۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

دوستت دارم؛ سرزمین غریب آشنا

















دوستت دارم
سرزمین غریب آشنا.
مناظرت را دوست دارم؛
وسیع،
پرشیب و عمیق،
وحشی،
تنها،
ملایم،
خشن.
فقرت را دوست دارم.
استعدادت به بدیهه سازی،
شخصیت موقتی ات،
مردمانت را دوست دارم
سرزمین غریب، آشنا.
به نظر می آید که هنوز وقت دارند؛
برای یک لبخند،
یک سلام.
آن ها در پیاده روی خیابان می نشینند،
می خورند و می نوشند، 
از آفتاب لذت می برند،
از زندگی،
از خود، 
و هنگام خداحافظی دست تکان می دهند
و لبخند می زنند.
دوستت دارم سرزمین غریب، آشنا.
من با اشتیاق عبور می کنم،
از مرز بین سرزمین هایمان
و هر بار باز می گردم،
با دردی عمیق تر و بیشتر
به سرزمینم.
دوستت دارم
سرزمین غریب، آشنا
دلم می خواست بخشی از تو باشم
و به همین کفایت می کنم
که بخشی از تو نیز
در من زنده است.

مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
برگردان ندا زندیه

پست وابسته

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار | بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


















سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز 
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه 

محمد رضا شفیعی کدکنی