۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

عنقریب است که از ما اثری باقی نیست















آنان را که خدایان دوست می دارند، در جوانی می میرند؛
خوشبخت کسی است
که چون نمایش بزرگ
آفتاب و ستارگان، اقیانوس ها و رعد و برق را دید شتاب کند
و تا سینه اش آماج تیرهای بلا نگشته به خانه و ابدیت باز گردد. 
ای پارمنو، زندگی چه کوتاه باشد و چه دراز
تو روزی خوش تر از آن چه هست نخواهی دید.
پس این اقامت چند روزه ی خود را چنین پندار
که گویی به نمایش یا مهمانی آمده ای، زیرا هر چه زمان به سرعت بیشتر سپری شود،
زودتر به بستر و استراحت خود باز خواهی شتافت، لیکن آن که دیر پاید،
بار زندگی دراز بر دوش، خسته و مانده در راه
از پای در خواهد ماند
و دشمنان که زاییده ی آشفتگی تلخ روزگارند به او ستم خواهند کرد.
این است سرنوشت شوم کسی که مرگ دیر به سراغش رود.

مناندروس (Menander)؛ نمایش نویس یونانی، 291-343 قبل از میلاد
برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب پنجم از جلد دوم، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 679

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ ارسطو - 3

همان طور که اخلاق علم سعادت فردی است، سیاست علم سعادت دسته جمعی است. وظیفه ی دولت تشکیل اجتماعی است که حداکثر خوشی را برای حداکثر مردم فراهم سازد. «دولت یعنی مجموعه ای از افراد یک کشور که برای نیل به تمام مقاصد و هدف های زندگی خویش خودکفا باشند». اگر هیأت حاکمه نفع عمومی را بر نفع خود ترجیح دهد، هر نوع حکومتی خوب است و عکس آن اگر باشد، هر نوع حکومتی بد است. هر نوع حکومتی که به جای خدمت به خلق در خدمت هیأت حاکمه درآید پلید خواهد بود؛ در آن صورت حکومت سلطنتی (مونارشی) به استبداد، آریستوکراسی (اشرافی) به حکومت مالداران و حکومت نخبگان (تیموکراسی) به دموکراسی به معنای حکومت عوام در خواهد آمد. اگر حکمران منفرد صالح و توانا باشد، حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومت است، ولی اگر مستبد و خود پسند باشد، حکومت استبدادی بر قرار خواهد شد که بدترین نوع حکومت هاست. حکومت اشرافی (آریستوکراسی) ممکن است برای مدت کمی مفید باشد، ولی حکومت های اشرافی سرانجام به دیکتاتوری مبدل می شوند. دموکراسی که در این جا به معنای حکومت مردم یا حکومت شارمندان عادی است -مانند حکومت مالداران خطرناک است، زیرا بر مبنای پیروزی ناپایدار فقیران بر مالداران در نزاع بر سر قدرت بنا شده است و بالاخره به آشوب مرگباری منتهی خواهد شد. درست است که «قضاوت جمع در اغلب موارد از قضاوت فرد صحیح تر است و هر چه عده زیادتر شد، فساد دیرتر رخنه می کند -همچنان که آب هر چه زیاد تر باشد دیرتر فاسد می گردد- لیکن حکومت کردن استعداد و دانش خاص می خواهد». برای احتراز از این استبداد ظالمانه، چه استبداد طبقات بالا و چه استبداد طبقات پایین، ارسطو «حکومتی مخلوط» یا «حکومتی از نخبگان» را که مخلوطی از دموکراسی و آریستوکراسی باشد پیشنهاد می کند. در این نوع حکومت حق رأی محدود به مالکین است و یک طبقه ی نیرومند مردم متوسط الحال محور موازنه ی قواست. 
لوکیون
ارسطو زیست شناسی یا تاریخ سیاسی یا نقد ادبی را بنا ننهاد -زیرا در این قبیل امور ابتدا و شروعی در کار نیست- منتها خدمتی که او در راه این علوم کرده بیش از خدمتی است که دیگران در این زمینه در عهد باستان کرده اند. بسیاری از لغات و اصطلاحات علمی و فلسفی را، که به صورت لاتینی هنوز استعمال می شود و ارتباط دانش و ادراک را آسان نموده است، مدیون او هستیم. معادل این لغات و اصطلاحات را می توان (به فارسی) چنین نوشت: اصل و مبدأ، قاعده ی کلی، استعداد، وسیله، مقوله، انرژی، انگیزه، عادت و غایت. چنان که پاتر (Pater - رساله نویس و منتقد انگلیسی؛ 1894-1839) می گوید، ارسطو «معلم اول» است. استیلای طولانی او بر افکار و روش های فلسفی مبین باروری عقاید و عمق بصیرت اوست. رسالات او در اخلاق و سیاست از لحاظ شهرت و نفوذ بی همتاست. سخن کوتاه، پس از این که تمام جوانب آثار ارسطو را بسنجیم، هنوز وی «استاد مردان دانش»، بهترین دلیل امید بخش وسعت ذهن بشر و الهام دهنده ی کسانی است که می کوشند معرفت پراکنده ی بشر را قابل رویت و فهم سازند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 596 تا 600  

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

تهی شده جامم ز باده چرا؟



















بهار من اکنون که گشته خزان
گرفته چو عمرم غبار زمان
چرا ننویسم حکایت خود؟
کنون که بخواندم کتاب جهان
چرا که ننالم که محرم و یاری از آن همه یاران نمانده مرا؟
چرا که نسوزم که شمع مرادی ز لاله عذاران نمانده مرا؟
تهی شده جامم ز باده چرا؟
زمانه مرادم نداده چرا؟
چو بزمی گیرم ز شمعی گرمی که شوری در دل گذارد
ز بس نیرنگ و ریا برخیزد، جدایی آرد به جای وفا
در این بازار فسون و ریا
دریغا گم شد بهای وفا
مرا کز غم جام لبریزم
چرا نبرم رو به سوی خدا؟
که جز او نداند دوای مرا
که او می بیند رضای مرا
چرا که ننالم که محرم و یاری از آن همه یاران نمانده مرا؟
چرا که نسوزم که شمع مرادی ز لاله عذاران نمانده مرا؟
تهی شده جامم ز باده چرا؟
زمانه مرادم نداده چرا؟

رحیم معینی کرمانشاهی

این ترانه ی زیبا در ابتدای برنامه ی شماره 544-ب، گلهای رنگارنگ با صدای گران سنگ و جاودانه ی بانو الهه اجرا شده است که یکی از زیباترین ترانه های اجرا شده توسط خانم الهه در رادیو ملی ایران است. آواز این برنامه را عبدالوهاب  شهیدی و سیاوش شجریان خوانده اند. برای دانلود و شنیدن این برنامه، می توانید از این لینک استفاده نمایید: 

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

Magic Lecture For MBA; Courage To Decisions


Bob Keegan
Have The Courage To Make Decisions

"You have to have courage to not talk about what should be done but make decisions and live with the results. Many talented people don’t do that very well."
Keegan's tenure at Goodyear, from 2003 to 2010, yielded a marked turnaround for the tire company, which began to again post profits after years on the decline. Now at a private equity firm, Friedman, Fleischer & Lowe, Keegan says many of the techniques he used to spur Goodyear's turnaround still apply.
Chiefly, Keegan says, business leaders must set aspirational goals instead of getting bogged down thinking about barriers, which can be especially easy to do in a tough economy. Good leaders will keep their teams inching toward those desired outcomes, making the decisions necessary to get there.
And before even getting to that point, he says, a successful company needs a leader who is unafraid to pull the proverbial trigger on those decisions. Follow through with efforts to move toward achieving goals, and be prepared to confidently react to whatever the outcome is, even if that means refocusing and trying a new strategy.

Bob Keegan
Former CEO of Goodyear Tire

Reference: Business Insider; Instant MBA 

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر عام و خاص
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده در این خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
 هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

















هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتی اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم.

هیچ روزی تکرار نمی شود
دو شب شبیه هم نیست
دو بوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.

دیروز، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز گل است؟ شاید سنگ باشد.

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترسی بی دلیل می آمیزی؟
هستی -پس باید سپری شوی
سپری می شوی - زیبایی در همین است.

هر دو خندان و نیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند با هم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.

برگرفته از کتاب «آدم ها روی پل (مردم روی پل)» - 1986 
اثر "ویسواوا شیمبورسکا" (Wistawa Szymborska)؛ متولد 1923 و برنده نوبل ادبیات 1996
برگردان پارسی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاد - 1376

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ ارسطو - 2

لوکیون
ارسطو را از قدیم مقدم بر هر چیز یک نفر فیلسوف شناخته اند. شاید این اشتباده باشد. بگذارید، لااقل به خاطر یک ارزیابی تازه هم که باشد، او را مقدم بر هر چیز یک دانشمند به شمار آوریم. مغز کنجکاو او متوجه فرایند و فن استدلال است و این دو را با چنان دقت و شدتی تجزیه و تحلیل می کند که ارغنون (Organon) برای دو هزار سال به صورت کتاب پایه ی علم منطق باقی ماند. 
ارسطو حواس را به عنوان تنها منبع هر دانش قبول می کند. به عقیده ی او قضایای کلی ذاتی نیستند، بلکه اندیشه های تعمیم یافته یعنی حاصل ادراکات ما از اشیای مشابه می باشند. در واقع همه چیز درک است نه شیء واقعی. روش مورد علاقه ی او قیاس است - یعنی مجموعه ی سه گزاره که گزاره ی سوم الزاماً از آن دو گزاره ی دیگر نتیجه می شود. ولی در عین حال، قبول می کند که برای این که اصل قضیه لااقل محتمل باشد، باید روش استقرا را به کار برد. با وجود تمام اشتباهاتش، ارسطو پدر روش علمی و اولین کسی است که تحقیقات علمی دسته جمعی را شروع کرده است. 
ارسطو با سادگی بی غل و غش جواب می دهد که زندگی خوب یعنی زندگی شادمانه. او در کتاب اخلاق (Nicomachean Ethics - فلسفه ی اخلاق) (بر خلاف افلاطون) نه بر چگونگی ساختن انسان خوب، که بر ساختن انسان شاد تأکید می کند. می گوید جز خوشی دنبال هر چه بگردیم هدفی دیگر در بر دارد، تنها خوشی است که به خاطر خودش آن را دنبال می کنیم. برای سعادت جاویدان چند چیز لازم است: اصالت، سلامت، زیبایی، خوشبختی، شهرت نیک، دوستان خوب، پول خوب و خوبی. ارسطو در یکی از جملات مختص خودش می گوید: «آن کس که در وقت مناسب، به نحو درست و برای مدت شایسته نسبت به شخص یا موضوعی عادلانه خشمناک شود قابل تحسین است». فضیلت عمل نیست، بلکه عادت انجام کار صحیح است. ارسطو کاملاً بر خلاف نظر اولش که خوشبختی را در عمل می دانست، چنین نتیجه گیری می کند که بهترین زندگی، زندگی متفکرانه است. زیرا اندیشه نشان یا مشخصه ی ممتاز انسان است: «کار صحیح انسان آن کاری است که در آن روح با عقل توأم باشد». خوشبخت ترین مرد کسی است که کامیابی را با بینش، تحقیق و اندیشه ترکیب کند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 588، 589، 595 و 596      

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

Live is life *


Nanananana
Nanananana (all together now)
Nanananana
Nanananana
Life (nanananana)
Life is life (nanananana)
Labadab dab dab life (nanananana)
Liiiiiife (nanananana)
When we all give the power
We all give the best
Every minute of an hour
Don't think about the rest
And you all get the power
You all get the best
When everyone gets everything
And every song everybody sings
And it's life (nanananana)
Life is life (nanananana)
Life, is life (nanananana)
Labadab dab dab life (nanananana)
Life is life, when we all feel the power
Life is life, come on, stand up and dance
Life is life, when the feeling of the people
Life is life, is the feeling of the band
When we all give the power
We all give the best
Every minute of an hour
Don't think about the rest
Then you all get the power
You all get the best
When everyone gives everything
And every song everybody sings
And it's life (nanananana)
Life is life (nanananana)
Labadab dab dab life (nanananana)
Life is life (nanananana)
(nanananana)
(nanananana)
(nanananana)
(nanananana)
Life (nanananana)
Life is life (nanananana)
Labadab dab dab life (nanananana)
Live is life (nanananana)
And you call when it's over
You call it should last
Every minute of the future
Is a memory of the past
Cause we all gave the power
We all gave the best
And everyone gave everything
And every song everybody sang
Life is life

*The excellent and fantastic song of "Opus Band" that performed in 1985.
Opus is an Austrian pop-rock group. Created in 1973.

Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure 

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

Life is life, live it



















Life is an opportunity, benefit from it.
Life is beauty, admire it.
Life is bliss, taste it.
Life is a dream, realize it.
Life is a challenge, meet it.
Life is a duty, complete it.
Life is a game, play it.
Life is a promise, fulfill it.
Life is sorrow, overcome it.
Life is a song, sing it.
Life is a struggle, accept it.
Life is a tragedy, confront it.
Life is an adventure, dare it.
Life is luck, make it.
Life is too precious, do not destroy it.
Life is life, fight for it.


Mother Theresa *

* Related post

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ ارسطو - 1

ارسطو؛ فیلسوف یونانی
322-384 پیش از میلاد 
ارسطو (Aristotle) از شهر ستاگیرا، ماندگاه یونانی کوچکی در تراکیا، به آتن آمده بود. پدرش پزشک دربار پدر فیلیپ، آمونتاس دوم بود و -اگر جالینوس (Galen - پزشک، عالم تشریح و فیلسوف یونانی) اشتباه نکرده باشد- قبل از فرستاده شدن ارسطو به نزد افلاطون، وی کمی علم تشریح آموخته بود. 
با به هم رسیدن افلاطون و ارسطو، دو جریان متخاصم تاریخ تفکر، یعنی عرفان و علم طب نیز تلاقی نمودند و به مبارزه پرداختند. شاید اگر ارسطو در آن مدت دراز (بعضی می گیند بیست سال) در محضر افلاطون ننشسته بود، فکر و ذهن کاملاً علمی پیدا کرده و در این زمینه رشد کامل یافته بود. در وجود وی، پسر پزشک با شاگرد فیلسوف پیرایشگر در کشمکشی بود که عاقبت هیچ کدام به پیروزی نرسیدند. ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویش انتخاب کند. در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرة المعارف کافی بود و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونیی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود. در هر صفحه ای که می نوشت، عقاید افلاطون را رد می کرد زیرا هر صفحه ای که می نوشت وامی از افلاطون گرفته بود.   
چون شاگرد پر اشتیاقی بود، دیری نگذشت که توجه استاد را جلب کرد. دیوجانس لائرتیوس (Diogenes - فیلسوف کلبی مذهب) می گوید هنگامی که افلاطون رسالات خود را درباره ی روح در آکادمی می خواند، «تنها کسی که تا آخر می نشست ارسطو بود، در حالی که دیگران برخاسته و می رفتند». پس از مرگ افلاطون (347)، ارسطو به دربار هرمیاس که با وی در آکادمی درس خوانده و از بردگی به دیکتاتوری آتارتئوس و آسوس در قسمت علیای آسیای صغیر رسیده بود رفت. در آن جا با دختر وی به نام پوتیاس (Pythies) ازدواج کرد (344) و چیزی نمانده بود که در آسوس سکنا گزیند که پس از قتل هرمیاس همراه زن خود به جزیره ی لسبوس در همان نزدیکی ها رفت و مدتی بماند و سرگرم مطالعه ی تاریخ طبیعی آن جزیره شد. پوتیاس دختری برای او آورد و چشم از این جهان بربست. در سال 344 به آتن برگشت و، شاید با کمک مالی اسکندر، مدرسه ای برای تدریس معانی بیان و فلسفه باز کرد. برای مسکن خود یکی از زیباترین ژیمنازیوم های (Gymnasium - ورزشگاه معروف آتن در قدیم) آتن را انتخاب کرد که مجموعه ای بود از بناهایی که به آپولون لوکئوس (خدای چوپان ها) تقدیم شده بود و در باغ زیبایی با پیاده روهای سرپوشیده از درختان محصور بود. صبح ها به دانشجویان خود دروس عالی تدریس می کرد و بعد از ظهر ها برای گروهی عمومی تر احتمالاً درباره ی فن خطابه، شعر، اخلاق و سیاست سخنرانی می نمود. در آن جا کتابخانه ای بزرگ، باغ وحش و موزه ی تاریخ طبیعی به وجود آورد. این مدرسه با نام لوکیون (Lyceum) مشهور شد و شاگردان و فلسفه اش را مشائین (Peripatetic School) نامیدند، زیرا ارسطو دوست می داشت زیر آن درختان راه برود و به شاگردانش درس بدهد. ارسطو شاگردانش را وا می داشت که در تمام زمینه ها، از عادات بربرها گرفته تا تشکیل شهرهای یونان، سابقه ی مسابقات یونانی و جشن های دیونوسوسی، اعضا و عادات حیوانات، خصوصیات و توزیع نباتات و تاریخ و علم و فلسفه به جمع آوری و هماهنگ کردن اطلاعات اقدام کنند. 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 586 و 587     

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

بی روی تو چون روی به دیوار بمیرم

مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم
یک ره بگذر بر من و بگذار بمیرم
میرم به قفس بهتر از آن است که در باغ
از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم
گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت! بگذر و بگذار بمیرم
دیوار و در کوی تو باشد به نظر، کاش
بی روی تو چون روی به دیوار بمیرم
می میرم و از مردن من آگهیش نیست
یارب که دعا کرد چنین زار بمیرم؟
هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم
ساغر شودم خالی و هشیار بمیرم
با این همه حسرت به قفس زیستم اما
آید چو گل از باغ به بازار بمیرم
خارم مشکن در جگر از بوی گل ای باد
بگذار که از حسرت گلزار بمیرم
بر سر ز هما سایه ام افتاد، صباحی
باشد که در آن سایه ی دیوار بمیرم

صباحی بیدگلی

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

دست شما به در دل آویز می رسد



















برخیز و می بریز که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی به هوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس، باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و هم نفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه در آمیز می رسد
گر میوه ی امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
دریا دلا، که نوبت آن خیز می رسد...

زنده یاد سیاوش کسرایی

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ افلاطون - 4

برخی از دانش پژوهان در چنین بحرانی به گذشته پناه برده، تاریخ می نویسند؛ ولی افلاطون به آینده پناهنده می شود و مدینه ی فاضله (Utopia) می سازد. به نظر او نخست باید شاه خوبی بیابیم که بگذارد مردمش را در معرض آزمایش قرار دهیم. سپس باید کلیه ی سالمندان را، جز آن هایی که برای حفظ نظم و تعلیم جوانان لازمند، به نقاط دوردست بفرستیم و جوانان را تعلیم دهیم، زیرا عادات بزرگتران جوانان را فاسد می کند و به شکل سابق در می آورد، باید جوانان، از زن و مرد، بیست سال تحصیل علم کنند، و این تحصیل شامل اساطیر خواهد بود، نه اساطیر غیر اخلاقی اعتقادات کهن، بلکه اساطیر تازه ای که روح را رام کند و به اطاعت از والدین و دولت وا دارد. در سن بیست، همه باید تحت آزمایش های جسمی و روانی و اخلاقی قرار گیرند. آن هایی که مردود شوند، طبقات اقتصادی کشور، یعنی کاسب و تاجر و کارگر و زارع را تشکیل خواهند داد. این ها دارای مالکیت خصوصی خواهند بود و به نسبت استعداد و توانایی (تا حدودی) ثروتمند خواهند شد؛ ولی بردگی در کار نخواهد بود. قبول شدگان آزمایش اول ده سال دیگر تعلیم و تربیت خواهند دید. در سن سی سالگی دوباره آزمایش خواهند شد. آن ها که مردود شوند سرباز خواهند شد. سربازان مالکیت خصوصی نخواهند داشت و کسب نباید بکنند، بلکه در یک اجتماع اشتراکی نظامی زندگی خواهند کرد. آن هایی که از امتحان دوم فاتح بیرون بیایند، اکنون (و نه قبل از آن) پنج سال در تمام شعبه های «فلسفه ی الاهی»، از ریاضیات و منطق تا سیاست و قانون تحصیل خواهند کرد. در سن سی و پنج، پیروزمندان آزمایش سوم با تمام دانشی که در سر دارند به دنیای عمل انداخته خواهند شد تا زندگی کرده، برای خویش جایی بیابند. در پنجاه سالگی، آن هایی که هنوز زنده اند بدون انتخابات به عضویت طبقه ی نگهبانان اجتماع یا طبقه ی حاکم در خواهند آمد. اینان تمام قدرت را در دست خواهند داشت، ولی صاحب دارایی شخصی نخواهند بود. قانونی وجود نخواهد داشت؛ درباره ی کلیه ی دعاوی خصوصی و عمومی، پادشاهان فیلسوف، طبق دانش و فراستی که گرفتار محدودیت های ماسبق نیست، حکم خواهند داد. اعضای این طبقه، برای این که از قدرت خود سوء استفاده ننمایند، ملک و پول و خانواده و زن دایمی اختصاصی نخواهند داشت. مردم قدرت خزانه را در دست خواهند داشت و سربازان قدرت شمشیر را. نظام اشتراکی (کمونیسم) دموکراتیک نبوده، بلکه آریستوکراتیک است؛ و روح مردم عادی قادر به درک و عمل آن نیست. فقط سربازان و فیلسوفان می توانند آن را به ثمر برسانند. ازدواج در تمام طبقات باید کاملاً از طرف طبقه ی نگهبان، به عنوان وسیله ی تداوم نسل بر مینای اصلاح نژاد تنظیم شود: «باید تا حد امکان بهترین هر دو جنس با یکدیگر و بدترین آن ها با یکدیگر مزاوجت کنند؛ و لازم است که فقط کودکان نوع اول پرورش داده شوند نه نوع دوم، زیرا این تنها راه اصلاح نژاد است». دولت کلیه ی کودکان را بزرگ می کند و تحصیل رایگان و مساوی برای همه فراهم می سازد. طبقات موروثی نباید باشند. دخترها باید با پسرها حقوق مساوی داشته باشند و هیچ منصب دولتی نباید به روی زنان، به خاطر زن بودن آن ها، بسته باشد.
افلاطون گمان می کند که با توأم کردن فردگرایی، زندگی اشتراکی، بقای انسب، آزادی زنان و آریستوکراسی، اجتماعی به وجود خواهد آمد که فیلسوف از زندگی در آن شاد تواند بود؛ و بالاخره چنین نتیجه می گیرد: «تا فیلسوفان شاه نشوند و یا پادشاهان و شاهزادگان این دنیا روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند ... پلیدی از شهرها و از آدمیان رخت بر نخواهد بست». او نیز مانند ولتر فکر می کرد که حکومت سلطنتی این مزیت را بر دموکراسی دارد که اصلاح گر اجتماعی فقط باید یک نفر را قانع سازد.
افلاطون به صورت محبوب ترین فلاسفه ی یونان باقی مانده است. زیرا دارای آن معایب جذابی بود که مردم یونان داشتند. او آن قدر حساس بود که مانند دانته (Dante - شاعر و نویسنده ی ایتالیایی) در هر صورت ناقص و ناپایداری، زیبایی کامل و جاودانی می دید. زاهد بود، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تند و بی لگامش افسار زند. شاعری بود دستخوش قوه ی خیال و در دام وسوسه و وهم و پندار گرفتار، مفتون کمدی و تراژدی اندیشه ها و سرشار از هیجانات زندگی آزاد روشنفکرانه ی آتن. ولی سرنوشتش این بود که هم شاعر باشد، هم اهل منطق و هم بزرگترین متفکر دنیای باستان؛ زیرک تر از زنون الئایی (Zeno of Elea - فیلسوف) و ارسطو. افلاطون به فلسفه بیش از تمام زنان و مردانی که دوست داشته بود عشق ورزید و مانند بازپرس کل داستایفسکی (Dostoyevsky - رمان نویس روسی)، معتقد بود که منطق آزاد بیهوده است، و به این تنیجه رسید که اگر بخواهیم بشر زنده بماند، فلسفه باید نابود شود. او خود اولین کسی بود که در صورت تحقق مدینه ی فاضله اش فدا می شد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 583،582 و 585                                 

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

بازتعریفی از دولت در اقتصاد؛ کمینه، بیشینه یا بهینه؟

این که اقتصاد جهانی در یک دوره ی نشیب سخت و دامنگیر سیکل های تجاری خود وارد شده است و تا رسیدن به فرازی دگر بار راه دراز و همراه با یأس و نا اطمینانی فراوانی در پیش  دارد، بر کمتر اقتصاد دان و تحلیل گر مسائل اقتصاد بین الملل پوشیده مانده است. اقتصاد دانان در دهه های اخیر و در ترم های نوین اقتصاد کلان، مفهوم پر جاذبه و کاربردی «ادوار تجاری حقیقی» را مورد نظر قرار داده اند و پذیرفته اند که اقصاد های مبتنی بر ساز و کارهای بازار آزاد، روندی سینوسی را در مدار خود می پیمایند و آن چه تئوری اقتصاد باید به دنبال آن باشد، پیش بینی و تخمین دقیق دوره های نشیب و دوره های فراز و همچنین زمان ورود و خروج اقتصاد به و از این ادوار است. این البته در سر نهایی اقتصاد لیبرال مورد بحث و پذیرش است و در سر نهایی اقتصاد متمرکز هیچ گونه جایی برای طرح ندارد و آن که اقتصاد را همواره تصمیم سازی و راهبری می کند -به گمان خود- تعیین فراز و فرود را هم در دست دارد و نه بازار و دست نامرئی از آستین بیرون آمده اش. اما در میان این دو سر نهایی سیستم های اقتصادی موجود نیز، سیستم های بینابینی مشاهده می شود که نه چون اقتصاد بازارگرا همه امور -البته به غیر از وظایف کلاسیک دولت ها در اقتصاد- را به دست تدبیر بازار می سپرند و نه چون تمرکزگرایان، دولت را با همه ی کالبد و هیمنه وارد اقتصاد و مسلط بر آن می خواهند. پاره ای از سیستم های اقتصاد های کشورهای منطقه ی یورو، که اتفاقاً این روزها درگیر مشکلات بسیار فراتری از سایرین هستند- بر مبنای سیستم بینابینی سوسیالیستی مدار اقتصاد ملی خود را به گردش در آورده اند. امروز اما بسیاری از اقتصاد دانان متمایل به تئوری های بازار، فروپاشی های اقتصادی کشورهایی نظیر یونان و در کمین بودن این در هم ریختگی اقتصادی برای کشورهایی چون اسپانیا، ایتالیا و حتی اقتصادهای بزرگتر و پرمایه تری چون فرانسه را به دلیل همین سیستم بینابینی و دخالت های بیش از معمول این اقتصادها نسبت به اقتصاد های سرمایه داری در بازار و مدار اقتصاد ارزیابی می نمایند. به اندازه ی یک طرح مسأله و بدون رعایت جنبه های علمی و آکادمیکی که طبیعت چنین موضوعاتی نیاز دارد، می خواستم به این موضوع اشاره نمایم که اشتباه معمولی در تحلیل های اقتصادهای مبتنی بر مکانیزم های بازار همیشه در کمین تحلیل گران این نوع از اقتصاد بوده است و آن این که این دسته از تحلیل گران به حد چسبنده و لایتغیری برای تعریف و تدقیق اندازه ی دولت در این اقتصادها تعصب نشان داده و اگر زمانی و به دلایلی که همواره در اقتصاد به «نقاط شکست بازار» مشهور است، دولت فعال در اقتصاد بازارگرا، محدوده و شکل این دخالت ها را افزایش دهد، حکم به حرکت به سمت تمرکز و نزدیکی به شرایط سوسیالیزم و سر نهایی دیگر داده و راهی جز شکست و فروپاشی اقتصاد در این مسیر ترسیم نمی کنند. به نظر من  شرایط نشیب کنونی اقتصاد جهانی نه فقط تنها به دلیل بد عمل کردن سیستم های سوسیالیستی نبوده است، حتی به دلیل بد عمل کردن سیستم مبتنی بر بازار نیز قابل بحث نخواهد بود؛ آن چه این دور رکودی دامنه دار و تا حدودی غیر قابل انتظار را رقم زده است (با فرض ثبات سایر شرایط البته)، ناشی از نوعی بی انضباطی عمیق و بی عملی سیستم حقوقی اقتصاد ایالات متحده در سال های آغازین قرن بیست و یکم بوده است که به دلیل نقص و اهمال سیستم های نظارتی و ارزیاب این اقتصاد در بخش مسکن آغازیدن گرفت و با اشاره به مثال کلاسیک و بسیار در برگیرنده واقعیت «هنگامی که اقتصاد ایالات متحده عطسه می کند، اقتصاد جهان سرما می خورد»، که نشان از در هم تنیدگی اقتصاد های کشورهای گوناگون در اقتصاد ایالات متحده و اثرپذیری آن ها از حرکات و رفتار این اقتصاد دارد، به سایر اقتصادها نیز به سرعت سرایت نمود و اقتصاد بین الملل را در چنین دور رکودی پر مسافتی قرار داد. به عبارت دیگر، مشکل بیش از آن که ریشه در خود اقتصاد داشته باشد، ریشه در قانون و سیستم حقوقی داشته است و البته عارضه ی اقتصادی با شدت هر چه بیشتر خود، شاید کمتر به ریشه یابی و مطالعه ی آن در حال حاضر علاقمند باشد و بیشتر به دنبال عمل گرایی و درمان این پدیده ی پر سر است. این که چنین مطلبی را بازگو کرده ام، نیاز به بررسی و تعریفی دوباره از اندازه ی دولت در اقتصاد و بهینه یابی آن به جای تلاش برای کوچک یا بزرگ نمودن اندازه را آشکار می کند. البته اطمینان زیادی وجود دارد که این دروان به سر می رسد و انبوهی از مطالعات کاربردی و تجربی از اندیشه کده های همین اقتصادها راهگشایی برای حرکتی روان تر و بهتر در سال های آتی خواهد شد؛ همان گونه که تاریخ اقتصاد سرمایه داری سال هاست از دوره های نشیب خود درس هایی برای بهتر زیستن و طولانی تر زیستن در دوره های فراز خود گرفته است و تئوری ادوار حقیقی کسب و کار می رود تا راهی برای هر چه کوتاه تر کردن دوره های نشیب و ماندگار کردن بیشتر در اوج بودن را بیابد.        

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

Hard and rare work in the world




















Thinking is the hardest work there is, which is probably the reason why so few engage in it.


Henry Ford
1863-1947
An American industrialis and founder of the "Ford Motor Company"

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

پاکی آوردی ای امید سپید

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی -ای امید سپید!-
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست، می زند مطرب
تلخ واریست، می چکد در جام
اشک واریست، می کشد لبخند
ننگ واریست، می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هر رنگ می زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام ...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه سلام !

زنده یاد احمد شاملو

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ افلاطون - 3

افلاطون می داند که بسیاری از خوانندگانش شکاک هستند، بنابراین در دوره ای می کوشد تا اصول اخلاق طبیعی را، که روح مردم را بدون ارجاع به دوزخ و بهشت و برزخ به سوی عدالت رهنمون شود، بیابد.
روح یا اصل حیات سه سطح یا جزء دارد -میل، اراده و فکر؛ هر جزء فصیلت خاص خود را دارد: اعتدال، شجاعت و خرد- که باید به آن ها پرهیزکاری و عدالت را نیز اضافه کرد. عدالت را می توان همکاری این اجزا در کل تعریف کرد، مثلاً همکاری عناصر متشکله ی شخصیت در یک فرد یا افراد در یک کشور، که هر یک وظیفه ی خود را به شایسته ترین وجهی انجام دهند. خوبی نه در خرد محض است و نه در لذت تنها، بلکه ترکیب متناسب و هماهنگی است از آن دو که زندگی خردمندانه ای را پدید می آورد.
افلاطون اشعار خود را سوخته و ایمان مذهبی را از دست داده بود، ولی هم شاعر و هم خداپرست باقی مانده بود. مفهوم خدا در نظر او لبریز از احساسات زیباشناختی و قرین زهد و پارسایی بود؛ فلسفه و مذهب در وی یکی شده و با اخلاق و زیبا شناختی مخلوط گردیده بود. هر چه مسن تر می شد، کمتر می توانست زیبایی را جدا از خوبی و حقیقت ببیند.
با این وجود، افلاطون علاقمند به امور بشر است. برای خود رویای اجتماعی یا اجتماع رویایی در سر می پروراند. اجتماعی که در آن فساد رخنه نکرده و از فقر و ظلم و جنگ خبری نیست. از دسته بندی های شدید سیاسی آتن منزجر است: «نزاع و دشمنی و نفرت و سوء ظن همیشه حکمفرماست». مانند هر نجیبزاده ای از حکومت مستبدانه ی ثروتمندان بیزار است: «سرمایه داران، که انگار نه انگار آن هایی را که به ذلت و تباهی کشانده اند می بینند، نیششان، یعنی پولشان، را به تن هر بی دفاعی فرو می کنند و چندین برابر اصل نفع می برند و بدین ترتیب تعداد گدایان و تهی کیسه گان را در کشور زیاد می کنند» و «بعد از این که فقرا دشمنان خود را مغلوب کردند و عده ای را کشتند و عده ای دیگر را تبعید نمودند و بقیه را به طور مساوی در آزادی و قدرت سهیم کردند، دموکراسی به وجود می آید». آزادی خواهان نیز مانند دولتمندان تو زرد از آب در می آیند و چون عده شان زیاد است، با استفاده از رای خود از بیت المال به مردم اعانه می بخشند و مقامات و مناصب را به خود اختصاص می دهند و آن قدر در حق اکثریت مداهنه می کنند و تملق ایشان را می گویند که دموکراسی به هرج و مرج بدل می شود، موازین تحت الشعاع مردمان پست قرار می گیرد و قواعد رفتاری با گستاخی و ناسزاگویی به خشونت می گراید. همان طور که به دنبال پول رفتن دیوانه وار، حکومت متنفذان را بر هم می زند، افراط در آزادی نیز دموکراسی را ضایع می سازد. وقتی آزادی افسار گسیخته شود، استبداد نزدیک می شود. ثروتمندان از ترس آن که دموکراسی خونشان را بریزد، برای سرنگون کردن آن توطئه می کنند، یا فرد جاه طلبی قدرت را در دست می گیرد، به فقیران وعده های فراوان می دهد، دور خود را قشون خصوصی جمع می کند، و اول دشمنان و سپس دوستان خود را می کشد «تا این که کشور را یکسره تصفیه کند» و حکومت استبدادی برقرار سازد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 579 و 582  

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

Dance me to the end of love *

 

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

* The famous and smooth song of "Leonard Norman Cohen" performed in 1984
Cohen is a Canadian singer and song writer that was born in 1934

Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ افلاطون - 2

 
آکادمی
در نوشته های افلاطون نظامی موجود نیست، باید به یاد داشته باشیم که طبع شاعرانه ی افلاطون اجازه نمی داد که افکار خود را در قالب معینی محدود کند. از آن جا که افلاطون شاعر است، منطق برایش آسان نیست؛ برای یافتن تعریف ها دچار سرگردانی می شود و در قیاس های مشکل، دست و پای خود را گم می کند. افلاطون بالاخره به این نتیجه می رسد که «نمی دانم آیا علمی به نام منطق اساساً وجود دارد یا نه»؟ با این وصف، قدم های اولیه را بر می دارد. مثلاً زبان را مورد مطالعه قرارداده، آن را مشتق از تقلید صداها می شناسد. تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری و قیاس و سفسطه را مورد بحث قرار می دهد و قیاس را می پذیرد، ولی استقرا را به آن ترجیح می دهد.  عقاید سوفسطائیان را، که احساس را بهترین ملاک حقیقت می دانند و «فرد را مقیاس همه چیز» می شمرند، رد می کند؛ می گوید اگر چنین بود، هر تحلیلی که هر کس، هر شخص خیالباف یا دیوانه یا هر بوزینه ای از دنیا می کرد به یک اندازه ارزش داشت. آن چه تمام این «انبوه حواس» به ما می دهد، همان جریان عظیم دائمی تغییر است که هراکلیتوس (Heracleitus - فیلسوف یونانی) از آن سخن می گوید. اگر ما فقط ادراک حسی می داشتیم، هرگز دانشی کسب نمی کردیم و به حقیقتی نمی رسیدیم. دانش ما از طریق «مثل» به دست می آید؛ به عبارت دیگر، صور کلی و تعمیم یافته است که هرج و مرج مدرکات حسی را در قالب منظم فکر متشکل می سازد. اگر ما فقط می توانستیم از افراد جزئی آگاه باشیم، فکر کرن غیر ممکن بود. بشر به کمک طبقه بندی اشیا بر مبنای شباهتشان به گروه های مختلف و بیان آن طبقه به طور کلی به وسیله ی یک اسم عام، فکر کردن می آموزد. کلمه ی «انسان»ما را قادر می کند که درباره ی همه ی انسان ها فکر کنیم، همچنین «میز» به تمام میزها و «نور» به هر نوری که به زمین یا دریا تابیده است اطلاق می شود. این مثل (ایده ها) برای حواس عینیت ندارند، اما در فکر شخص واقعیت دارند؛ زیرا حتی هنگامی که تمام اشیای قابل حسی که این مثل را بیان می کنند از بین بروند، خود آن ها بر جای می مانند. انسان ها متولد می شوند و می میرند، ولی بشر همیشه زنده است. هر فرد مثلث فقط مثلث ناقصی است و دیر یا زود از بین می رود و بنابراین به طور نسبی غیر واقعی است. اما مثلث -شکل و قانون تمام مثلث ها- کامل و جاویدان است. تمام اشکال ریاضی مثلند؛ بنابراین، جاویدان و کاملند؛ آن چه هندسه درباره ی مثلث ها و دایره ها و مربع ها و مکعب ها و کره ها می گوید، حتی اگر چنین اشکالی در دنیای مادی هرگز وجود نداشته و بعدها هم وجود نیابند، حقیقت دارند و بنابراین واقعی هستند. مفاهیم انتزاعی هم به این معنا واقعیت دارند؛ یک عمل فضیلت آمیز دوام مختصری دارد، ولی فضیلت، حقیقت پایداری در فکر و ابزاری برای آن است. همچنین است زیبایی و بزرگی و شباهت و غیره. این ها همان قدر برای فکر واقعی هستند که زیبا و بزرگ و شبیه برای حواس ما. 
تمام چیزها در فلسفه ی متافیزیک افلاطون دور محور فرضیه ی مثل می گردد. خدا، محرک بی حرکت اولی، یا روح دنیا، جهان را و هر چه در آن است طبق قوانین و صور جاودانه، یعنی مثل کامل و لایتغیری که طبق گفته ی افلاطونیان جدید، لوگوس یا عقل الاهی، یا ذهن خدا را تشکیل می دهند، به حرکت می اندازد و نظام می بخشد. عالی ترین مثل خیر است. گاهی افلاطون خیر را با خدا یکی می داند و اغلب آن را ابزار راهنمای خلقت و صورتی غایی که کلیه ی اشیا را به خود جلب می کند، می نامد. صرفاً دانش درک این خیر و رویت مثال صورتبخش در جریان خلقت است. تنها آن چه نیرو دارد واقعی است؛ بنابراین ماده اساساً واقعی نیست، بلکه فقط در حال استوا بین وجود و عدم قرار دارد، یعنی در مرحله ی امکان است و در انتظار این که خدا یا روح مطابق مثالی به آن شکل خاص و موجودیت بدهد. روح نیروی محرکه ی انسان و جزئی از روح محرکه ی کلیه ی اشیاست. روح حیات ناخالص، مجرد و ابدی است. قبل از جسم وجود داشته، هنگام حلول در جسم جدید، خاطرات پیشین را همراه می آورد، و چون این خاطرات در زندگی جدید بیدار می شوند، ما آن را دانش تازه ای فرض می کنیم. کلیه ی حقایق ریاضی بدین ترتیب ذاتی و غریزی هستند. تعلیم دادن فقط یاد مطالبی را زنده می کند که روح در حیات های قبلی می دانسته است. پس از مرگ، روح یا ذات زندگی، به تناسب نیک و بدش در زندگی های قبلی، به جسم برتر یا فروتری حلول می کند. شاید روحی که مرتکب گناه شده به دوزخ یا برزخ و روح نیکوکار به «جزیره ی خجستگان» (Elysium) برود. هنگامی که روح پس از چند بار زندگی از تمام گناهان پاک شد، از حلول کردن در ابدان مختلف آزاد می گردد و در بهشت سعادت ابدی خانه می گیرد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 576 تا 579    

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

The most valuable word is truth



















Tell me I'm clever.
Tell me I'm kind.
Tell me I'm talented.
Tell me I'm cute.
Tell me I'm sensitive.
Graceful and wise.
Tell me I'm perfect.
"But tell me the truth".

Shel Silverstein
1930-1999
American author and musician

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

جای نفرین می گه عاقبت به خیر بشی پسر



















خودشو نذر شبام کرد و شکفتم و شکست
حتی آسمون می خوابید، ولی اون چشم نمی بست
پا به پای من قدم زد تا که رو پا بمونم
هیچ کجا نرفت مبادا تک و تنها بمونم
هنوزم دلواپس شبای بی ستارمه
پی دوخت و دوز خاطرات پاره پارمه
وقتی دلگیره ازم، تا می شه و شکسته تر
جای نفرین می گه عاقبت به خیر بشی پسر!
حبسه کنج قفسی که اسمش آشیون ماست
اوج گریه هاش فقط خدا خدا خدا خداست
مث ماهی توی تنگ خالی پر پر می زنه
ماه مهربون آسمون تاریک منه
نباید قصه ماهو از ستاره ها شنید
نباید غرور دریا رو، رو ماسه ها کشید
نباید برای گفتنش به قصه می زدم
منی که فقط نوشتن از نگاشو بلدم

رضا حیرانی

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

پرده از روی خود دمی بردار



















مرا به جشن این جهان خوانده اند، و از این رو زندگیم خجستگی یافته.
چشمم چیزها دیده و گوشم چیزها شنیده. 
در این جشن، کار من این بود که به ساز خود زخمه زنم و تا آن جا که مرا یاری آن بود زخمه ها زدم.
اکنون از تو می پرسم که آیا سرانجام هنگام آن رسیده که درون آیم و چهره ی تو را ببینم و درود خاموشم را پیشکشت کنم؟

رابیندرانات تاگور
برگرفته از «نیلوفر عشق»
برگردان پارسی ع. پاشایی