۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

مرغ سحر ناله سر کن


مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زاه شرر بار، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه ی این خاک تیره را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت،
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتسین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگر ای تازه گل، از این 
بیشتر کن
مرغ بی دل
شرح هجران
مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی، سپر شد
ناله ی عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن ودین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله برآر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو سینه ی من پر شرر شد
کز غم تو سینه ی من پر شرر، پر شرر، پر شرر شد

زنده یاد ملک الشعرای بهار

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

یاد می گیرم، پس هستم













من رو به پیری می روم، ولی پیوسته چیزی می آموزم.

سولون (Solon) 
قانون گذار و شاعر آتنی، حد 559-حد639 قبل از میلاد

برداشت از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب دوم از جلد دوم، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 139

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

گران ترین خواستنی جهان؛ آزادی














توسیدید (Thucydides- تاریخ نویس یونانی، 400-471 قبل از میلاد) می نویسد:
هشت سال پس از جنگ های پلوپونزی، اسپارتیان (Sparta: کشور-شهر یونان قدیم) از اسیران خواستند که از میان خود، آنانی را که در جنگ با دشمنان برتری نشان داده اند، برگزینند تا بدانان آزادی اعطا شود. اما منظور واقعی اسپارتیان شناختن افرادی بود که بیش از دیگران به آزادی رغبت داشتند و از این جهت زودتر تن به شورش می دادند. اسیران، دو هزار تن را از میان خود انتخاب کردند و اینان به شکرانه ی دستیابی بر آزادی، تاج بر سر نهادند و به طواف معابد پرداختند. ولی اسپارتیان به شیوه ای که بر ما معلوم نیست، خیلی زود خود را از شر آنان آسوده کردند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب دوم؛ تکامل یونان، برگردان پارسی امیرحسین آریان پور، ص 98  

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

آشوب برگ بود، پاییز بود*

حالا که دارم این یادداشت را می نویسم، پاییز -در بسیاری از سرزمین های کره ی زمین- از راه رسیده و دوباره من را به یاد موسیقی بسیار زیبای "فریبرز لاچینی" در آلبوم جاودانه ی "پاییز طلایی" انداخته؛ همین حالا دارم به قطعه ی «پاییز در برگ ها گم بود» از آلبوم شماره ی یک این اثر گوش می دهم. آلبوم دوشماره ای  «پاییز طلایی»، از آثار ماندگار و تکرار ناشدنی موسیقی ابزاری ایرانی است که با سولوی پیانو و بر روی قطعات خوش ساخت و دلبرانه ی فریبرز لاچینی ساخته شده است. چهارده قطعه ی ناب و دلکش در آلبوم شماره ی یک و همین تعداد نیز در آلبوم شماره ی دوی این مجموعه، سال ها است که زیبایی و رنگارنگی و آرامش فصل پاییز را دو چندان جذاب نموده است. علاقمندان موسیقی بدون کلام که به دنبال شنیدن آواهایی آرامش بخش و تأمل برانگیز در موسیقی با تم ایرانی هستند، با شنیدن این آلبوم، تجربه ی لذت بخشی برایشان ایجاد خواهد شد. 
آلبوم شماره ی یک با حرکتی مواج و رویایی از شروع فصل پاییز با قطعه ی «پاییز، پاییز، پاییز» آغاز شده و با لطافتی ابر گونه به پیوند پاییز به زمستان با قطعه ی «پاییز به پایان بود» انجام می پذیرد. در آلبوم شماره ی دو، اما، فریبرز لاچینی با قطعات زیبایش، خود را دور افتاده از پاییز دیده و فضای پاییز را به صورت رویا و خاطره ای، با قطعه ی آغازین «خاطره ی پاییز» به تصویر می کشد و انتظار رسیدن پاییزی دوباره را از پس سه فصل دیگر سال و رویش بار دگر آن با قطعه ی «تولد دیگر» به پایان می رساند. شنیدن این مجموعه ی زیبا را در فصل پاییز در برنامه ی موسیقایی خود قرار داده و لذت شنیدن آثاری ناب از موسیقی بدون کلام ایرانی را تجربه نمایید.   

* عنوان این یادداشت، وام گرفته از عنوان قطعه ی پنجم آلبوم شماره ی یک پاییز طلایی است.                    

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

شد خزان، گلشن آشنایی
















کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوست
بیا که نوبت انس است والفت است ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بس که باغ طبیعت پر آفت است ای دوست
مگر تأسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست
عزیز دار محبت که خارزار جهان
گرش گلیست، همانا محبت است ای دوست
به کام دشمن دون، دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمی گردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده ی پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست
گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست
به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

زنده یاد شهریار 

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

چوب لای چرخ دموکراسی؛ یک: خانواده


داشتم تاریخ تمدن می خواندم؛ کتاب دوم از جلد دوم را که در مورد تکامل یونان به نگارش درآمده است. در صفحه ی 97، به جمله ی جالبی برخوردم: «گفته اند که متفکری والا مقام از لوکورگوس (Lycurgus، قانون گذار اسپارتی در محدوده ی قرن نهم قبل از میلاد) خواستار برقراری حکومت مردمی شد و قانونگذار در پاسخ او گفت: "دوست من، نخست آن را در خانواده ی خویش پدید آور"». 
اگر بدون هیچ زیاده گویی بخواهم به منظور خود از این برداشت اشاره کنم، یکی از ریشه های عدم نیل به دموکراسی در ایران را می توانیم در نهاد خانواده ی جامعه ی خود جستجو کنیم. اگر فرض آزادی انتخاب و وجود اختیار در تصمیم گیری را به عنوان یکی از بدیهیات دموکراسی بپذیریم، یک نگاه به اوضاع غالب خانواده های ایرانی، نشان می دهد که چرا ما چنین فرض بدیهی و ساختاری را هیچگاه یاد نمی گیریم و نمی توانیم به دیگران نیز بیاموزیم. ما در نقش پدران و مادران نسل امروز، چقدر برای فرزندان خود گوش شنوا داریم، چقدر به استقلال تصمیمات آن ها اهمیت می دهیم، تا چه اندازه حاضریم فرزندمان را در تصمیم گیری ها و انتخاب های خانواده سهیم نماییم و در یک کلام، تا چه میزان بنا بر تحمل او و خروج از مدار یک و حرکت به مدار دو به بالا را داریم؟ آری، گذار به یک سیستم سیاسی مبتنی بر دموکراسی، بدون عبور از نهادهای پایین دستی در برگیرنده ی اصول و معیارهای دموکراسی، چون خانواده، مدرسه و مانند آن ها، خطایی منطقی محسوب شده و ناممکن خواهد بود. شاید گفته شود در مقام حرف و سخن ساده است و من هم موافقم، اما تمرین که می توان کرد: تمرین خوب دیدن اطرافیانمان در خانواده، خوب شنیدن آن ها، مشارکت دادن آن ها در تصمیمات، تحمل آن ها به عنوان یک نظر مستقل و قابل احترام و به هر عددی غیر از یک اندیشیدن و فاصله گرفتن از آن چه در ذهن بسیاری از ما شکل گرفته است که: در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. 

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

در جستجوی ردپایی از عشق



















آری، بنیادهای زندگی ما انسان ها چه بی تغییرند. زن، پس از زناشویی، بانوی خانه می شود و به فراخور زیادتی کودکان خود، مورد اعزاز قرار می گیرد. یونانیان، مانند فرانسویان، معمولاً پس از زناشویی به عشق حقیقی، که آمیزه ای از رأفت و شوق عمیق و متقابل باشد، گرفتار می آیند. عشق اخگری نیست که از تماس یا قرب دو بدن بجهد، بلکه حالتی است که بر اثر اشتراک طولانی زن و مرد در دغدغه ها و اشتغالات خانوادگی پدید می آید.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب اول؛ پیش درآمد اژه ای، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 61

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

بر من که صبوحی زده ام، خرقه حرام است

سال ها پیش بود و من دوران نوجوانی را می گذراندم. هیچ وقت نفهمیدم به کدام دلیل؛ اما شیفته و فریفته ی موسیقی ایرانی شدم. همان موسیقی ای که امروز به عنوان موسیقی ستنی ایرانی نامیده می شود و من اسم بهترش را موسیقی ملی ایران می گذارم. یکی از اولین آلبوم هایی که از موسیقی ملی ایرانی شنیدم، آلبوم افشاری مرکب بود؛ شاهکاری که ایرج بسطامی با آن صدای دوست داشتنی و جادویی اش خوانده بود و پرویز مشکاتیان آهنگسازی و راهبری گروه سازی را به عهده گرفته بود و صدای ساز سنتور او نیز که جاذبه ای دو چندان به این اثر بخشیده بود. یادم می آید که این کاست با آن طراحی جلد فریبنده اش را در میان آلبوم های موسیقی برادر بزرگ یافته بودم و بارها به آن گوش می دادم و هر بار با اشتیاقی بیش از پیش و به گونه ای دقیق تر به آن گوش می دادم و انگار در هر تکرار، کشفی تازه از صدایی و سازی و شعری برایم رخ می داد. این شروع، ظاهراً شروعی بسیار بلند بختانه برایم بود، چرا که یکی از بهترین نوازندگان و آهنگسازان معاصر ایران را بدون هیچ شناخت قبلی، شناخته بودم و به ساز زیبایش گوش می دادم و چه اقبالی که صدایی جاویدان و یگانه را نیز به همراه خود به گوشم می رساند. این گونه شروع نیکویی، علاقه ی دو چندانی برای شنیدن و شناختن موسیقی ملی ایران را در من آغازید و همان شد که کاست ها و اجراهای بیشتری از پرویز مشکاتیان را شنیدم و خوراک خوب و شیرینی به روح خود ارزانی داشتم. ازآخرین آثاری که چند سال پیش از پرویز مشکاتیان شنیدم، آلبوم زیبایی به نام تمنا بود که علاوه بر سنتورنوازی بی نظیرش، با گویش خراسانی خود به خواندن اشعاری نیز پرداخته بود و من یکسره دلباخته ی این آلبوم جاودانه اش شدم. کارهای مشترک او با محمدرضا شجریان را هم که به قله های کاری هر دوی آن ها بیفزاییم، برگ زرین دیگری را بر کارنامه ی پر مایه ی این استاد چیره دست ساز ایرانی ورق زده ایم: نوا مرکب خوانی، آستان جانان، دستان، دود عود، سر عشق و آخرین و دلبرانه ترینش قاصدک. 
امروز دو سال از کناره گرفتن آن جان عاشق موسیقی ایرانی از دنیای خاکی گذشت. سی ام شهریور 1388، آخرین نغمه ی پنجه اش را بر ساز دنیا زد و رفت و خاطرات و نغماتی جاودانه و یکتا را برای موسیقی ملی ایران به یادگار گذارد. یادش را گرامی می دارم و باز صدای ایرج بسطامی با ضرباهنگ های زیبای سازها در شروع افشاری مرکب را به یاد می آورم که شعر زیبای سعدی شیرازی را چرخ زنان و دست افشان می خواند:
بر من که صبوحی زده ام، خرقه حرام است
ای مجلسیان راه خرابات کدام است؟      

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

آرام و سبکبال چون نسیم سحری
















از لغزش دیگران سخن نگفت. ...
پروای چیزی جز کتاب نداشت.
حیاتش از هنگامه ها خالی بود.

کتیبه ی نوشته شده بر گور ایتو توگای (Ito Togai)، فیلسوف ژاپنی (1736-1670) 

برداشت از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب سوم از جلد اول، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 933

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست، گو سبب انتظار چیست؟
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست، هوش دار
غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟
معنی آب زندگی و روضه ی ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند
ما دل به عشوه ی که دهیم، اختیار چیست؟
راز درون پرده چه داند فلک، خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ی کردگار چیست؟!

حافظ شیرازی

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

گل نعمتیست هدیه فرستاده از بهشت

گل پرستی نیز در ژاپن رواج داشت. فن گل آرایی، همراه با آداب چای نوشی در سده های پانزده و شانزده تکامل یافت و در سده ی هجده، هنری مستقل شد. استادان گل شناس به زنان و مردان می آموحتند که چگونه در باغ ها گلبوته برویانند و چگونه خانه های خود را با آن بیارایند. می گفتند: تحسین گل کافی نیست، باید در برگ و شاخه و ساقه ی آن زیبایی بیابیم، جمال هزار گل را در یک گل ببینیم و گل ها را نه تنها از روی رنگ، بلکه از لحاظ خطوط و اشکال هم بسنجیم.به مرور ایام، چای و گل و شعر و رقص، ضرورت های زندگی زنان اشرافی ژاپن شد. 
گل پرستی آیین ژاپنیان است. با شوقی دینی و غیرتی ملی گل را می ستایند و شکفتن و بالیدن گل ها را به دقت زیر نظر می گیرند. می توان گفت که در ماه فروردین، با پدیداری شکوفه های گیلاس، همه ی ژاپنیان یکی دو هفته برای تماشای آن دست از کار می کشند و حتی به زیارت خطه های گیلاس پرور می شتابند. در ژاپن به میوه ی درخت گیلاس اعتنایی ندارند، بلکه شکوفه ی آن را، که علامت ممیز جنگجویان فداکار این کشور است، می پرستند.
تسورا یوکی (Tsura Yuki - شاعر و محقق ژاپنی، 946-883) شاعر گفته است: «کنه قلب انسان هرگز به بیرون نمی تراود، اما در روستای من گل ها، مانند پیش، عطر بیزی می کنند». این سخن ساده از سترگترین اشعار ژاپنی است، زیرا نگرش یک ملت و یکی از استنتاجات نادر فلسفه را در قالبی زیبا ریخته است. هیچ قومی، هیچ گاه مانند ژاپنیان، به طبیعت مهر نورزیده است. در هیچ سرزمینی مردان و زنان با چنین اخلاقی جلوه های طبیعی زمین و آسمان و دریا را پذیرا نشده اند، با چنین دقتی به باغ آفرینی نپرداخته اند و این چنین از گیاهان نگاهداری و پرستاری نکرده اند.
فن باغ پروری، همراه آیین بودایی و چای کاری، از چین به ژاپن آمد. اما در این مورد نیز، ژاپنیان آن چه را از طریق تقلید گرفتند، با نیروی خلاق خود دگرگون ساختند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 920 و 921              

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

بیهوده غم جهان فرسوده مخور

تا دست به اتفاق در هم نزنیم
پایی به نشاط بر سر غم نزنیم
پیش از گه صبحدم صبوحی بزنیم
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

خیام نیشابوری

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

چایی بنوش، برگی از داستانش بخوان

اشراف ژاپن، چای را مقدس تر از ساکی می انگاشتند. این برگ خوش طعم، که بی مزگی آب جوشیده را علاج می کند، نخستین بار در سال 805 میلادی از چین به ژاپن آمد، اما پا نگرفت. به سال 1191 دوباره آن را به ژاپن آوردند و این بار رواج کامل یافت. در ابتدا برگ چای را زهرناک می شمردند و از آن سودی نمی جستند. ولی روزی، یکی از شوگون ها (Shoguns - قشری از طبقه ی حاکم ژاپن) که در شراب ساکی زیاده روی کرده و می زده شده بود، چند فنجان از آن نوشابه ی خارجی نوشید و حالش به جا آمد. از آن پس، ژاپنیان ارزش چای را یافتند. سنگینی قیمت چای بر لطف آن افزود. بزرگان، کوزه های کوچک چای را به عنوان هدایایی گران بها به یکدیگر پیشکش می کردند و به جنگاوران دلاور جایزه می دادند. کسانی که بر این سعادت دست می یافتند، دوستان خود را فرا می خواندند تا از آن نوشابه ی شاهانه سهمی ببرند. ژاپنیان برای چای نوشیدن آداب پیچیده و ظریفی وضع کردند. ریکیو (Rikyu - چای سالار ژاپنی، حد 1590 میلادی) معروف به «چای سالار» با وضع شش قانون نقض ناپذیر، چای نوشی را به صورت نوعی کار دینی در آورد: می بایست که در مجالس چای نوشی یا چانویو (به معنی «آب گرم برای چای») با زدن چوبک های مخصوص، مهمانان را به چایگاه فرا خواند و ظرف آبدست را همواره از آب پر نگاه داشت. مهمان اگر در خانه افزار یا محل پذیرایی متوجه نقصی شود، باید آرام و بی درنگ مجلس را ترک گوید. سخن جز در موضوعات بزرگ و عالی نباید راند. مجلس چای جای سخنان بی ارزش و فریبنده و تملق آمیز نیست و نباید بیش از چهار ساعت طول کشد.
در مجالس چای نوشی قوری وجود نداشت، بلکه گرد چای را در فنجانی خوش نقش قرار می دادند و روی آن آب جوش می ریختند و فنجان را دست به دست می گردانیدند. پس، هر یک از مهمانان جرعه ای می آشامید و به دقت لبه ی فنجان را با دستمال پاک می کرد. وقتی که آخرین مهمان، باز پسین جرعه ی چای را می نوشید، بار دیگر فنجان را دور می گردانیدند، به این قصد که با موشکافی، جنس و نقش و نگار آن را معاینه کنند. به این ترتیب مراسم چای نوشی سبب گردید که چینی سازان همواره در ظرافت فنجان ها و کاسه ها ی ظریف تر اهتمام ورزند و آداب ژاپنی با وقر و لطف و صفا مقرون شود.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 919 و 920          

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

تمدن؛ داستانی از دو کرانه ی رود

ویل دورانت؛ 1981 - 1885




















ویل دورانت می گفت: «تمدن رودی است با دو ساحل» و چنین می اندیشید که بیشتر تاریخ نگاران، تنها به خود رود توجه دارند «که گه گاه به دست آن ها که می کشند و می دزدند و غوغا می کنند، پر از خون شده است». دورانت، اما، تلاش فرهنگی خود را در مجموعه ی عظیم تاریخ تمدن وقف نوشتن حوادثی کرد که در دو ساحل رود اتفاق افتاده و می افتد -جایی که، به قول او، «مردمان گمنام خانه می سازند، عشق می ورزند، کودک می پرورند، آواز می خوانند، شعر می گویند و مجسمه می سازند».  

مجموعه تاریخ تمدن
اثر ویل دورانت (William James Durant) 
انتشارات علمی و فرهنگی

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

نقطه ی پرگار وجود























بی پایانم آفریده ای، رضای تو چنین است.
این سبوی شکننده را پیاپی تهی ساخته و همیشه از حیاتی تازه سرشار می کنی.
تو این نی کوچک را بر فراز تپه ها و دره ها برده و با آن نغمه هایی که جاودانه نو اند نواخته ای.
ازنوازش جاویدان دست های تو، دل کوچک من از شادی کرانه هایش را گم می کند و آن چه ناگفتنیست، می گوید.
هدیه های بی پایان تو فقط به من و بر این دست های کوچک من می رسند. 
قرن ها سپری می شوند، و تو همچنان فرومی ریزی و هنوز کنجی هست که سرشار می شود.

نیلوفر عشق
رابیندرانات تاگور
برگردان پارسی ع. پاشایی  

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ کنفوسیوس - 4

به نظر کنفوسیوس «کانون مسلم و واقعی حاکمیت سیاسی مردمند، زیرا هر حکومتی که از اعتماد آنان بی بهره شود، دیر یا زود سقوط می کند».
تسه کونگ درباره ی حکومت سوال کرد. استاد گفت: «لوازم حکومت سه چیزند: باید خوراک و وسایل جنگی کافی باشد و مردم به حاکم خود اعتماد داشته باشند». تسه کونگ گفت: «اگر ترک یکی از این سه ضرورت یابد، کدام را باید در ابتدا رها کرد»؟ استاد گفت: «وسایل جنگی». تسه کونگ باز پرسید: «اگر ترک یکی از آن دو ضرورت دیگر لازم آید، کدام را باید کنار گذاشت»؟ استاد پاسخ داد: «خوراک را کنار گذار. از دیرگاه مرگ نصیب آدمیان بوده است؛ اما اگر مردم به حکام خود ایمان نداشته باشند، دولت را قوامی نیست». 
بنابر نگرش کنفوسیوس، شالوده ی حکومت، همانند بنیاد منش انسانی، صداقت و اخلاص است. از این رو حکمران نیکو، سرمشقی است برای مردم. حاکم باید نمونه ی عالی سلوک باشد تا مردم نیز، از راه تقلید، به رفتار صواب کشانیده شوند.
کی کانگ درباره ی حکومت از کنفوسیوس چنین پرسید: «چه می گویی در باب کشتن مردم کژآهنگ، محض مصلحت مردم راسترو»؟ کنفوسیوس پاسخ داد: «در راندن امور حکومت، چرا باید دست به کشتن زنی؟ هوس های خود را به آن چه خیر است مختص کن تا مردم نیکو گردند. رابطه ی مهتران و کهتران همچون رابطه ی باد و علف است؛ وقتی باد بر علف می وزد، علف باید در برابر آن خم شود ... کسی که با تقوا حکومت می کند، به ستاره ی قطبی می ماند که خود بر جای خود قائم است و همه اختران فراسوی آن می گرایند». کی کانگ پرسید که: «چگونه باید مردم را بر انگیخت تا حاکم خود را گرامی دارند و به او وفادار باشند و به تقوا روی آورند»؟ استاد گفت: «حاکم باید با وقر و متانت بر مردم سلطه ورزد. آن گاه بر او حرمت خواهند نهاد. باید نسبت به هر کس پدرانه و مشفقانه رفتار کند. آن گاه نسبت به او وفادار خواهند بود. باید نیکان را برتری بخشد و نالایقان را تعلیم دهد. آن گاه آنان با اشتیاق در پی فضیلت خواهند رفت». 
ایجاد سرمشق خوب اولین ضرورت حکومت است، و انتخاب خوب دومین ضرورت. « راسترو را به کار گمار و کجرو را کنار گذار. به این شیوه، کج را می توان راست کرد». « تمرکز ثروت عامل پراکندن مردم است، ولی پراکندن ثروت در میان مردم عامل گرد آمدن آنان است». باید کیفرها را کاهش دهند و تعالیم عمومی را بگسترند، زیرا «بر اثر تعالیم، تمایز طبقات از میان می رود». حکومت باید به آداب نیکو عنایت کند، زیرا هنگامی که آداب به تباهی افتد، ملت هه راه تباهی می سپرد. در عرصه ی سیاست، «آیین مردمداری برای مردم همچون سدی است در مقابل افراط کاری های شیطانی» و «کسی که خاکریز و بند کهن{رود} را بیهوده انگارد و از میان بردارد، بی گمان از آفات طغیان آب مصون نخواهد ماند». 

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 746 تا 748      

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

سفر به خویشتن خویش

 زیر خاربست خاوری، گل های داوودی را می چینم،
سپس، زمانی به تپه های دوردست تابستانی خیره می شوم.
هوای کوهستان در بامدادان پر طراوت است.
پرندگان، دو به دو، باز می گردند.
این ها معنی هایی ژرف دارند.
با این همه، چون به بیان آن ها می پردازیم، الفاظ قاصر می آیند. ...
حماقت است که مانند برگی فروافتاده در خاک خیابان ها عمر گذرانیم!
اما من سیزده سال چنین زیستم. ...
دیرگاهی در قفس به سر بردم.
اینک باز گشته ام.
انسان باید رجعت کند.
تا ذات خود را تحقق بخشد.

تائو چی ین (T'ao Ch'ien)، شاعر چینی
427-365 

برداشت از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب سوم از جلد اول، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 785 و 786   

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ کنفوسیوس - 3


آرامگاه کنفوسیوس
کوفو، ایالت شاندونگ، چین

بنابراین، خرد در خانه آغاز می شود و بنیاد جامعه، فردی است منظم در خانواده ای منظم. کنفوسیوس با گوته همداستان است که تکامل نفس، بنیاد تکامل جامعه است. «ابر مرد» کنفوسیوس، سه فضیلت دارد که یکی در نظر سقراط و دیگری در نظر نیچه و سومی در نظر مسیح فضیلت اعلا به شمار می رود: عقل، شجاعت و نیکخواهی.
شالوده ی منش، صداقت است. «آیا تنها صداقت کامل نیست که انسان برتر را ممتاز می کند»؟ چنین انسانی «پیش از سخن گفتن، عمل می کند و سپس به مقتضای عمل خود، سخن می گوید». «زندگی انسان برتر به کار تیر اندازان می ماند: وقتی که تیر به آماج اصابت نکند، تیر انداز علت را در خود می جوید». «اندک گفتار و بسیار کردار است. ... به ندرت سخن می گوید و چون سخن گوید، جان کلام را می رساند. ... آن چه انسان برتر را از دیگران مشخص می کند، کردار اوست که دیگران ادراک آن نمی توانند». «در گفتار و کردار میانه رو و معتدل است و در هیچ کاری از راه اعتدال انحراف نمی جوید». با این حال کنفوسیوس مایل نبود که مانند لائوتزه، بدی را با نیکی پاسخ دهد: یکی از شاگردانش پرسید: «در این باره که آزار را باید با مهربانی پاسخ داد، چه می گویی»؟ کنفوسیوس گفت: «در آن صورت مهربانی را چه جواب می دهی؟ آزار را با عدالت جواب ده و مهربانی را با مهربانی».
اقتضای منش انسان برتر همدردی سرشار است با همه ی انسان ها. از مشاهده ی امتیازات دیگران به خشم نمی افتد. هر گاه گرانمایگان را بیند، به فکر آن می افتد که با آنان برابر شود. هر گاه فرومایگان را بیند، به درون خود می نگرد و خویشتن را مورد رسیدگی قرار می دهد، زیرا کمتر خطایی در همسایگان ما هست که ما از آن سهمی نبرده باشیم. به اهانت و تهمت وقعی نمی نهد. به همسایگان رأفت و ادب می ورزد، ولی زبان به ستایش ناروا نمی گشاید. فرودستان را خار نمی  دارد و به جلب نظر فرادستان بر نمی خیزد. به وقار سلوک می کند، زیرا کسی که با وقار مردم را پذیرا نشود، نزد آنان ارجی نمی یابد. در گفتار ملایم و در رفتار صدیق است. از تند گویی و چرب زبانی می پرهیزد. کوشا و جدی است، زیرا کار بسیار در پیش دارد -و همین راز وقار ساده ی اوست. حتی نسبت به دمسازان خود مؤدب است، اما نسبت به همه، حتی فرزند خود، اندازه نگاه می دارد. کنفوسیوس مشخصات انسان برتر را -که سخت به «انسان بزرگ اندیشه» ی ارسطو می ماند- چنین خلاصه می کند:
«انسان برتر نه چیز دارد که در خور تأمل عمیق است: هنگام به کار بردن چشمانش، می کوشد تا درست ببیند. ... مشتاق است که رأفت در سیمایش جلوه کند. در معاشرت، می کوشد تا پاس حرمت دیگران بدارد. در تکلم، می کوشد تا صدیق باشد. در کارش، می کوشد تا دقتی مؤدبانه مبذول دارد. در مورد آن چه شک دارد، می کوشد تا از دیگران بپرسد. وقتی خشمگین است، به عواقب خشم خود می اندیشد. وقتی که منفعتی در پیش دارد، از تقوا غافل نمی شود».

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 744 تا 746