باران بامدادی آهسته انگشت بر پنجره ی اطاق کوچک من می زند و مرا بیدار می کند. در میان مرغدان، مرغک دیده می گشاید و بال بر هم می زند. روستایی سحر خیز، شتابان از بستر بر می خیزد تا به سوی کشتزار رود. اندکی بعد، خورشید سر از پشت افق به در خواهد کرد و قطره های باران در پرتو نخستین اشعه ی لرزان آن خواهند درخشید.
از بستر بر می خیزم. ابرهای شفاف را سلام می گویم و مشتاقانه به نخستین چهچهه ی بامدادی پرندگان گوش فرا می دارم. زیبایی بامدادان و لبخند دهکده را می نگرم. در دل نشاطی فراوان می یابم، زیرا دیرگاهی است که از دیدار شهر و دیوارهای آن که در درونشان کینه و غم در کنار هم خانه کرده اند و من ناچارم در آن با تلخی زندگی کنم و با تلخی نیز جان سپارم، به تنگ آمده ام.
کنت جاکومو لئوپاردی
نویسنده و شاعر ایتالیایی
1827-1798
برگرفته از «منتخبی از زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب، ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر