل خندان که بهار آمد باز
در کنار آ که گه بوس و کنار آمد باز
سروقدان سزد ار دست بر آرند به رقص
کز سر سروبن آوای هزار آمد باز
بهر آراستن روی عروسان چمن
باد مشاطه و آب آینه وار آمد باز
آن دلارام که رفت از بر ما باز آمد
در دل شیفته آرام و قرار آمد باز
سرو در صحن چمن گو مچم و لاله مروی
کان بت سروقد لاله عذار آمد باز
ساقیا خیز و مرا جامی از آن درد خم آر
که ز مستی به سرم درد و خمار آمد باز
نه شگفت ار شکنم توبه می چون دل خویش
که مرا جام می امروز به کار آمد باز
شیخ کز وسوسه سجاده به دوش افکندی
دوش از کوی مغان باده گسار آمد باز
ای بت غالیه مو ساز چمن کن که به باغ
نفس باد صبا غالیه بار آمد باز
یار من تاری از آن طره پر چین بگشود
باز چین قافله مشک تتار آمد باز
در بهاران ز نشاط گل و مل نیست گریز
خاصه هان ای دل شوریده که یار آمد باز
شوریده شیرازی