۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه
۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه
رهایی غول به زنجیر کشیده شده؛ چالشی برای روزهای آتی اقتصاد ایران
اقتصاد ایران اندک اندک به انتهای روزهای انتظار نزدیک می شود. بر خلاف آمارهای دولت ساخته که همیشه و در همه حالات موقعیت ها را با آن چه از سوی صاحب نظران درک می شده است متناقض نشان داده است -البته باید به کم یا زیاد آن توجه کرد- شاخصه هایی که خبر های خوشی را از درون کالبد اقتصاد ملی گزارش نمی کنند فراوان است: شاخص های بورس، صحبت های گاه و بی گاه مدیران اقتصادی و تصمیم ساز دولت، قیمت آب حیات اقتصاد ایران -نفت- که رو به سراشیبی گذارده است، وضعیت ناخوشایند اشتغال، و از همه این ها مهم تر نشانه هایی از فعال شدن مقدمات بر باد رفتن دستاوردی که پیش بینی عدم توانایی حفظ آن چندان دشوار نمی نمود: آهنگ رشد قیمت های عمومی در اقتصاد ایران که با نزدیک شدن به ماه های پایانی سال شمسی و میل طبیعی بازارها به گشایش و انبساط از یک سو و نبود ظرفیت های تولیدی و وارداتی مناسب از سوی دیگر، خبر از بیدار شدن غول خفته و به زنجیر کشیده شده تورم در روزهای آتی را می دهد.
ایراد کار کجاست؟ موضوع مبهمی وجود ندارد؛ در فاصله سال های 1384 تا 1392 با درآمدهای افسانه ای نفت، دولت مستقر در ایران با ناکارامدی بسیار، ضربات بزرگ و جبران ناپذیری به اقتصاد ایران وارد آورد که شاید برخی از آن ها غیر قابل جبران و به گونه ای مطلق برگشت ناپذیر جلوه نماید: ارزهای نفتی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را به اقتصاد ایران وارد کرد و بر باد رفت، بخش تولید کم رونق و به گونه تاریخی آشفته اقتصاد ایران، آخرین جانمایه های خود را نیز از دست داد، در اثر تحریم ها، مضایق ارزی به وقوع پیوست، و حال نیز پمپ پر فشار ارز آور اقتصاد ایران از نفس افتاده و به جای سیل ارز، قطراتی از ارز را به اقتصاد ایران ارزانی می دارد. حاصل بیکاری گسترده، عدم تولید، عدم توانایی واردات، عدم رشد و در نتیجه تورمی به زور به کنترل درآمده و به انتظار جهشی دوباره در روزهای آتی نشسته است.
پس به سادگی می توان پیش بینی نمود که اگر همچنان این بن بست های ناشی از تخریب ساختاری صورت گرفته در اقتصاد ایران رفع نشود، سرمایه گذاری مولدی در اقتصاد روی ندهد، مشاغلی پایدار در آن شکل نگیرد، پس اندازها به مدار رشد واقعی و برآمده از تولید اقتصادی ورود ننماید، انگیزه کسب و کارهای مفید و با ثبات ایجاد نشود، به زنجیر کشیدن غول مستعد تورم کار ساده و پایداری نخواهد بود و با اشاره ای و محرکی که اقتصاد ایران بسیار از آن ها را درون خود نهفته دارد، بار دیگر دستاوردهای خوب دولت فعلی در کنترل طاقت فرسای آن را بر باد داده و به تخریبی گسترده تر از پیش خواهد پرداخت.
اقتصاد ایران روزهای انتظار خود را به سرعت می گذراند و در آستانه فعال شدن مجدد گسل های تورم زا و جان دهنده به این غول است. بنابراین مقام تصمیم ساز باید هر چه سریع تر به رفع موانع ساختاری و درمان ریشه ای مشکلات انباشت شده و برآمده از حکومت نا متخصصان و نادانان اقدام نماید. هر چند کاری سخت و به غایت دشوار می نماید، اما چاره ای جز آن وجود ندارد و ادامه سیاست مسکن درمانی و خریدن زمان، دستاوردی جز تخریب باقی مانده ها و از دست رفتن کور سوهای امید موجود نیز نخواهد داشت.
۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه
رویایی دارم، تمام سرمایه ام!
به سراشیبی رسیده ام؛ سرعت گذشت روزگار و کارهای ناتمام و فکر این که چگونه می توان بهترین های ممکن را در این فرصت کوتاه باقی مانده انجام داد؟
انگار از جایی به بعد دیگر نمی توانی به گذشت بی درنگ روزها و کمیاب شدن عامل زمان بی تفاوت باشی و می فهمی که می شود روز ها بیشتر از بیست و چهار ساعت قراردادی انسان ها هم باشند و لازم است که به گونه ای زمان را کش دهی تا کمیابی آن را کمی جبران نمایی.
دارم با کسی برای انجام کاری صحبت می کنم. او به نوعی صاحب منصبی است و من مانند همیشه زندگی ام در مقام یک سلف ایمپلوید. او از ضرورت کار می گوید و من از ناباوری به تحقق اهداف این کارهای تکراری، روتین، کلیشه ای و غیر مفید. آخرین مکالمه ما به این قرار است: «به شما خبر می دهیم»!
در کلاس درس با جان کندنی وصف ناپذیر و البته خوشحال از به انتها رساندن یک بولتن تبلیغاتی به جای کتاب درس چرخ می زنم و سعی می کنم بهترین مفاهیم ممکن را در قالب تنگ و نامفهوم و سرشار از ایدئولوژی تیفوسی نویسندگانش بیان کنم. شاید این آخرین باری باشد که به کلاس درس فکر می کنم!
هیچ گاه نفهمیدم انسان ها درس می خوانند که یاد بگیرند و به دانایی و توانایی شان اضافه شود یا درس می خوانند که مدرک بگیرند و دکتر و مهندس به پیش از نام خود بیفزایند؟ با استاد مهربان عزیزتر از جانی صحبت می کردم. گفت: «در دانشگاه های اینجا چیزی نخواهی یافت، ولی ...». این آخرین قمار عاشقانه ام برای یادگرفتن دانشی بود که دوستش داشتم، هر چند از ابتدا هم می دانستم اینجا هیچ خبری نیست و بیهوده گرد آن می گردم!
کلی صحبت کردم با رفیق گرمابه و گلستان سال های دور و نزدیکم. او اصرار داشت که باید رأی بدهیم. گفتم این هم مانند تمامی روزهای باقی مانده زندگی سال های امیدواری ناامیدانه مان، قمار آخر بر روی چیزی که خودت هم می دانی به آن باور نداری و می دانی که بار دیگر هوس سال های جوانی و امید های سبکسرانه آن تو را به این تصمیم رسانده است و الا راهی است که بارها رفته ایم و هر بار با شدت بیشتری سرمان به سنگ خورده است. این هم به یاد روزهای جوانی و به خاطر رفاقت عهد قدیم عزیز من و تو!
حالا نشسته ام و فکر می کنم باید رویایی داشته باشم. مثل سال های نه چندان دور جوانی. مثل سال هایی که فکر می کردم دنیای خود را تغییر خواهیم داد. مثل سال هایی که هنوز بالاتر از سیاهی را ندیده بودیم. و حالا تنها دارایی و سرمایه و ثروت این سال های زندگی به خوانش فرخی یزدی (زندگی کردن من مردن تدریجی بود | آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم) رویایی است برای این که روزی بهتر خواهد آمد. هر چند می دانی که امید چندانی هم شاید نباشد، اما به یاد سال های نه چندان دور جوانی رویایی باید داشت و امیدی و گامی به سوی آن و برای آن!
۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند | بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم؟!
بگذار تا از این شب دشوار بگذریم
آن گه چه مژده ها که به بام سحر بریم!
رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم
ای روشن از جمال تو آیینه خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
دریاب بال خسته جویندگان که ما
در اوج آرزو به هوای تو می پریم
پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم؟!
بی روشنی پدید نیاید بهای دُر
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم؟!
آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و برآوریم
ماییم سایه که از تک این دره کبود
خورشید را به قله زرفام می بریم
هوشنگ امیر ابتهاج (ه.الف.سایه)
اشتراک در:
پستها (Atom)


