۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

Magic Lecture For MBA; Success Firm With Success Employee

Kent Keith 
Your Employees Are Much More Important Than Your Customers

“The world is increasingly competitive, and the work required for companies to succeed is more knowledge-based and depends on employees being creative and making good judgments ... It makes sense to invest in growing employees in order to grow the capacity of a company.”
Kent's organization advocates "servant-leadership," a school of management thought that prioritizes employee satisfaction over all else. The idea is to keep workers happy, which will encourage them to be more productive, innovative, and loyal.
It's a common-sense approach, really, he says. If your employees feel valued, they'll create a better experience for your customers and clients, and, in turn, drive business up along with your company's reputation.
To implement the softened leadership techniques, you have to be an attentive listener, a respectful manager that doesn't see divisions between executives and entry-level workers, and empowering in the sense of providing staffers with tools and knowledge to become better at their jobs, Keith says.
“People already have power and energy. They can use it or not use it ... How can you help them develop it?”

Kent Keith
Greenleaf Center CEO

Reference: Business Insider, Instant MBA

Related Link

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

درین دیار غریب ای دل نشان ره ز چه کس پرسم؟



















من آن درخت زمستانی بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بهاران را بر این کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی سرای کودکی ام لرزید
که خاک خفته مبدل شد به گاهواره ی جنبانم
درین دیار غریب ای دل نشان ره ز چه کس پرسم؟
که همچو برگ زمین خورده اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند، بهار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد نه اشتیاق خطر کردن
دلی که می تپد از وحشت در اندرون پریشانم
غلام همت خورشیدم که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد نه از سیاهی زندانم 
کجاست باد سحرگاهان که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ای ایران به بوی خاک تو مهمانم

زنده یاد نادر نادرپور

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

وطنی به گستره ی جهان




















به عنوان آورلیوس، روم وطن من است؛ به عنوان انسان، جهان.

مارکوس آورلیوس آنتونینوس (Marcus Aurelius Antoninus)
فیلسوف رواقی و امپراطور روم
121-178

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب سوم
برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 523

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

Read unread books



















If you only read the books that everyone else is reading, you can only think what everyone else is thinking.

Haruki Murakami
A Japanese writer and translator
(Born: 1949)

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

ترانه ای که روزی خواهم خواند




















ترانه ای که می خواستم بخوانم تا امروز نخوانده مانده.
روزها را در بستن و باز کردن تارهای ساز گذرانده ام.
آن زمان به راستی نیامده، کلمه ها به درستی نظم نیافته اند، فقط رنج خواستن در دلم مانده.
شکوفه نشکفته؛ فقط باد افسوس کنان از کنارش می گذرد.
من نه چهره اش را دیده ام، و نه صدایش را شنیده ام؛ فقط صدای پای آرام او را در جلوی خانه ام شنیده ام.
تمام روز به گستردن جای او بر زمین سپری شده ولی چراغ افروخته نشده است و من نمی توانم از او بخواهم که به خانه ام بیاید.
من به امید دیدار او زندگی می کنم؛ ولی این دیدار هنوز دست نداده.

رابیندرانات تاگور
برگرفته از «نیلوفر عشق»
برگردان ع. پاشایی

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

تماشاخانه ای برای دریده شدن انسان ها


کولوسئوم
کولوسئوم (Colosseum) که رومیان آن را آمفی تئاتر فلاویوس می خواندند، توسط وسپاسیانوس آغاز شد و توسط تیتوس به پایان رسید (80 میلادی)؛ نام معمار آن معلوم نیست. وسپاسیانوس دریاچه ای را که در باغ های خانه ی زرین نرون بین تپه ی کابلیوس و تپه ی پالاتینوس بود، برای محل آن انتخاب کرد. این آمفی تئاتر از سنگ تراورتن به صورت بیضی ساخته شد که محیط آن 545 متر بود. دیوار خارجی آن 48 متر ارتفاع داشت و خود به سه طبقه تقسیم می شد: قسمتی از طبقه ی اول روی ستون های توسکانی-دوریک، طبقه ی دوم روی ستون های یونیایی و طبقه ی سوم روی ستون های کورنتی قرار داشت و بین ستون ها طاق زده شده بود. دالان های عمده طاق ضربی داشتند و گاه این طاق ها به سبک صومعه های قرون وسطی از میان یکدیگر می گذشتند. داخل آمفی تئاتر نیز به سه ردیف تقسیم شده بود که هر یک زیر طاقی بوده و هر قسمت به حلقه های لژ یا نشیمن مدور تقسیم گردیده و راه پلکان آن را به صورت گاوه در می آورد. اکنون منظر داخل کولوسئوم شباهت به توده ی بنایی دارد که هنرمند غول پیکری طاق ها، دالان ها و نشیمن ها را داخل آن تراشیده باشد. مجسمه ها و سایر تزئینات تمامی محل را زینت می داد و بسیاری از ردیف های نشیمن از مرمر ساخته شده بود. هشتاد در ورودی داشت که دو تای آن مخصوص امپراطور و ملتزمان او بود؛ این درهای ورودی و خروجی آن کاسه ی کوه پیکر را در چند دقیقه خالی می کردند. میدان وسط کولوسئوم، به ابعاد 77.5 در 55 متر، با دیواری به ارتفاع 4.5 متر با نرده ی آهنین در رأس آن محصور بود تا مردم حیوان صفت را از حیوانات درنده محفوظ دارد. کولوسئوم ساختمان زیبایی نیست. همان وسعت و عظمت آن نوعی خشونت و رفعت در خوی رومیان را بر ملا می سازد. کولوسئوم فقط نظرگیرترین ویرانه ای است که از دنیای باستان باقی مانده است. رومیان مانند غول بنا می ساختند؛ نباید توقع داشت که چون جواهر سازان تمامش کنند. 

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب سوم
برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 426

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

Bad or good is transitory



















Remember that there is nothing stable in human affairs; therefore avoid undue elation in prosperity; or undue depression in adversity.


Socrates
Greek philosopher
469-399 BC

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ سنکا - 3

نخستین درس فلسفه آن است که نمی توانیم درباره ی همه چیز به خرد باشیم، ما پاره هایی در بی نهایت و لحظاتی در ابدیت هستیم. چون چنین ذرات پاره پاره ای (انسان) بخواهند عالم وجود یا باری تعالی را توصبف کنند، باید سیارات را از خوشی بلرزانند. بنابراین، سنکا چندان کاری با مابعد الطبیعه یا الاهیات ندارد.
" امروز در اپیکور خواندم : «اگر بخواهی از آزادی حقیقی بهره مند شوی، باید بنده ی فلسفه باشی». آن کس که اطاعت فلسفه را بر گردن نهد، همان دم آزاد شده است. ...بدن اگر یک بار علاج پذیرفت، باز هم درد می گیرد. اما ذهن همین که علاج یافت، جاودانه خوب شده است.  اکنون بگویم که غرضم از سلامت چیست: اگر ذهن قانع و مطمئن باشد، اگر بفهمید که آن چیزها که مردم آرزویش را دارند -تمامی سودهایی که دنبالش می گردیم یا داده می شوند- نسبت به زندگی خوش اهمیتی ندارند... قاعده ای به دست تو می دهم که به موجب آن خود و تحولات خود را بسنجی؛ در آن روز مالک الرقاب خود شده ای که درک کنی مردم کامیاب بدبخت ترین مردمند."    
فلسفه علم خرد است و خرد هنر زندگی. خوشبختی هدف است، اما طریق وصول به آن فضیلت است نه لذت. اندرزهای قدیم که مورد تمسخر واقع شده اند صحیحند و مدام به وسیله ی تجربه صحت آن ها تصدیق می شود. با گذشت زمان معلوم می شود که امانت و عدالت و تحمل و مهربانی ما را بیش از آن خوشبخت می کند که ممکن است از تعاقب لذت حاصل گردد. لذت خوب است، اما فقط آن موقع که با فضیلت تلفیق شده باشد. 
اما خرد را چگونه می توان تحصیل کرد؟ با اعمال آن، به هر مقدار کم که ممکن باشد، در هر روز؛ با آزمایش رفتار آن روز در انتهای روز؛ با سختگیری نسبت به خطاهای خود و ملایمت نسبت به خطاهای دیگران؛ با نشست و برخاست با کسانی که در خرد و فضیلت از ما سرند؛ با قبول دانشمندی مورد قبول به عنوان مشاور و داور نامرئی خود. با خواندن آثار فیلسوفان کمک می شویم؛ نباید خلاصه ی داستان های فلسفه را خواند، بلکه باید آثار اصلی را خواند؛ «و این امید را رها کن که بتوانی با خلاصه های فلاسفه خرد افراد برجسته را یک جا درک کنی». «هر یک از این افراد تو را خوشبخت تر و سرسپرده تر از نزد خود باز خواهند گرداند، هیچ یک از آنان نخواهند گذاشت دست خالی باز گردی. ... آن کس که خود را به بزرگتری ایشان سپرده باشد چه خوشبختی و چه پیری بزرگوارانه ای در انتظار دارد»! به جای آن که چندین کتاب بخوانی، کتاب های خوب را چند بار بخوان. آرام سفر کن، اما نه زیاده از حد. «روح نمی تواند در وحدت پخته شود، مگر آن که کنجکاوی و سرگردانی خود را تحت انقیاد درآورده باشد». «علامت مهم و درجه ی اول ذهن مرتب و منظم عبارت است از توانایی شخص در ماندن در یک جا و تحمل مصاحبت خود». از جمع بپرهیز، «انسان در جمع ناجنس تر از انسان تنهاست. اگر مجبور شدی در جمعیتی باشی، در آن صورت بیش از هر چیز باید در خود فرو روی». 
درس نهایی این رواقی تحقیر مرگ و انتخاب آن است. زندگی او را مأخوذ به قولش کرد. نرون یک تن تریبون (Tribune - عنوان بعضی از صاحب منصبان لشکری یا کشوری در روم قدیم) را نزد او فرستاد تا به اتهام این که توطئه کرده بوده است تا پیسو را امپراطور کند جواب بدهد. سنکا جواب داد که دیگر به سیاست علاقه ای ندارد و چیزی نمی خواهد جز آرامش و فرصت جهت پرستاری «مزاجی ضعیف و دیوانه». تریبون گزارش داد که «هیچ نشانه ی وحشت در او نبود، اثری از غم نداشت. ... کلمات و ظاهر او از وجدانی آسوده و مستقیم و استوار حکایت می کرد». نرون گفت: «باز گرد و به او بگو بمیرد». تاسیت می گوید: «سنکا پیام را با آرامش خاطر شنید». زنش را در آغوش کشید و او را گفت که از شرافت وی در زندگی و دروس فلسفه آرامش بیابد. اما پاولینا حاضر نشد پس از او زنده بماند؛ چون اورده ی سنکا را گشودند، پاولینا دستور داد که اورده ی او را نیز بگشایند. سنکا منشی خواست و نامه ای در بدرود مردم رم تقریر کرد. جرعه ای شوکران خواست، که بدو دادند، چنان که گویی می خواست مانند سقراط بمیرد. و پس از عذاب بسیار درگذشت. به فرمان نرون، پزشک ورید مچ پاولینا را به زور بست و از جریان خون او جلوگیری کرد. پاولینا چند سال پس از شوهر زنده بود، اما رنگ پریدگی دایم او تصمیم سر سخت یک رواقی را به خاطر می آورد. 
مرگ به سنکا شکوهی بخشید و باعث شد که یک نسل تظاهرات او و یکدست نبودن اقوال و اعمالش را فراموش کند. وی نیز، مانند تمامی رواقیون، قدرت و ارزش احساس و علاقه را کمتر از آن چه بود به حساب آورد، در ارزش و قابلیت اتکای عقل زیاده روی کرد و به طبیعتی که در خاک آن تمامی گل ها از بد و نیک می رویند بیش از آن چه باید اطمینان داشت اما فلسفه ی رواقی را جنبه ی بشری داد. آن را از آسمان پایین آورد و در حد انسان قابل زندگی کرد و از آن هشتی وسیعی در راه مسیحیت ساخت. در آثار سنکا جز چند مورد، عقیده ای که خود مبتکر آن باشد دیده نمی شود، اما این نقص را می توان بخشید، چون در فلسفه تمامی حقایق قدیمند و فقط اشتباه و خطا ابتکاری است. سنکا، با وجود تمامی خطاهای خود، بزرگترین فیلسوف روم و لا اقل در کتاب های خود، یکی از خردمند ترین و ومهربان ترین مردان بود. 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب سوم؛ امارت، برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 359 تا 362

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین و درس و اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

حافظ شیرازی

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

It's not too late
























"It's not too late... the angel said.
Even though the world's a mess...
Even though you're not as young...
Even though you've made mistakes and have been afraid
...It's not too late...
And then I saw the world through the angels' eyes...
I saw the colors I could paint
The bridges I could build
The lives that I could touch
The dreams that could still come true
And it became very clear to me...
That it's not too late."

Ron Atchison
A Canadian football defensive lineman
1930-2010

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ سنکا - 2

چنان که ذکر شد، امپراطوری را خوب اداره می کرد و با اغماض از بدترین جنایات نرون، سیاهه ی اعمال خود را لکه دار ساخت و «بسیاری از بدی ها را می گذاشت انجام گیرد تا قدرت داشته باشد اندکی خوبی کند». احساس خواری می کرد و آرزو داشت خود را از انقیاد امپراطور رها سازد. کاخ امپراطور را زندان غم انگیز غلامان می خواند. اندک اندک آرزو می کرد که کاش همه عمر را وقف مطالعه ی خرد کرده، از لابیرنت قدرت پرهیز کرده بود. گاه گاه با خرسندی توجه از سیاست را به کناری می نهاد و در شصت سالگی همچون جوانی مشتاق به محضر درس فلسفه ی متروناکس حاضر می شد. در سال 62، که شصت و شش ساله بود، از نرون خواست تا از سمت تنزل یافته ی خود در دولت استعفا دهد، اما نرون او را رها نکرد. پس از حریق عظیم سال 64، که نرون از تمامی امپراطوری خواست که به تجدید بنای روم کمک کنند، سنکا جزء اعظم ثروت خود را اهدا کرد. اندک اندک موفق شد که از دربار کناره گیرد، بیش از پیش در ویلاهایی که در کامپانیا داشت می زیست، و امیدوار بود که با عزلتی تقریباً راهبانه از توجه خود امپراطور و جلسوسان او بگریزد. مدتی از بیم مسموم شدن با غذا، سیب جنگلی و آب جاری می خورد. 
در چنین محیط وحشت و فراغتی بود که مطالعات خود را در باب علوم طبیعی به نام مسائل طبیعی و محبوب ترین اثر خود مراسلات اخلاقی را تحریر کرد (65-63). این مراسلات عبارت بود از محاورات تصادفی دوستانه خطاب به دوست خود لوکیلیوس (Lucilius Junior - لوکیلیوس کهین)، فرماندار ثروتمند سیسیل و شاعر و فیلسوف اپیکوری بی پروا. در تمام ادبیات روم، جز چند کتاب نمی توان یافت که از این مساعی مؤدبانه در تلفیق فلسفه ی رواقی با حوایج یک میلیونر دلپذیرتر باشد. با همین مراسلات است که مقامه نویسی غیر رسمی آغاز شد، که وسیله ی مورد علاقه ی پلوتارک، لوکیانوس، مونتنی، ولتر، بیکن، ادیسن و ستیل گردید. خواندن این نامه ها معادل است با طرف مکاتبه بودن با مرد روشنفکر، بشری و صاحب تحملی از اهل رم که زیر و روی ادبیات و کشورداری و فلسفه را از نزدیک دیده و شناخته است. این نامه ها چنان است که گویی شخص زنون با رأفت و ملایمت اپیکور و لطف افلاطون سخن می گوید.
تنگ نفس خود را با سرزندگی، اما بدون عجز و تمنای ترحم، توصیف می کند. خوش مشربانه آن را «تمرین طرز مردن» با کشیدن «نفس های آخرین» به مدت یک ساعت می خواند. در این هنگام شصت و هفت سال دارد، اما فقط بدناً: «ذهنی نیرومند و هشیار دارم که درباره ی پیری با من اختلاف دارد و اعلام می کند که پیری دوران شکفتگی اوست». از آن دلخوش است که عاقبت فرصتی به دست آورده است تا کتاب های خوبی را که مدت ها مجبور بوده است به کناری بگذارد بخواند. ظاهراً در این هنگام اپیکور را از نو خوانده است، زیرا اپیکور را با شدت و شوری نقل می کند که برای یک تن رواقی موجب اشکال است. از فرط فرد گرایی و خود بینی کالیگولا و نرون و هزاران نفر دیگر وحشت می کند. ظاهراً مصمم به نظر می رسد که اپیکوریان را با نقل قول از خود استاد، که نامش را ایشان به بدی کشاندند و اصولش را جرأت نکردند بفهمند، منکوب و مغلوب کند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب سوم؛ امارت، برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 357، 358 و 359

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

Magic Lecture For MBA; Focus on Results

John Donovan
Stop Looking For Praise And Start Focusing On Results

“If you figure there’s a karma pool out there floating around for credits, you have to stop playing for credits. I remember the day I realized that, and that I probably never again needed to involve scorekeeping in anything that I did.”
It’s more important to work for results, instead of credit, especially when working on a team, Donovan said. He learned this lesson early on working as a partner at Deloitte, where he gained his colleagues’ appreciation for deflecting praise when everyone else was competing for credit.
For Donovan, not chasing credit also means giving up some control if it means getting better results. Switching from a CEO position in Silicon Valley to AT&T where he had supervisors was a no-brainer.
“If there’s a situation where someone else needs to lead, and it’s working, that is A-O.K. I don’t feel a burning need to be in charge, and I don’t feel that it’s a bad thing to follow when the right things are getting done. So in some respects, I don’t have the innate drive that certain people have about control and ownership and leadership.”

John Donovan
AT&T Chief Technology Officer

Reference: Business Insider; Instant MBA

Related Link

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ سنکا - 1

سنکا؛ 4 پیش از میلاد - 65 میلادی
نمایش نویس و فیلسوف رواقی رومی
فلسفه ی رواقی مشکوک ترین بیان خود را در زندگی و کامل ترین بیان خود را در آثار لوکیوس آنایوس سنکا (Seneca) یافت. وی که در سال 5 قبل از میلاد در کوردووا متولد شده بود، به زودی به رم برده شد و تمامی تحصیلات موجود در آن شهر را دید. معانی بیان را از پدرش، فلسفه ی رواقی را از آتالوس، فلسفه ی فیثاغورسیان را از سوتیون و سیاست عملی را از شوهر عمه اش، فرماندار رومی مصر، فرا گرفت. مدت یک سال از خوردن گوشت پرهیز کرد، اما بعداً از این کار صرف نظر نمود، ولی همواره در غذا و مشروب ممسک بود. با آن چه پیرامون خود داشت، میلیونر بود، اما عادات میلیونرها را نداشت. آن قدر از تنگ نفس و ضعف ریه در رنج بود که بارها به فکر خودکشی افتاد. وکالت می کرد و در حدود سال 33 میلادی به عنوان کوایستور(Quaestore- خزانه دار) انتخاب شد. دو سال بعد با پومپیا پاولینا (Paulina) ازدواج کرد و تا پایان عمر با دوام و ثبات جالبی با او زیست. پس از ارث بردن مرده ریگ پدر، شغل قضا را رها کرد و یکسره به کار نوشتن مشغول شد. هنگامی که کرموتیوس کوردوس به امر کالیگولا مجبور به خودکشی شد، سنکا یک کونسولاتیو -نوعی رساله ی تسلیت آمیز که شکل ادبی رایجی در مکاتب معانی بیان و فلسفه بود- خطاب به مارکیا، دختر کوردوس نوشت. کالیگولا خواست او را به واسطه ی جسارتش اعدام کند، اما دوستان سنکا به این طریق او را از مرگ نجات دادند که برای کالیگولا دلیل آوردند که سنکا در هر صورت به واسطه ی ابتلای به سل خواهد مرد. اندکی بعد؛ کلاودیوس او را متهم ساخت که با یولیا، دختر گرمانیکوس، روابط ناشایست دارد. سنا او را محکوم به مرگ ساخت، اما کلاودیوس آن حکم را به تبعید در کرس تخفیف داد. در آن جزیره ی پریشان، در میان مردمی که مانند بندر تومی، تبعید گاه اووید، بدوی بودند، حکیم هشت سال (49-41) را در تجرد طی کرد.
در سال 48، آگریپینای دوم، که به ازدواج کلاودیوس درآمده بود، جای مسالینا را در قدرت و سیطره بر رم گرفت. چون علاقه ی شدیدی داشت که پسر یازده ساله اش، نرون، هم طراز اسکندر مقدونی شود، به اطراف نظر انداخت تا معلمی همچون ارسطو برای او بیابد -آن مربی را در جزیره ی کرس یافت. دستور داد سنکا را از تبعید بازگرداندند و کرسی او را در سنا به وی مسترد داشتند. سنکا مدت پنج سال آن جوان را تعلیم داد و مدت پنج سال دیگر امپراطور و کشور را رهبری کرد. میراث پدر را با به کار انداختن سرمایه، به نحوی که ظاهراً حداکثر استفاده را از مقام رسمی و اطلاعات خود می کرد، چند برابر ساخت. ثروت سنکا، آن طور که گفته اند به 300000000 سترس (30000000 دلار) بالغ شد. در سال 58 یک تن از دوستان سخن چین مسالینا به نام پوبلیوس سویلیوس علناً صدر اعظم را مورد حمله قرار داد و او را چنین وصف کرد: «دورو، زناکار و ظالم که تجمل را بد می داند و 500 میز غذاخوری از عاج و صنوبر دارد، ثروت را خوار می شمارد و شیره ی مستعمرات را با رباخواری می مکد». سنکا نیز مانند قیصر، آن جا که می توانست ترتیب اعدام مخالفان را بدهد، به دادن جواب رد بسنده می کرد. در رساله ی خود به عنوان "در زندگی خوش" اتهاماتی را که به وی نسبت داده بودند تکرار کرد و در جواب گفت که دانشمند مکلف به فقر نیست: اگر ثروت از راه شرافتمندانه به او روی آور شود، دانشمند می تواند آن را در بر گیرد. اما دانشمند بایست بتواند در هر لحظه، بدون اندوه شدید، آن ثروت را رها کند. در ضمن این مدت، میان اثاث و اسباب ظریف خود همچون مرتاضان می زیست، روی تشکی خشن می خفت، فقط آب می نوشید و چنان به امساک غذا می خورد که چون مرد، بدنش از کم غذایی نزار شده بود. نوشته بود: «وفور غذا هوش و فهم را تیره می کند و افراط در غذا روح را خفه می سازد». اتهامات مربوط به بی نظمی روابط جنسی شاید در مورد دوران جوانی او صادق بوده است، اما همه می دانستند که نسبت به زنش همواره مهربان است. در حقیقت هیچ وقت نتوانست یقین کند که فلسفه را بیشتر دوست می دارد یا قدرت را، و خرد را بیشتر دوست می دارد یا لذت را و هیچ وقت هم برایش مسلم نشد که آن دو با یکدیگر سازش ندارند. خود اعتراف داشت که دانشمند ناقصی است. «درمدح آن زندگی که باید داشته باشم، و نه آن زندگی که می گذرانم، اصرار دارم. آن زندگی را که باید در پیش گیرم از راه دور، آن هم خزان خزان، دنبال می کنم» -و این سخن درباره ی کدام یک از ما صادق نیست؟ نبردهای گلادیاتورها را که تا حد مرگ ادامه می یافت محکوم ساخت و نرون آن را نهی کرد. بسیاری خرده گیری هایی را که از او می شد، با آن چه تاسیت «لطفی که با آن خرد می پراکند» خوانده است، خلع سلاح کرد. بیش از آن چه خود به کمال عمل می کرد، از کسی کمال نمی خواست.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب سوم؛ امارت، برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 355، 356 و 357  

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

معین است که این روز و روزگار نماند

جهان و هر چه درو هست پایدار نماند
بیار باده که عالم به یک قرار نماند
غنیمتی شمر ای گل نوای عشرت بلبل
که برگ ریز خزان آید و بهار نماند
تو مست باده ی نازی ولی مناز که آخر
ز مستی ای که تو داری به جز خمار نماند
بسی نماند که خاکم زنند باد فراقت
روان بگردد و زان گرد و هم غبار نماند
به روز هجر هلالی ز روزگار چه نالی؟
معین است که این روز و روزگار نماند

هلالی جغتایی

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

که سر سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان



















با من بی کس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان 
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبیست، غبارا تو بمان
هردم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوهگسارا، تو بمان 
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

Early in the morning *


















Evening is the time of day
I find nothing much to say
Don't know what to do
But I come to

When it's early in the morning
Over by the windows day is dawning
When I feel the air
I feel that life is very good to me, you know
In the sun there's so much yellow
Something in the early morning meadow
Tells me that today you're on your way
And you'll be coming home, home to me

Night time isn't clear to me
I find nothing near to me
Don't know what to do
But I come to

When it's early in the morning
Very, very early without warning
I can feel a newly born vibration
Sneaking up on me again
There's a songbird on my pillow
I can see the fun in weeping willow
I can see the sun
You're on your way
You'll be coming home
When it's early in the morning
Over by the windows day is dawning
When I feel the air
I feel that life is very good to me, you know
In the sun there's so much yellow
Something in the early morning meadow
Tells me that today you're on your way
And you'll be coming home

When it's early in the morning
Very, very early without warning
I can feel a newly born vibration
Sneaking up on me again...

* The name of the pleasurable and active song of Sir Cliff Richard (performed in 1969)
Sir Cliff Richard (born in 1940) is a famous British pop singer, musician, performer and actor

Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

Magic Lecture For MBA; Succession Plan

 
Mohandas Pai

High-Growth Companies Should Have Succession Plans Like Infosys

"Succession planning is extremely critical for all companies, especially high-growth companies. High growth creates multiple challenges as companies outgrow their leaders. The burnout, too, is very high. A leadership pipeline needs to be built and the board needs to take the responsibility for this."

That might mean picking out the most promising employees and grooming them for top posts. Leadership is at least partly learned, so eyeing top candidates and making sure they have what it takes to snag a spot in the C-suite help ensure a good fit. That belief helped Pai's former employer, Infosys, emerge as an IT giant. From 1993 to 2000, its sales and earnings grew by more than 70% each year (via Forbes).
Thinking critically about who might make the best future leaders within a business is important especially when the choice for a future successor seems obvious, he says. Overlooking top talent or going with an expected choice could rule out trailblazers.
And when hiring leaders comes down to politics — like in a family business, where all the emphasis is on promoting workers with the same last name — companies often suffer an entirely preventable blow, Pai says.
Successful organizations need a board that isn't afraid to go with a dark-horse candidate. Board members need to research candidates' backgrounds and keep up with workers' performance. If they do, they minimize the risk of choosing a sub-par CEO. Plus, board members bolster their accountability in the process, keeping them engaged with the company they oversee and fully invested in its progress.

Mohandas Pai
Former Infosys HR director

Reference: Business Insider; Instant MBA
Related Link 1, Related Link 2 , Related Link 3

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

پس دم غنیمت است


















سال ها،
همچنان که می گذرند،
شادی های ما را،
یکان یکان می ربایند.

هوراس؛ شاعر یونانی

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
جلد سوم، کتاب سوم، برگردان پرویز داریوش، ص 295

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

نقشه ی آسمان



تا کنون نه مردابی دیده ام و نه دریایی.
اما علف های مرداب را خوب می شناسم،
و با آن چه موج دریا نام دارد آشنا هستم.
تا کنون خدا را روبرو ندیده و به آسمان پا نگذاشته ام،
اما چنان از وجود خدایی در آسمان ها مطمئنم،
که گویی نقشه ی آسمان را با دو چشم خود دیده ام. 

امیلی دیکنسن (Emily Dickinson) 
شاعره ی آمریکایی؛ 1886-1830
برگرفته از «منتخبی از شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب و ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم













اگر مردی درستکار و پابرجاست،
اگر جهانی بر سر او فرود آید،
در آن ویرانی بی هراسش می یابی.

هوراس (Horace)؛ شاعر رومی
65-8 قبل از میلاد

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
جلد سوم، کتاب سوم، برگردان پرویز داریوش، ص 295   

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

We are wonderful



















People travel to wonder at the height of mountains,
at the huge waves of the sea,
at the long courses of rivers,
at the vast compass of the ocean,
at the circular motion of the stars;
and they pass by themselves without wondering.

Saint Augustine
A Roman philsopher and theologian
354-430

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

کاویدن زمانه و سودای زمان






















اما زمان می گریزد،
وقت بازنیافتنی در گریز است،
و ما که دل به حدیث خود سپرده ایم،
در هر گوشه اش کاوش می کنیم.

ویرژیل (Virgil)؛ شاعر رومی
70-19 قبل از میلاد

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
جلد سوم، کتاب سوم، برگردان پرویز داریوش، ص 281

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم



















از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آواز پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانیست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتست
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

زنده یاد حسین منزوی

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

رویایی به نام زندگی























نگویید: زندگانی بزمی مدام است.
این حرف را جز احمقان و ناچیزان نمی گویند.
نگویید: زندگانی مصیبتی بی پایان است.
این حرف کم دلان و زبونان است.
همچون شاخه های سرسبز درختان که در هنگام بهار از شادی به خود می لرزند، بخندید.
همچون امواج رودخانه که ناله کنان از صخره ها و تخته سنگ ها فرو می ریزند، گریه کنید.
همه ی لذات جهان را بچشید و همه دردها را نیز بیازمایید.
آن گاه بگویید: آن چه هست خیلی زیاد است، اما به رویایی بیشتر شباهت دارد!

پاپادیامانتوپولس (Papadiamantopoulos)
رمان نویس و شاعر یونانی؛ 1910-1856
برگرفته از «منتخبی از زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب و ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا