۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

آیا من علوم انسانی خوانده ای موفقم؟؛گفتارهایی برای آن ها که به ستاره شدن می اندیشند!

گام اول: فیل یا اجزای فیل؟!

در یکی از روزهای میانی فصل بهار و پایانی سال تحصیلی جاری و به هنگام صحبت بر سر مفهومی اقتصادی، یکی از دوستان جوان و جویای دانستن در کلاس درس پرسید:
«اگر دولت نرخ سود سپرده های بانکی را کاهش دهد، صاحبان سپرده مجبور می شوند پول خود را به مدار اقتصاد وارد کرده و همین باعث رونق اقتصاد از رمق افتاده خواهد شد». او نظر من را در مورد این پرسش جویا شد و من نیز در اندازه ی دانش خود به او و سوالش پاسخ دادم. در همین فاصله و بار دیگر، صبح یک روز و در مسیر رفتن به محل کار، یکی از دوستانم را دیدم و او نیز در مورد ریشه یابی مسأله ی فساد اداری و تأثیر آن بر شکل گیری طبقه ی «نو کیسه» در دهه های اخیر علت را در سطوح پایینی و کارمندان جزء شناسایی و به آن بسنده کرد. پس از این دو تجربه ی نزدیک و تجربه های فراوان این چنینی در تحلیل ها و عدم اعتقاد به منطقی بودن و روشمند بودن آن ها، تصمیم گرفتم هر گاه فرصت پیدا کردم به دلایل رد چنین تحلیل هایی در برخورد با پدیده هایی که در یک جامعه ی انسانی مشاهده می شود بپردازم. به عبارت دیگر، این ها خطاهایی خواهد بود که اگر یک اندیشمند علوم انسانی خوانده – و البته هر اندیشمند دیگر در سایر حوزه های علم - در تحلیل خود از مسائل پیرامونی تخصص خود مرتکب شود، اوضاع به کلی دگرگون شده، نتایج بی اعتبار، راه حل ها حاوی آدرس هایی اشتباه و خلاصه فرود به جامعه ای گرفتار در کلاف های سردرگم و گره هایی ناگشودنی خواهیم شد.
پرسش دوست جویای دانشم در کلاس درس و ریشه یابی دوست همراه در اول قصه، دست مایه و سبب ساز این نوشته شد؛ اشتباه در کجاست؟ چرا چنین تحلیل هایی راه به رهایی از مشکل نمی برد؟
همواره معتقدم که تحلیل گر چیره دست – لا اقل در حوزه ی علوم انسانی که به نظر نگارنده و به دلیل آن که لابراتوار آن همان جامعه ی واقعی است و نه جامعه ی نمونه، مجال اشتباه در آن وجود نداشته و نتایج هر اشتباهی بلافاصله و در مقیاسی غیر قابل باور در جامعه منعکس خواهد شد- کسی است که در مطالعات، نتیجه گیری و ارائه ی راه حل های خود، نگرشی فرایندی و پازل کامل شده را جایگزین نگرش جزیره ای و اجزای پازل ساخته باشد. معنی این جمله چیست؟ با ابراز ناخرسندی باید گفت که تحلیل گران زیادی در مسائل مربوط به شاخه های متعدد حوزه ی علوم انسانی وجود دارند که در روبرو شدن با پدیده های رشته ی خود و به منظور مطالعه و یافتن دلایل و عوامل بروز آن ها و سپس نوشتن نسخه ی درمانی، دارای دیدی گسسته و نقطه ای هستند. پاسخ سوالاتی را که در ذهنشان شکل می گیرد، بر اساس یک تحلیل جزئی و ساده انگارانه پیدا کرده و با آن به درمان مشکل صد سر می پردازند. نمونه در کشور خودمان به اندازه ای فراوان یافت می شود: برای مثال تصمیم سازان و سیاست گذاران مسائل اقتصادی در ایران نیز در پاسخ به سوالی شبیه به سوال دوست کلاس درس، به نتیجه ای یکسان می رسند و ریشه ی حل مشکل اقتصاد به کما رفته ی ایران را در کاهش نرخ سود بانکی و به زعم خود پمپاژ منابع پولی حبس شده در چنبره ی بوروکراتیک بانک های ایرانی ارزیابی می کنند. خروجی این نتیجه ی خام و ساده انگارانه در برخورد با پدیده ی رکود و بیکاری و رشد پایین و کمبود تشکیل سرمایه و تورم بالا و ده ها و صدها مشکل لاینحل اقتصاد ایران چه بوده است؟ اضافه شدن ده ها و صدها مشکل تازه از راه رسیده و بیدار شدن مشکلات خفته و انباشته شده و درمان نشده ی پیشین و خلاصه کور شدن چشم به بهای اصلاح ابرو!
به بیان دیگر، درست به نظر آمدن این راه حل توسط یک جوان تازه اندیش و در حال آموختن و یا یک فرد غیر متخصص البته امری قابل قبول است، اما آیا ما می توانیم بپذیریم که همان جوان امروز پس از سال ها مطالعه و کسب دانش و تجربه و تبدیل شدن به متخصصی اندیشمند در رشته ی خود بازهم به چنین تحلیلی پیش پا افتاده، کوته بینانه، جزیره ای و نقطه ای معتقد باشد؟ یا باید در تصمیم گیری و ارائه ی راه حل خود به چهار گوشه ی پاسخ و لایه های زیرین و رویین و پسین و پیشین مسأله و مسائل چسبنده به آن و جداناشدنی از آن نیز نگاه کرده باشد، دیده باشد، اندیشیده باشد، جویای نظر متخصصان آن حوزه ها شده باشد، فرایندهای پیوسته را در نظر گرفته باشد و آن گاه قلم بر روی کاغذ برده و نسخه ی نهایی و آلترناتیوها و سناریوهای جایگزین را یک جا عرضه نماید؟
حکایت مقایسه ای علوم انسانی خوانده های ناشی و کاربلد، من را به یاد داستان جلال الدین رومی و تصویر فیل در تاریکی انداخت و عنوان این مطلب را وامدار اویم؛ آیا علوم انسانی خوانده ی ناشی همان نیست که در تاریکی و با تکیه بر جزء نگری و عدم تلاش برای دیدن یک کل ارگانیک، هر قسمت از اندام فیل را به گونه ای نادرست ارزیابی می کند و در مقابل او علوم انسانی خوانده ی ورزیده به تحلیل هر قطعه در رابطه ی ارگانیک با سایر قطعات دست یازیده و نتیجه را پس از کنکاش فراوان و با دیدی فرانگر فیل اعلام می کند؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

علوم انسانی؛ دیدگاه گلخانه ای یا جنگل انبوه!

همواره ممکن است این سوال که "چرا و به چه دلیل یا دلایلی رشته های علوم انسانی در کشور ما چندان اثر گذار و تمام قد ظاهر نشده است و به چه دلیل علوم انسانی خوانده ها – البته به گونه ای منطقی نه همه ی آن ها – توانایی لازم به منظور طراحی و اجرای آموخته های خود را در حل مشکلات حوزه های مربوط در سیستم اجتماعی کل به گونه ای شایسته ندارند؟" مانند حبابی در قسمتی از ذهن فعالان این رشته ها در کشور ما شکل بگیرد. من تمایلی به بیان مشکلات و فشارهای ایجاد شده از جانب نیروهای بیرونی بر اندیشمندان، پژوهشگران، علاقه مندان و پژوهندگان این رشته ها را ندارم؛ اگرچه به هیچ روی نمی توان و نباید از آن موانع در تحلیل های عدم پیشرفت این علوم در کشور خود چشم پوشید.

در این یادداشت کوتاه تنها خواستم یک دلیل کوچک که به نظر نگارنده، عرصه های وسیع و دامنه داری را برای عدم موفقیت علوم انسانی در ایران فراهم نموده است و البته تا حدود زیادی متوجه خود ماست، بازگو نمایم.

یک مقایسه ی ابتدایی میان فعالان این رشته ها در دنیای بیرون این سرزمین با دنیای درون، می تواند وجود این حلقه ی گمشده را برای ما عیان نماید: در کشور ما به گونه ای تقریبی نوع نگرش به پدیده های جوامع انسانی و علل و عوامل مؤثر بر شکل گیری آن ها و به گونه ای طبیعی روش های روبرو شدن و درمان آن ها که لاجرم از این دیدگاه ناشی می شود، نگرشی لابراتواری است. به عبارت دیگر ما جامعه را در حد یک آزمایشگاه پایین آورده و آن را چون یک گلخانه در نظر می گیریم و تئوری ها و تحلیلهای مبتنی بر آن ها را بر روی جامعه ی خود ساخته،کوچک و بی آزار خود متمرکز نموده و آن گاه نتایج و دستاوردهای چنین محیط ایزوله ای را به جامعه که مانند یک جنگل انبوه با هزاران هزار واقعیت پنهان و آشکار در پیش روی ما ایستاده است تسری داده و نسخه های درمان بیماری گیاهان گلخانه ای را برای درختان جنگل انبوه تجویز می کنیم. این همان دلیل کوچک است که فرایند علم آموزی، تجزیه و تحلیل و کاربست علوم انسانی در کشور ما را دچار موانعی بسیار کرده است. شاید برخی بر اساس رجوع به متدولوژی و شرایط شکل گیری یک پژوهش قابل اعتماد به لحاظ علمی بگویند که این کار مطالعه ی علمی – به ویژه در علوم انسانی- است که ابتدا به ساده سازی موضوع و خرد کردن آن به قطعات کوچک تر پرداخته و سپس با تمرکز بر هر یک از این موضوعات کوچک و مطالعه ی دقیق، به ارائه ی راه حل های درمان مشکل واقعی بپردازد؛ من به گونه ای کامل موافق این گفته خواهم بود. نکته ای که ذهن مرا به خود مشغول کرده و با مقایسه ای میان فعالان رشته های علوم انسانی در کشور خود با کشورهای پیشرو در این علوم – که به گونه ای غالب کشورهای توسعه یافته ی دنیای کنونی را نیز پدید آورده اند- بر آن پای فشاری می کنم این است که متخصصان علوم انسانی ما – باز هم البته نه همه – در مطالـــــــــــــــــــعات خود نه تنها به ساده سازی
نمی پردازند و کلی گویی را بر جزیی گویی و ریز بینی ترجیح می دهند، بلکه گویی انگار اصلاً جامعه و مناسبات موجود در زیر سیستم های آن و تعاملات آن ها با یکدیگر را نه می بینند و یا نمی خواهند ببینند، نه می شنوند و یا نمی خواهند بشنوند. در اتاق و کلاس خود را می بندیم، پافشاری می کنیم که دانش آموز و دانشجوی ما گفته های ما را بپذیرد؛ آن سوی دیوارهای اتاق و کلاس ما اما جریان چیز دیگری است: جامعه با تمام هیبت و به گونه ای واقع گرایانه در برابر دانش آموزان، دانشجویان و حتی خود ما ایستاده و لباسی که ما برای آن دوخته ایم چه توسط خود ما و چه توسط تقاضا کنندگان علم ما، به تن او نمی رود. دلیل آن چه می تواند باشد جز این که هیکل بزرگ جامعه را اصلاً ندیده ایم!

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

تبریک نوروز نورسیده

ای بهار مهربان،
بر درخت این جهان؛
لحظه ای!
چون شکوفه ام نما.
درسته، درسته، خیلی طولانی شد. از اولین پست تا به امروز. ولی برای من مثل چند روز گذشت؛ سریع و بدون درنگ.
حالا هم بهار پشت پنجره ایستاده و به ما لبخند می زند. این چند جمله را هم برای عرض تبریک و شادباش می نویسم. یعنی هنوز هستم و نفس می کشم. یعنی یک بار دیگر چشمم به سبزی عاشقانه ی بهار روشن شده و هنوز فرصت دارم.
یک لحظه پنجره ی اتاقتان را باز کنید؛ حالا وقتی باران می بارد و سبزینه های نورسته در زیر آن می رقصند یک نفس عمیق بکشید، آرزو کنید و بخواهید که ما هم شکوفه بدهیم.
حالا باز هم نفس بکشید و آرزو کنید...