۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

Happy New Year 2013






















Dashing through the snow
In a one horse open sleigh
O'er the fields we go
Laughing all the way
Bells on bob tails ring
Making spirits bright
What fun it is to laugh and sing
A sleighing song tonight

Oh, jingle bells, jingle bells
jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh

A day or two ago
I thought I'd take a ride
And soon Miss Fanny Bright
Was seated by my side
The horse was lean and lank
Misfortune seemed his lot
We got into a drifted bank
And then we got upsot

Oh, jingle bells, jingle bells
jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh yeah

Oh, jingle bells, jingle bells
jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh
Jingle bells, jingle bells
Jingle all the way
Oh, what fun it is to ride
In a one horse open sleigh

By James Lord Pierpont
1822-1893

Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure 
Related Post

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

نه آخر هر شبی دارد نهاری؟ | نه آید هر زمستان را بهاری؟ *

           * برگرفته از مثنوی جمشید و خورشید سلمان ساوجی
              بخش 68 - نامه ی خورشید به جمشید
           ** نگاره برگرفته از گوگل ایمجز

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

دانه ی برف... اشکی نریخته! *


































دلتنگی های آدمی را،
باد ترانه ای می خواند؛
رویاهایش را،
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد؛
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان،
و شگفتی های به زبان نیامده.

در این سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو،
و من.

مارگوت بیگل
برگردان احمد شاملو

* قطعه ی آغازین آلبوم به یادماندنی و شنیدنی «سکوت سرشار از ناگفته هاست»، با برگردان و دکلمه ی زیبای احمد شاملو بر روی سروده های دل انگیز مارگوت بیگل و موسیقی بی مانند بابک بیات. مهر گردون زمستان یک هزار و سیصد و نود و یک را با این قطعه ی زیبا و جاودانه می آغازد؛ به امید روزهایی سپید و سراسر خوشی. برای شنیدن و دانلود این قطعه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

شیشه ی می در شب یلدا شکست*

از غم عشقت دل شیدا دل شیدا شکست
شیشه ی می در شب یلدا شب یلدا شکست
بسکه زدم خار مغیلان به کف
خار مغیلان همه در پا شکست عزیز دلم عزیز دلم
 ما همه چشمیم و تو نور ای صنم تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم تو دور ای صنم
زلفو به رخسارو چو افشان کنی چو افشان کنی چو افشان کنی
حالت جمعی تو پریشان کنی پریشان کنی پریشان کنی
وایو به حال دل شیدا دل شیدای من
وایو به حال دل شیدا دل شیدای من
من از تو دوری نتوانم دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
توانم دگر توانم دگر

زنده یاد علی ظهیر الدوله

* این کلام دلنشین از تصنیف های قدیمی موسیقی ایرانی در دستگاه بیات اصفهان است که منسوب به علی ظهیر الدوله است. خنیاگران بسیاری این کلام را با صدای خویش به یادگار گذارده اند که یکی از زیباترین های آن با صدای شهرام ناظری در کاستی به نام دل شیدا در زمستان 1371 خورشیدی به بازار موسیقی ایرانی روانه شد. این آلبوم که حاصل همکاری گروه اساتید موسیقی ایران به سرپرستی فرامرز پایور بود، با نوازندگی بزرگان و مفاخر سازهای ایرانی چون تار جلیل شهناز، کمانچه ی اصغر بهاری، تنبک محمد اسماعیلی، نی حسن ناهید و سنتور فرامرز پایور به یکی از ماندگار ترین و شنیدنی ترین آثار موسیقایی در موسیقی ملی ایران تبدیل شد. آواز زیبا و اساطیری شهرام ناظری نیز جذابیتی دو چندان را در آن به یادگار گذارد. مهر گردون به مناسبت بلندترین شب سال (شب چله یا یلدا) این قطعه ی ضربی و بی مانند را پیشکش نموده و آرزوی گرمی دل ها و به بار نشستن امیدهای ایرانیان و پایندگی ایران زمین را دارد. یلدایتان خوش. 

برای شنیدن و دانلود این ترانه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

هر گه مژه بر هم رسد این باغ خزان است | تا فرصت نظاره بهار است ببینید

دل خلوت اندیشه ی یار است ببینید
این آینه در شغل چه کار است ببینید
زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد
آن شعله که امروز شرار است ببینید
در بحر چو گوهر نتوان چشم گشودن
امروز که گوهر به کنار است ببینید
بر نسخه ی هستی مپسندید تغافل
هر چند خطش جمله غبار است ببینید
حرفیست به نقش آمده نیرنگ دو عالم
دیگر به شنیدن چه مدار است ببینید
سرمایه ی هر ذره ز خورشید مثالیست
این قافله ها آینه بار است ببینید
از کثرت آیینه ی رعنایی آن گل
هر بلبل ازین باغ هزار است ببینید
از حلقه ی زنجیر تحیر نتوان جست
هر شش جهت آیینه دچار است ببینید
از جلوه چه لازم به خیال آینه چیدن؟
ای غیر پرستان همه یار است ببینید
هر گه مژه بر هم رسد این باغ خزان است
تا فرصت نظاره بهار است ببینید
هر جا نم اشکی بتپد در کف خاکی
ای خوش نگهان بیدل زار است ببینید

بیدل دهلوی

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

بس دردناک بود جدایی میان ما | از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم*


















از هم گریختیم.
وان نازنین پیاله ی دلخواه را دریغ؛
بر خاک ریختیم.
جان من و تو تشنه ی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم!
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اکنون نگاه کن که سراسر ملال گشت.
وان عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت.
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود.
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی؛
هر بار دیر بود!
اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش.
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش.

هوشنگ امیر ابتهاج

* کلام زیبای ابتهاج در برنامه ی شماره 177 گلهای تازه با صدای تکرار ناشدنی نادر گلچین بر روی آهنگی دلنشین از فریدون شهبازیان و تار آسمانی فرهنگ شریف اجرا گردید. این برنامه سال ها پیش در آلبومی به نام "گریز" باز نشر و در دسترس علاقمندان موسیقی ملی ایران قرار گرفت. بدون تردید دو برنامه ی 177 و 77 گلهای تازه از زیباترین و جاودانه های ارکسترال موسیقی ایرانی است که آمیزه ی بی همتایی از صدا، شعر نو و سازهای ایرانی را به تصویر کشید. برای شنیدن و دانلود این برنامه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

یه بوس کوچولو!






















این بوس رو نگه دار، رفتی بیرون بچسبون به لپ بابا

نسرین ستوده به فرزندش نیما
دوشنبه 22 آبان 1391
زندان اوین
ایران

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مارتین لوتر - 3

پیکره ای به یادبود از مارتین لوتر؛ ارفورت
نقشی که کراناخ (Lucas Cranach؛ نقاش آلمانی قرن شانزدهم) بر چوب تراشیده تا اندازه ای گویای شخصیت لوتر در سال 1517 است: راهبی با فرق تراشیده، قامت متوسط، اندام نسبتاً باریک، چشمان درشت و نافذ، بینی بلند، چانه ی حاکی از عزم و اراده و چهره ای که گواه بر تهور و شهامت صاحب آن است. با وجود این، آن چه لوتر را به نوشتن مسایل خود واداشت خشمی صادقانه بود، نه تهوری توخالی و بی مایه.
مسایل مطروحه ی لوتر موضوع صحبت تحصیل کرده های آلمانی شد. هزاران نفر در انتظار چنین اعتراضی بودند؛ و، بدین ترتیب، احساسات فروخورده ی ضد کلیسایی چندین نسل از یافتن صدای خود به وجد آمد. فروش آمرزشنامه کاهش یافت؛ لیکن بسیاری از برجستگان نیز برای مقابله با این اعتراض قد علم کردند.
لوتر در پاسخ معارضان رساله ای به لاتینی، به نام تصمیمات (Resolutions)، نوشت (آوریل 1518) و نسخه هایی از آن را برای اسقف محل و پاپ فرستاد و به هر دو آنان اطمینان داد که فرمانبردار و تابع سنت دیرینه ی کلیساست. با این همه، همان گونه که مشاوران لئو (پاپ لئوی دهم)    تشخیص دادند، رساله ی تصمیمات لوتر شورای نمایندگان همه ی کلیساهای جهان را بر پاپ مرجح دانسته و از آثار قدیسان و زیارت امکنه ی مقدس با بی اعتنایی یاد کرده بود. وی همچنین ثواب های اضافی قدیسان را به دیده ی انکار نگریسته و تمام ملحقاتی را که پاپ ها در طی سه قرن گذشته بر معتقدات و تشریفات مربوط به آمرزشنامه ها افزوده بودند رد کرد. آثار قدیسین، زیارتگاه ها و فروش آمرزشنامه منبع اصلی درآمد پاپ بودند و لئو در فراهم آوردن هزینه ی اجرای طرح های خیریه، تهیه ی وسایل تفرج، پیش بردن جنگ ها و اتمام ساختمان کلیسا و سر و سامان دادن به امور اداری آن به تنگ آمده بود. بدین ترتیب، لئو، که سخت مستأصل شده بود، به خلاف گذشته که ستیزه جویی لوتر را غوغای عادی و زودگذر در میان راهبان می پنداشت، این بار خود رشته ی امور را به دست گرفت و لوتر را به رم فراخواند (7 ژوئیه ی 1518). 
نمایی از دو پیکره ی لوتر و ملانشتون در بازار؛ ویتنبرگ 
این احضاریه لوتر را در وضع دشواری قرار  داد. از این روی، نامه ای به گئورگ شپالاتین (George Spalatin؛ مصلح دینی آلمانی، 1545-1484)، قاضی عسکر فردریک برگزیننده (Fredrick the Wise؛ فردریک خردمند، فردریک سوم، امپراطور امپراطوری مقدس رم و شاه آلمان، برگزیننده ی ساکس)، نوشت و بدو گوشزد کرد که شاهزادگان آلمان باید از استرداد اجباری شارمندان خود به ایتالیا جلوگیری کنند. فردریک درخواست لوتر را پذیرفت، زیرا به لوتر که دانشگاه ویتنبرگ را رونق بخشیده بود، نظر مساعد داشت. در همین هنگام، امپراطور برای رسیدگی به درخواست پاپ، مبتنی بر وضع مالیات تازه برای فراهم                                      آوردن هزینه ی جهاد  با ترکان، دیت (Diet، در تاریخ آلمان مجلس یا انجمن شور یا قانونگذاری) آوگسبورگ را بر پا ساخته بود. پاپ درخواست کرده بود که روحانیان یک دهم، و مسیحیان عادی یک دوازدهم درآمد خویش را به این منظور به دربار پاپ تحویل دهند، و هر پنجاه خانواده یک مرد را برای شرکت در پیکار آماده سازند. دیت این درخواست پاپ را رد کرد و در مقابل یادآور مظالمی شد که توسط لوتر عنوان و باعث شهرتش شده بودند. دیت به نماینده ی پاپ در آلمان یادآور شد که تا کنون بارها به بهانه ی جهاد با ترکان از مردم آلمان پول گرفته شده، ولی این پول، به جای جهاد با ترکان، به مصارف دیگر رسیده است و مردم آلمان این بار از ارسال پول به ایتالیا جداً خودداری خواهند کرد؛ و دیگر این که عواید کلیساهای آلمان تا کنون به جیب کشیشان ایتالیایی ریخته شده اند و پولی را که دربار پاپ به عنوان درآمد نخستین سال خدمت اسقفان و انتصاب مقامات کلیسایی و بهای دعاوی شرعی گرفته است بر دوش مردم آلمان سنگینی می کند. پاپ از قصد خویش برای احضار لوتر به رم چشم پوشید و در عوض به او پیشنهاد کرد که در دیت آوگسبورگ، نزد کاردینال کایتانوس، به اتهاماتی که در مورد سرکشی از مقررات کلیسایی و بدعتگذاری بدو نسبت داده می شد پاسخ گوید. کاردینال به جای رسیدگی به صحت و سقم دعاوی لوتر، از وی تعهد خواست که حرفش را پس بگیرد و بار دیگر آرامش کلیسا را برهم نزند. لوتر بدون اظهار ندامت به ویتنبرگ بازگشت و کاردینال کایتانوس از فردریک خواست که لوتر را به رم گسیل دارد. فردریک از اجابت این تقاضا سر باز زد. لوتر گفت و شنود خویش با نماینده ی پاپ را با آب و تاب نوشت و در میان مردم آلمان پخش کرد. در نامه ای که برای دوک گئورگ فرستاد، لوتر درخواست کرد که «یک اصلاح دینی عمومی در تمام زمینه های مادی و معنوی صورت گیرد»؛ و بدین سان، لوتر، برای اولین بار، اصطلاحی را به کار برد که بعدها نام این جنبش تاریخی شد.
اکثریت قریب به اتفاق استادان، دانشجویان و ساکنان ویتنبرگ از لوتر پشتیبانی می کردند. وی به ویژه از پشتیبانی اومانیست و عالم الاهی جوانی که فردریک به سال 1518 به وی، در سن بیست و یک سالگی، کرسی زبان یونانی دانشگاه را سپرده بود بسیار شادمان بود. نام این استاد که فیلیپ شوارتسرت (Philipp Schwarzerdt) بود به نام یونانی ملانشتون (Melanchthon؛ دانشور و مصلح دینی آلمانی، 1560-1497) برگردانیده بودند. این روشنفکر هواخواه جنبش اصلاح دینی چنان محبوبیتی در ویتنبرگ داشت که پانصد تا ششصد دانشجو بر پای کرسی وی گرد می آمدند و خود لوتر، که وی را چون «مردی واجد همه ی فضایل» ستوده است، با فروتنی در میان شاگردان او جای می گرفت. به همان اندازه که لوتر مردی تند خو و ستیزه جو بود، ملانشتون آرامش و مصالحه را دوست می داشت.
در دانشگاه ویتنبرگ استاد دیگری بود که بیش از ملانشتون درخشید. آندرئاس بودنشتاین (Andreas Rudolph Bodenstein)، که به نام زادگاهش کارلشتات (Carlstadt؛ مصلح پروتستان آلمانی، 1541-1480) نام آور شد؛ در بیست و پنج سالگی به استادی دانشگاه ویتنبرگ رسید (1504) و در سی سالگی کرسی فلسفه و الاهیات توماس آکویناس بدو سپرده شد. در روز 3 آوریل 1517 وی با نشر رساله ای مشتمل بر صد و پنجاه و دو ماده، بر ضد خرید و فروش آمرزشنامه، قیام تاریخی لوتر را تسریع کرد. کارلشتات، که ابتدا با لوتر مخالف بود، پس از چندی از هواخواهان پر حرارت وی شد، چنان که لوتر درباره ی او گفت: « وی از خود من نیز پر شور تر است». در بهار سال 1520، لوتر رساله ای به نام رئوس مطالب منتشر کرد که در آن با شدیدترین لحنی به تازه ترین و قطعی ترین دعاوی الاهیات کاتولیک، درباره ی مرجعیت و فرمانروایی پاپ بر کلیسا پاسخ داد:
اگر رم دارای چنین عقیده ای است و با آگاهی پاپ و کاردینال ها این عقیده را تعلیم می دهد (که امیدوارم چنین نباشد)، در این صورت آزادانه اعلام می دارم که ضد مسیح حقیقی در پرستشگاه خدا نشسته و بر رم -این بابل نازپرورده- فرمان می راند؛ و دربار پاپ معبد شیطان است. ...در صورتی که دیوانگی رومی ها اینسان ادامه یابد، چاره ای نخواهد بود جز آن که امپراطوران، شاهان و شاهزادگان، برای کوبیدن این لانه ی فساد، نیروهای خویش را گردآورند و به جای سخن، به زور شمشیر آفات جهان را براندازند. ...ما که دزدان را به چوبه ی دار می کشیم، راهزنان را با شمشیر به جای خود می نشانیم، و بدعتگذاران را آتش می زنیم، چرا این تبهکاران، این پاپ ها و کاردینال ها و این هاویه ی رم را که کلیسای خدا را به تباهی کشیده اند به زور درهم نکوبیم و دستان خویش را در خون آنان نشوییم؟

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب دوم؛ انقلاب دینی، برگردان پارسی سهیل آذری، ص 412 تا 420       

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

مردم چشمم فرو ماندست در دریای اشک | مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
















ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآن چه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوش تر بود در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرو ماندست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ی سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست
آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه ی صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق؟
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

زنده یاد رهی معیری
آذرماه 1323

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

با هم و رها
















اگر می خواهی در نگه داشتن من پافشاری کنی، 
دوست من؛
مرا از دست خواهی داد.
اگر می خواهی من را همراهی کنی،
دوست من؛
در جهت آزاده بودن،
بین ما همبستگی ای رشد خواهد کرد
که به زندگی هر دوی ما شکل خواهد بخشید.

مارگوت بیگل
برگرفته از « عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
برگردان ندا زندیه

پست وابسته

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مارتین لوتر - 2

نمایی از شهر آیسلبن؛ زادگاه مارتین لوتر
به سال 1501 پدر کامیاب مارتین، فرزندش را به دانشگاه ارفورت (Erfurt) فرستاد. برنامه ی تحصیلی این دانشگاه بر محور الاهیات و فلسفه می چرخید و هنوز از فلسفه ی مدرسی پیروی می کرد؛ لیکن نظریات ویلیام آکمی (Willaim of Ockham ؛ فیلسوف مدرسی انگلیسی، 1349-1300)، که پیرو فلسفه ی اصالت تسمیه بود، در آن دانشگاه غالب بود . ظاهراً به تأثیر نظریه ی ویلیام آکمی بود که لوتر دریافت پاپ ها و شوراهای کلیسایی نیز ممکن است خطا ورزند. مارتین فلسفه ی مدرسی را با ذوق و سلیقه ی خویش چنان ناسازگار می یافت که یکی از دوستانش را به سبب نیاموختن «زباله ای که به نام فلسفه تدریس می شد» ستود. اومانیست ها نیز در دانشگاه ارفورت اندک نفوذی داشتند و اندیشه ی آنان تا اندازه ای در لوتر اثر بخشید. ولی وی، که به جهان پس از مرگ می اندیشید نتوانست مورد توجه اومانیست ها قرار گیرد.     در دانشگاه ارفورت، لوتر اندکی یونانی و شمه ای عبری آموخت و آثار کلاسیک برجسته ی لاتینی را مطالعه کرد. در سال 1505، به دریافت دانشنامه ی فوق لیسانس در ادبیات نایل شد. پدر مارتین، که به کامیابی فرزندش می بالید، هنگام فراغت از تحصیل، نسخه ی گرانبهایی از کورپوس یوریوس کیویلیس (Corpus Juris Civilis ؛ قانون نامه ی کورتره Courtrai، شهری در غرب ایالت فلاندر در شمال باختری بلژیک، اثر وستیانوس) را به او اهدا کرد و از این که دریافت فرزندش تصمیم گرفته است علم حقوق بیاموزد خشنود شد. ولی هنوز بیش از دو ماهی از ورود به دانشکده ی حقوق نمی گذشت که مارتین بیست و دو ساله، با نادیده گرفتن اکراه پدر، ناگهان تصمیم گرفت رهبانیت پیشه سازد.   
این تصمیم نشان دهنده ی تضادی در خوی مارتین بود. وی که برای زندگی عادی توأم با فعالیت آفریده شده بود، هنوز دربند توهمات دینی بود که در خانه و مدرسه به او تلقین کرده بودند. به تأثیر همین تلقینات، می پنداشت که انسان ذاتاً خطاکار است و ارتکاب گناه در حکم نافرمانی از خدای قادر مطلق کیفر دهنده است. وی نمی توانست معتقدات اکتسابی خویش را در اندیشه و کردار با تمایلات درونیش هماهنگ سازد. او که اکنون دوران پر شور و التهاب بلوغ را می پیمود، به جای آن که آن را مرحله ای از رشد خود تلقی کند، بدان چون دامی می نگریست که شیطان در راه او گسترده است. خدایی که در اندیشه ی وی نقش بسته بود خدایی عاری از شفقت و مهربانی بود؛ چهره ی تسلی بخش مریم در الاهیات «پروحشت» او جای کوچکی داشت؛ عیسی فرزند مهربانی نبود که هیچ چیز از مادرش دریغ ندارد؛ او عیسای واپسین داوری بود که تصویرش را آن همه در کلیساها می کشیدند، یعنی مسیحی که گناهکاران را از آتش ابدی دوزخ می ترساند. فکر دایم دوزخ مانع از آن می شد که ذهن شدیداً مذهبی خود را در جریان لذات زندگی رها سازد. روزی که از خانه ی پدرش به ارفورت باز می گشت (ژوئیه 1505) طوفان وحشتناکی برخاست و صاعقه درختی را در برابر وی خاکستر ساخت. مارتین این پیشامد را به منزله ی اخطار خدا برای توبه و طلب رستگاری از گناه پنداشت. ولی جز در درون چهار دیوار صومعه، که وی را از جهان، از تمایلات جسمانی و از وسوسه های شیطان مصون دارد، در کجا می توانست به این رستگاری دست یابد؟ از این روی، در همان هنگام، با خدای خویش عهد بست که اگر از طوفان جان سالم به در برد، رهبانیت پیشه سازد.    
پیکره ای از لوتر؛ آیسلبن
در ارفورت بیست صومعه وجود داشت. مارتین از آن میان یکی را، که متعلق به زاهدان آوگوستینوسی بود و به رعایت دقیق مقررات رهبانی اشتهار داشت، برگزید. سپس دوستان خویش را گرد آورد، برای آخرین بار با آنان به باده گساری و آواز خوانی پرداخت و بامداد فردا چون نوآموزی به صومعه درآمد. در صومعه، با فروتنی آمیخته به غرور، پست ترین و شاق ترین کارها را به دوش گرفت. پیوسته سرودهای دینی را در نوعی حالت جذبه، که او را از خود بی خود می ساخت، می خواند و به امید این که دیوها را از تن خود براند، شب ها در خوابگاه سردی به سر می برد، روزه می گرفت و تازیانه به تن خویش می نواخت. خود وی روزهایی را که در صومعه سپری ساخته بود چنین یاد می کند: «من راهب متقی و پارسایی بودم و مقررات و انضباطات فرقه ی خویش را با چنان دقتی به جای می آوردم که... اگر راهبی از راه رهبانیت بتواند به فردوس راه یابد، من نیز بتوانم. ...و هر گاه نیل به این فیض و برکت به درازا می کشید، آماده بودم با به جای آوردن مقررات فرقه ی رهبانی خویش و با اشتغال به مناجات، مطالعه و اعمال دیگر، خویشتن را تا سر حد مرگ شکنجه دهم». در ماه سپتامبر 1506 مارتین سوگند فقر و پاکدامنی و اطاعت یاد کرد و در ماه مه سال بعد به مقام کشیشی ارتسام یافت.
مطالعه ی آثار رازوران آلمان، به ویژه تاولر (Johannes Tauler؛ رازور آلمانی، 1361-1300)، مارتین را به رستگاری از گناه فطری بشر و پیوستن به خدای عادل قادر مطلق امیدوار ساخت. چندی بعد، یکی از رسالات یان هوس (john huss؛ مصلح دینی بوهمی: بخشی از جمهوری چک فعلی، 1415-1369) به دست وی رسید و تردیدهای عقیدتی ناشی از مطالعه ی این رساله رنج های روحی وی را افزون کردند. در شگفت بود که «چرا مردی که این سان مسیحی وار و با چنین خامه ی توانایی اندیشه های خویش را به رشته ی نگارش می کشیده است، باید در میان شعله های آتش جان سپرده باشد. ...کتاب را با دل دردمند بر هم نهادم». یوهان فون شتاوپیتس (Johann von Staupitz؛ عالم الاهیات آلمانی از فرقه ی آگوستینیان، 1524-1460)، نایب اسقف ایالتی زاهدان آوگوستینوسی، چون پدری مارتین را زیر نظر گرفت و وی را بر آن داشت که به جای تن در دادن به ریاضت، کتاب مقدس و نوشته های قدیس آوگوستینوس را بخواند. راهبان نیز با اهدای نسخه ی لاتینی کتاب مقدس، که در آن روزها کمیاب بود، دلبستگی خویش را به آرامش فکری دوست خود نمایان ساختند.
در سال 1508 یا 1509 لوتر روزی در رساله به رومیان (Epistle to the Romans؛ بولس حواری) به عبارت «عادل به ایمان زیست خواهد نمود» برخورد. این عبارت اندیشه ی لوتر را درباره ی رستگاری، اندک اندک، دستخوش دگرگونی کرد و این اندیشه بدو دست داد که انسان نه با به جای آوردن کارهای نیک، که هرگز گناه وی را در برابر خدای لایتناهی جبران نخواهند کرد، بلکه با ایمان راسخ و استوار به مسیح و کفاره دادن او در راه بشر خطاکار می تواند به رستگاری دست یابد. لوتر در نوشته های قدیس آگوستینوس با عقیده ی دیگری مواجه شد که هراس درونیش را تازه کرد: تقدیر ازلی این که خداوند، قبل از آفرینش جهان، گروهی از مردم را برای رستگاری برگزیده و جمعی را به لعنت ابدی گرفتار کرده است، و برگزیدگان از برکت جانبازی مسیح رستگار خواهند گشت. سرانجام، لوتر از اندیشه ی آوگوستینوس روی برتافت و اعتقاد وی به رستگاری بشر، در پرتو ایمان به مسیح راسخ تر شد. 
به سال 1508 لوتر، به سفارش شتاوپیتس، به صومعه ی آوگوستینوسی دیگری در ویتنبرگ (Wittenberg) انتقال یافت و در دانشگاه این شهر، نخست به عنوان مدرس منطق و فیزیک و سپس به عنوان استاد الاهیات، به کار پرداخت. در چنین جایی، لوتر روزها را بیشتر به تنهایی و انزوا سپری می ساخت. در خلال این سال ها (1517-1512) لوتر اندک اندک از معتقدات رسمی کلیسا روی برتافت. وی اکنون از «الاهیات ما» سخن می گفت، که با آن چه قبلاً در ارفورت تدریس می شد تفاوت داشت. در سال 1515 روحانیان را، که پندها و داستان های پرداخته ی بشر را به جای تعلیمات مسیح به خورد مردم می دادند، مسئول تباهی جهان خواند. لوتر فروشندگان آمرزشنامه را، که از سادگی تنگدستان بهره می گرفتند، به باد نکوهش گرفت. در نامه های خصوصی خود پاپ را با ضد مسیح و دجال که در رساله ی اول یوحنای رسول آمده است، یکسان و برابر خواند. 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب دوم؛ انقلاب دینی، برگردان پارسی سهیل آذری، ص 408 تا 412 

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مارتین لوتر - 1

مارتین لوتر؛ مصلح دینی آلمانی
بنیانگذار نهضت پروتستان
1483-1546
پدر مارتین (Martin Luther)، هانس، مردی تند خو و سختگیر و مخالف روحانیان، و مادرش زن محجوب و کمرو و پارسایی بود که روزگار خویش را با نیایش خداوند سپری می کرد. هر دو سختکوش و صرفه جو بودند. هانس در مورا به کشاورزی اشتغال داشت و سپس در معادن مانسفلد (Monsfeld) کارگری پیشه کرد. مارتین در 10 نوامبر 1483 در آیسلبن (Eisleben) چشم به جهان گشود. پس از وی، شش فرزند دیگر به این خانواده افزوده شدند. هانس و گرته برای تربیت فرزندان خویش وسیله ای جز تنبیه بدنی نمی شناختند؛ چنان که مارتین می گوید، روزی پدرش وی را چنان با بی رحمی به تازیانه بست که پدر و فرزند مدت ها کینه ی یکدیگر را آشکارا به دل گرفتند. مادرش نیز یک بار وی را به جرم دزدیدن گردویی چنان مضروب ساخت که خون از تنش روان شد. مارتین سال ها بعد، هنگامی که از روزگار کودکی یاد می کرد، نوشت: «زندگی سخت و جانفرسایی که با آن ها داشتم مرا بر آن داشت که به صومعه ای پناه ببرم و به جرگه ی راهبان بپیوندم». تصویری که والدین مارتین از خدا برای او ترسیم می کردند نمودار خو و سیرت خود آنان بود. آن ها خدا را چون پدر سختگیر، داور بی گذشت، تحمیل کننده ی فضیلت خشک و خالی از سرور و نشاط، طالب شفاعت مداوم و آفریننده ای که بیشتر آفریدگان خویش را به دوزخ می فرستد به فرزندان خویش شناسانده بودند. هر دو آنان به وجود انواع ساحران، اجنه، فرشتگان و شیاطین ایمان داشتند؛ و بسیاری از این اندیشه های موهوم در ذهن مارتین تا پایان عمر باقی ماندند. زندگی آمیخته به معتقدات دینی هراس انگیز و انضباط سختی که مارتین در خانه به آن خو گرفته بود در تشکل معتقدات و شخصیت روزگار جوانی وی مؤثر بودند.
در آموزشگاه مانسفلد نیز، که مارتین در آن تحصیل می کرد، تنبیه بدنی و مباحثات دینی رواج کامل داشت؛ چنان که روزی وی را، به علت غلط صرف کردن اسمی، پانزده بار به تازیانه بستند. مارتین در سیزده سالگی به دبیرستانی، وابسته به انجمن برادری دینی، در ماگدبورگ (Magdeburg) راه یافت؛ و در چهارده سالگی به مدرسه ی سنت گئورگ (St. George) در آیزناخ (Eisenach) انتقال یافت و سه سال را با آسایش نسبی، در خانه ی بانو کوتا سپری کرد. مارتین هیچ گاه این سخن او را که برای مرد در جهان چیزی گرامی تر از مهر زن نیکخو نیست از یاد نبرد. این عطیه ای بود که مارتین چهل و دو سال برای به دست آوردن آن کوشید. در این محیط تازه ی مناسب، تجلیات طبیعی جوانی، چون نشاط و زنده دلی و تمایل به آمیزش و رک گویی، اندک اندک در مارتین پدیدار گشت. وی به آوای دلنشینی آواز می خواند و به چابکی عود می نواخت.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت 
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب دوم؛ انقلاب دینی، برگردان پارسی سهیل آذری، ص 407 و 408                  

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

هر آن چه سودمند است، زیباست


















آن چه برای آدمی سودمند نیست، زیبا هم نیست.

آلبرشت دورر (Albrecht Durer)
نقاش، رسام و حکاک آلمانی
1471-1528

کتاب اول از جلد ششم تاریخ تمدن ویل دورانت
برگردان پارسی فریدون بدره ای، ص 379

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

فوران خاطرات در روزهای پاییزی!

صبح شده و دارم قدم زنان می رم تا نزدیکی خیابون تا دنبال کارهای روزانه برم. در راه، وقتی از کنار پارکی می گذرم و پودر آب فواره ی آب نما روی صورتم می شینه، تازه نسیم خنک یه صبح پاییزی هم که باهاش آمیخته می شه و بوی علف های خیس و برگ سوزونده شده هم که باهاش قاطی می شه و پامم که می ره روی برگ های خشک و طلایی کنار راه، دیگه می زنه زیر دلم و همه ی خاطرات رفته و روزهای گذشته و آدم هایی که باهاشون بودی، زندگی کردی، نفس به نفسشون دادی و راه هایی که رفتی و همراهایی که داشتی و باهات قدم به قدم اومدن و باهاشون قدم به قدم رفتی و همه و همه ی گذشته ها می ریزه روی دایره و یهو دلت مثل این بچه کوچولوها یا مثل کوچیکیای خودت به هم می پیچه و می خوای بهانه بگیری، پاهات رو به زمین بکوبی و گریه کنی و بگی: «من دیگه نمیام!»... کاش می شد، اما می دونی اینا همه حرفه و قاموس نانوشته ی زندگی می گه تا جایی که پای رفتن هست، باید بری و بری و بری و خم هم به ابرو نیاری. راهم رو می کشم و می رم و مثل همیشه ادامه می دم. سعی می کنم این رنگ و بویی که سوداییم می کنه رو بهش پر و بال ندم و خودم رو بزنم به ندیدن و نشنیدن و ادامه بدم. دلم با بعضی هواها و بعضی فصل ها بدتر این جوری می شه و پاییز این خاصیتش بیشتره و رنگ و بوش تمام تا خورده های صندوقچه ی یادت رو با شدت هر چه بیشتر باز می کنه و فوران می کنه می ریزه جلوی چشمات و حالا تو می مونی و یه مشت خاطره ی جوراجور و رنگی. اما چاره ای نیست؛ باید جمعش کنی و دوباره برش گردونی سر جاش، نقشه هم بکشی که شاید یه روز برسه، وقت باشه، حوصله باشه، دلت سر کیف باشه و اوضاعت کوک؛ بشینی بخونیشون، ببوییشون، ببینیشون، بشنویشون، بخندی بهشون، گریه کنی باهاشون، خودت رو توشون پیدا کنی، جا گذاشته هات رو هم و...، اون روز که همه چیزت خاطره شده!            

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال | مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش *

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟!
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟
دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود؟
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش؟!

حافظ شیرازی

* مهر گردون، بیستم مهر ماه، روز بزرگداشت ستاره ی فروزان آسمان غرل پارسی، حافظ شیرازی را گرامی می دارد.

پست ها ی وابسته: 
1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8      

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

پاییزی ام؛ اما به امید بهارم

چهاردهم مهر یک هزار و و سیصد و هشتاد و هشت، مهر گردون بر روی برگ های الکترونیک متولد شد و پای به دنیای مجازی گذاشت؛ هر چند اندیشه ی شکل گیری آن پیش تر ذهنم را درگیر کرده بود. در دو سال ابتدایی با یادداشت هایی پراکنده و در دو سال پس از آن به گونه ای جدی تر و پیاپی به کار خود ادامه داد و البته مخاطبان خوبی نیز برای خود یافت.   مهر گردون، در این زمان کوتاه، تلاش کرد در زمینه های گوناگون به خواننده ی خود اطلاعات و دانشی ارائه دهد که هر چند کوتاه و مختصر و موجود بوده است، اما بتواند سویی از امید و انگیزه و عمل گرایی را برای او در خود داشته باشد. مهر گردون به دور از سیاست زدگی، به دنبال تزریق امید به جامعه ای بوده است که بنا بر شرایط زمانی دستخوش تخریب و از هم پاشیدگی در حوزه ی اجتماعی بود. 
پاره ای تغییرات و تصمیمات در زندگی نگارنده که در حال شکل گیری و رویداد است و به تبع آن نبودن زمان کافی برای یاد داشت های تازه، دلیلی برای کم سو شدن چراغ مهر گردون در روزهای اخیر بوده است و امید بر آن است که هر چه زود تر و با تعادلی تازه در زندگی، بار دیگر و با اندیشه و ساختی تازه و پر کشش تر، مهر گردون را جدی تر و با انگیزه ای بیش از پیش راهی این صفحات نمایم. تا آن روز البته گاهی اگر زمانی پیدا شد، یادداشت ارزشمندی داشتم و توانستم بر بی حوصلگی ها چیره شوم، حتماً خواهم آمد و چراغ مهر گردون را به امید روزی که بیشتر و پیاپی باشم می افروزم و با امید بهاری دوباره، پاییز دل انگیز و امید بخش را سپری می کنم. روز میلاد مهر گردون را گرامی می دارم و به تمامی خوانندگان مهر گردون پیام سلام و سپاس خود را می رسانم.    

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

برگ ها که می ریزند، دلم شیدایی می شود

پاییز رسید؛ چرخ برگ های رنگارنگ و به زمین ریختنشان،  خش و خش در زیر پای رهگذران، بوی خاک باران خورده، نسیم عطرآگین و خنک روزهایش و این که شاید هنوز نمی دانم  چرا این فصل را بیشتر دوست دارم، اما پاییز دلم را شیدایی می کند و عاشق می شوم. نمی دانم عاشق چه و یا که؟! فقط می اندیشم که عاشقی چنین رنگی دارد، چنین بویی دارد و چنین نسیمی از سویش به ما می وزد. تنها باید به تک تک نشانه  هایش با تمام ریزبینی نگاه کرد تا بیشتر عاشق شد و مزه ی این فصل عاشقی را بیشتر چشید. مهر گردون رسیدن پاییز را -خاستگاه و فصل روییدنش را- گرامی می دارد و هر چند نه مانند پیش، اما خواهد کوشید که زمان هایی با یادداشت های خود بیشتر از این فصل و رازها و زیبایی هایش برخوردار شود. حالا اما فصل پاییز را با ترانه ای با صدای زیبای خانم نوش آفرین می آغازد. به امید دیداری دیگر.



من که از یه راه دوری به کنار تو اومدم
من که از پاییز سردی به بهار تو اومدم
تن من پر از غباره، غبار راه دوری
ز جاده ای که هرگز نداره کس عبوری

بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم

شکسته بود پشت سر همه پلای دیدار
کشیده بود فاصله بین من و تو دیوار
یه دیوار، یه دیوار
شکسته بود پشت سر همه پلای دیدار
کشیده بود فاصله بین من و تو دیوار
یه دیوار، یه دیوار
حالا که من و تو بازم به هم رسیدیم
به روی جدایی خط ممتد کشیدیم

بیا بیا ای آشنا من و تو بازم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم
بیا بیا ای آشنا من و تو ابزم ما بشیم
یه قصه ی تازه واسه تمومی دنیا بشیم 

برای دانلود و شنیدن این ترانه (با نام «آشنا») می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

لذت دانستن را به خاطر می سپارم














دانستن و اندیشیدن و با چشم خرد جمال واقعیت را دیدن، همیشه مایه ی انبساط خاطر است. هر چه انسان پیر تر می شود، لذتی که از این راه عایدش می شود بیشتر می شود. ...همچنان که عشق و محبت، جان جان است، کوشش در پی کسب دانش و کشف حقیقت نیز جان خرد و اندیشه است. در گیر و دار جنبش های زمان، رنج ها و اضطرابات روزانه، و تضادها و تناقضات حیات باید سر بر داریم و نگاه خود را بر گنبد آسمان افکنیم؛ و در پی آن باشیم که روز به روز از ...اصل همه ی خیرها و زیبایی ها، از ظرفیت و توانایی دل ها و مغزهای خود، از ثمرات فکری بشری در طی قرون و اعصار، و از آثار شگفت انگیز طبیعت پیرامون خود تصور و دریافتی استوارتر داشته باشیم؛ اما همیشه به خاطر بسپاریم که بزرگی واقعی در فروتنی است، و علم و حکمت تنها وقتی سودمند است که بر جان های ما حکمفرما باشند.

نیکولای کوزایی (Nicholas of Cusa)؛ فیلسوف و روحانی آلمانی
1401-1464

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب اول از جلد ششم، برگردان فریدون بدره ای، ص 312

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

The best teacher


















This world is your best teacher.
There is a lesson in everything.
There is a lesson in each experience.
Learn it and become wise.
Every failure is a stepping stone to success.
Every difficulty or disappointment is a trial of your faith.
Every unpleasant incident or temptation is a test of your inner strength.

Swami Sivananda Saraswati
Indian spiritual teacher
1887-1963

Additional Information

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

برگشت به دوست داشتنی ترین زمان های عمر!

در تعطیلات آخر این هفته بعد از چندین سال، دوستی تماسی گرفت و خواست برای دوره ای که در رشته ای دانشگاهی می گذراند با هم مروری بر درسی که من سال ها قبل خوانده بودم داشته باشیم. او به محل زندگی ام آمد و با هم شروع به مرور و مطالعه کردیم. برخی از کتاب های خاک خورده و دور افتاده ی خود را که سال ها بود به آن ها برنگشته بودم و در لابلای قفسه ی کتابخانه خاک بر رویشان نشسته بود را به کمک طلبیدم. یادی از روزهای خوش درس و مدرسه کردم و برگشتم به زمانی که زندگی هنوز روی خشن  و گرفتار خود را نشانم نداده بود و یا با ملایمتی بیشتر با خود روبرویم کرده بود. روزهایی که گرفتاری بزرگ، خواندن درس و یاد گرفتن و به اصطلاح بچه ها پاس کردن آن در روز امتحان بود. روزهایی که حس عجیب و جالب انسانی انسان می گفت که پس کی تمام می شود و از شرشان آرامش می یابیم؟! و حال که نگاه می کنم به اندیشه ی خام و ناگریز آن روزهایم می خندم: شتاب برای رهایی از آرامش و رسیدن به ناآرامی ها و گرفتاری های ناتمام بود که انتظارش را می کشیدیم. به هر حال روزهای خوبی بود و خوبی امروز آن هم البته این است که زمانی که به هر دلیل به یادش می افتم، خوشم، ناراحتی هایم کم می شود و به یاد دوستان و یاران می افتم. بوی کهنگی کتاب ها و رنگ رفتگی جلد هایشان، هر چند از گذر زمان از رویم حکایتی می خواند، اما یاد ها و خاطره های جان گرفته ی بیرون زده از درون آن انگار به تازگی نفسی است که همین حالا کشیده ام. یاد روزهای خوش عمر خوش باد.  

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

این روزها می گذرد؛ برای تاریخ چون باد، برای ما چون هزاره ها

شاید این که کمتر نوشته ای از خودم می نویسم، دلایل گوناگونی داشته باشد: یکی از آن ها شاید این باشد که اعتقاد چندانی به توصیه و شعار و باید و نباید ندارم و چون خودم در چنین فضایی رشد کرده ام و همیشه بیشتر از عمل و حرکت، حرف و سخن و گفتار دیده ام، این شیوه را نه تنها مفید نمی دانم، بلکه زیان بخش و به درد نخور ارزیابی می کنم. فقط این چند وقت دلم خواست چیزی که به آن می اندیشم و تاریخ هم تا حدودی به اثبات  آن می پردازد و یا لااقل آن را به گونه ای قوی نفی نمی کند را با خوانندگان مهر گردون در میان بگذارم. هر چند شاید این فکر و اندیشه و دیدگاهی که در پی می آید در ذهن بسیاری وجود داشته باشد. 
کوتاه سخنم این که این سختی ها و دشواری هایی که جامعه ی ایران با آن روبرو شده است که بسیاری از آن ها قابل پیشگیری و اجتناب پذیر بوده و عوامل بسیار زیادی در چند دهه ی اخیر به آن منجر گردیده است که البته همه ی ما نیز به گونه ای در آن دست داشته ایم، مانند همه ی روزهای سخت تاریخ برای بسیاری از آمدگان و رفتگان این جهان خاکی برای ما نیز حواهد گذشت. این گفته البته نافی تلاش ما برای تغییر و مجوزی برای بی عملی ما نیست؛ آن چه هست تاریخ است که به ما می آموزد که بسیار اشتباهات و اشتباه کاران بوده اند که جوامعی را به ترکستان رسانده اند، اما از سوی دیگر روزی هم رسیده است که از حضیض حرکتی برای اوج آغاز شده و راه حل ها و گریز هایی برای بهبود به وجود آمده است. این درس تاریخ است که روزهای سخت و دشوار اگر چه برای دوره ی محدود عمر یک انسان به اندازه ی سده ها و هزاره ها می گذرد، اما فردا که امروز تاریخ شد، با خطی و یا کمتر، از این دوره ی به جان آمدگی و سختی اشاره خواهد رفت و برای دوره ی زندگی بشری این روزها زمانی اندک به حساب خواهد آمد. این ها را برای چه گفتم؟ گفتم که به خودم امید بدهم برای این که ما نیز روزی گریزی خواهیم یافت، هر چند اگر خود هم نباشیم، آیندگان ما و پشت گرفتگانمان به آسمان های آبی و فضایی آکنده برای زندگی بهتر دیده خواهند گشود و این البته دستاوردی از عملکرد امروز ماست و این که بدانیم از همین روزن گشوده به دود می توان سلامی به زندگی بهتر کرد، همین!            

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

حالم از باد سحر پرس که در صحبت او | جان تیمار مرا پیش تو پیغامی هست

هست آرام دل آن را که دلارامی هست
خرم آن دل که در او صبری و آرامی هست
بر بنا گوشش اگر دانه ی در بینی باز
مشو آشفته که از غالیه هم دامی هست
تو یقین دان که به جز در دهن تنگ تو نیست
هیچ اگر یک سر مو در دوجهان کامی هست 
ساقی امشب سر آن جام لبالب دارم
کاخر اندوه مرا نیز سرانجامی هست
عود اگر دود کند بر سر آن دامن پوش
تا ندانند که در مجلس ما خامی هست
حالم از باد سحر پرس که در صحیت او
جان تیمار مرا پیش تو پیغامی هست
شام هجران تو را خود سحری نیست پدید
صبح امید مرا همنفس شامی هست
به فدای تن و اندام چو گلبرگ تو باد
هر کجا در همه آفاق گل اندامی هست
صبر و آرام ز سلمان چه طلب می  داری؟
تو بر آنی که مرا صبری و آرامی هست؟

سلمان ساوجی

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

چاقویی که دسته ی خود را برید!

در سال 1514 دیت مجارستان علیه ترکان اعلام جهاد داد و داوطلب خواست. دهقانان که مرگ و زندگی برایشان تفاوتی نداشت، گروه گروه، به خدمت زیر صلیب درآمدند. چون خویشتن را مسلح یافتند، این اندیشه در سرشان افتاد که در وقتی که دشمنان خانه زادشان، اربابان منفور، این قدر نزدیکند، چرا به کشتن ترکان بروند؟ سربازی به نام گیورگی دوژا آن ها را به نوعی «ژاکری» (Jacquerie - در تاریخ فرانسه، شورش سال 1358 روستاییان فرانسه ی شمالی بر ضد اشراف و سربازان تاراجگر) وحشیانه رهبری کرد؛ سراسر مجارستان را لگدمال ساختند، قصرها را سوختند، و از نجبا و اعیان هر که را به چنگشان افتاد، از زن و مرد و کودک، قتل عام کردند. نجبا از تمام اطراف و اکناف تقاضای کمک نمودند، سربازان مزدور گرفتند و آن ها را مسلح ساختند و بر دهقانان انقلابی و بی انضباط و تشکیلات چیره شدند، و رهبرانشان را به فجیع ترین وجهی مورد شکنجه قرار دادند. دوژا و یارانش را دو هفته بی خورد و خوراک نگاه داشتند؛ سپس دوژا را بر تختی آهنین که چون آتش سرخ بود نشاندند، تاجی از آهن تفته بر سرش نهادند، و عصای سلطنتی تافته از آهن در دستش نهادند؛ و به یاران گرسنه اش اجازه دادند که گوشت کباب شده ی تن او را، در حالی که هنوز هشیار بود، بکنند و بخورند. بلی، از توحش به تمدن راهی دراز است، اما از تمدن به توحش گامی بیش نیست.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب اول؛ از ویکلیف تا لوتر، برگردان پارسی فریدون بدره ای، ص 231 و 232

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

دستی نگیرد دست من *


















یارب در این غوغای هستی
دنیای عشق و شور و مستی
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام

در پای رفتن خار ناکامی شکسته
یارب دل غمدیده ام در خون نشسته
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام

هر آرزویی در دل افسرده ام پا می گذارد
از دست غم می میرد و راه خلا را می سپارد
حالا که بیداد زمان از حد گذشته
حالا که دل زین فتنه ها آزرده گشته
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام
دین و دل از کف داده ام من

جهانبخش پازوکی 

* گلهای رنگارنگ؛ برنامه ی شماره 505، با صدای زیبای بانو پوران این ترانه را در گنجینه ی موسیقی ایرانی جاودانه ساخت.    آهنگ این ترانه را نیز جهانبخش پازوکی ساخته و آواز آن را اکبر گلپایگانی اجرا نموده است. برای شنیدن و دانلود این اثر زیبا می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

شاخه هایی که دوباره می رویند


















شاید در برخی
تندبادها،
طوفان ها،
برگ ها و شاخه ها
از درخت زندگی
افتاده باشد؛
تنه
اما (پایدار) مانده است.
و هر چه عمیق تر
ریشه ها پیش می روند،
تاج درخت بیشتر
در مقابل نور
رشد می کند.
و برگ های سبز تر،
شاخه های قوی تر،
دوباره می رویند.

مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
برگردان ندا زندیه

پست وابسته

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

اگر می توانی کاری کن...

با خود گفتم: افسوس! با وجود عنوان پر طمطراق «انسان»، چقدر من از خود و همنوعان خودم که همه چون من ضعیف و ناچیزند شرم دارم. گفتم: ای حیوانات دلیر! فقط شما می دانید که چگونه باید زندگی و رنج های آن را مردانه وداع گفت. اگر فکر کنیم که در روی زمین چه بودیم و چه از خود می گذاریم، خوب می فهمیم که تنها خاموشی، با عظمت و بزرگ است و هر چیز غیر از آن از ضعف خبر می دهد. آه! ای رهگذر وحشی! من طرز فکر تو را خوب دریافتم؛ زیرا نگاه آخرین تو تا اعماق دلم رخنه کرد. نگاه تو می گفت: «اگر می توانی کاری بکن که روح تو، بر اثر کوشش و تفکر، بدین درجه ی بلند غرور و شهامت که من از بدو تولد خود در جنگل ها بدان خو گرفتم، دست یابد. نالیدن، گریستن، التماس کردن، همه کار بیچارگان و سست عنصران است. اگر مردی، بار سنگین خود را به دوش گیر و آن را در راهی که سرنوشت برای تو معین کرده است به مقصد برسان، سپس مانند من رنج ببر و بمیر، بی آن که زبان به شکایت گشوده باشی».

بخشی از «مرگ و گرگ» 
اثر آلفرد دووینیی (Alfred de Vigny)؛ شاعر فرانسوی، 1863-1797
برگردان پارسی شجاع الدین شفا
برگرفته از «دریای گوهر»، مهدی حمیدی 
      

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری | لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم

دم به دم از تو غمی می رسد و من شادم
بند بر بند من افزاید و من آزادم
عید قربان من آن دم که فدای تو شوم
عید نوروز که آیی به مبارک بادم
یاد آن روز که دل بردی و جان می رقصید
کاش صد جان دگر بر سر آن می دادم
مرغ دل داشت هوای تو در اقلیم دگر
کرد پروازی و در دام بلا افتادم
گر نگیری تو مرا دست درآیم از پای
برسی گر تو به جایی نرسد فریادم
آهی ار سر دهم از پای درآید آهم
گریه بنیاد کنم سیل کند بنیادم
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
بیستونیست فراق تو و من فرهادم
یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری
لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم
می شوم پیر و جوان می شودم در سر عشق
بهر عشق تو مگر مادر گیتی زادم
گاه ویرانم و از خویش بود ویرانیم
گاه آباد و ز معماری تو آبادم
داد از تو به تو آرم که نباشد جایز
فیض را این که به بیگانه رساند دادم
این جواب غزل حافظ خوش لهجه که گفت:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

فیض کاشانی