۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

خاطرات؛ جایی برای دفن یا سوگواری؟!

داشتم یکی از داستان های جنایی مایک هامر را ورق می زدم که صدای جیغ و شکستن شیشه را شنیدم. کتاب را انداختم و شتابان خود را به آن طرف خیابان رساندم. آقا و خانم نگوین را پشت پیشخان، کنار دیوار دیدم که رنگ به صورت نداشتند. آقای نگوین دست انداخته بود دور کمر زنش، پرتقال ها ریخته بود روی زمین، یک قفسه بندی سیمی مجله واژگون شده بود، یک نقلدان آبنبات شکسته بود و تکه های شیشه جلوی پای بابا ریخته بود.
معلوم شد بابا پول نقد همراهش نداشته تا قیمت پرتقال را بپردازد. در نتیجه چکی برای آقای نگوین نوشته و آقای نگوین از او کارت اعتباری خواسته است. بابا به فارسی داد زد: «از من مدرک می خواهد. دو سال است که میوه های کوفتیش را می خریم و پول تو جیبش می ریزیم و حالا سگ پدر می خواهد کارت اعتباریم را ببیند! »
لبخندی به زن و شوهر نگوین زدم و گفتم: «بابا، این موضوع شخصی نیست. رسم است که کارت اعتباری بخواهند.»
آقای نگوین جلو زنش ایستاد و گفت: «نمی خواهم دیگر بیایی اینجا.» رو کرد به من : «تو جوان خوبی هستی، اما پدرت خل است. دیگر اینجا جایش نیست.»
بابا که صدایش بالا می رفت، گفت: «خیال می کند من دزدم؟» مردم بیرون مغازه جمع شده بودند. به ما زل می زدند. «این دیگر چه جور کشوری است؟ هیچ کس به دیگری اعتماد ندارد!»
آقای نگوین سرش را بیرون برد و گفت: «پلیس خبر می کنم. برو بیرون، وگرنه پلیس خبر می کنم.»
«خواهش می کنم، آقای نگوین؛ پلیس خبر نکن. می برمش خانه. فقط پلیس خبر نکن، باشد؟ خواهش می کنم.»
آقای نگوین گفت: «بله، ببرش خانه. فکر خوبی است.»
... خواستم توضیح بدهم و گفتم: «پدرم هنوز خودش را با زندگی امریکایی وفق نداد.»
می خواستم بگویم که در کابل شاخه درختی را می شکستیم و به جای کارت اعتبار از آن استفاده می کردیم. من و حسن آن تکه چوب را به نانوا می دادیم. نانوا با کارد یک بریدگی رویش می گذاشت، هر بریدگی برای یک نان که از تنورش با شعله های غران در می آورد. آخر هر ماه بابا بر حسب شماره های بریدگی های روی چوب پول نان را می داد. همین بود و بس. جای چون و چرا نبود. کارت اعتباری هم در کار نبود. 
اما به اشان نگفتم. از آقای نگوین تشکر کردم که به پلیس زنگ نزده. بابا را به خانه بردم. بابا اخم کرد. در بالکن سیگار کشید و من در این بین برنج را با گردن مرغ بار گذاشتم.
... برای من امریکا جایی بود که خاطراتم را در آن مدفون کنم. برای پدرم جایی که برای خاطراتش سوگواری کند.

برگرفته از رمان «بادبادک باز»
خالد حسینی، برگردان مهدی غبرایی

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

چون جهان پر شد از حکایت من | در جهان همچو جان نهانم کرد

عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بی خودم، چه دانم کرد!
در تنور بلا و فتنه خویش
پخته و سرخ و رو چو نانم کرد
می پریدم ز دست او چون تیر
دست در من زد و کمانم کرد
خلق گوید چنین نمی باید
من نبودم چنین، چنانم کرد!
پر کنم شکر آسمان و زمین
چون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلم
زان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبان ها و بام ها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت من
در جهان همچو جان نهانم کرد
چون زبان متصل به دل بودم
راز دل یک به یک بیانم کرد
بس کن ای دل که در بیان ناید
آن چه آن یار مهربانم کرد!

مولانا جلال الدین محمد بلخی

۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

گذشته ها

در یک روز سرد ابری زمستان 1975 در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت. دقیقاً آن لحظه یادم مانده؛ پشت چینه مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه کنار نهر یخ زده را دید می زدم. سال ها از این ماجرا می گذرد، اما زندگی به من آموخته است آن چه درباره از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته بر می گردم، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه متروک سرک کشیده ام. 
    برگرفته از «بادبادک باز»
    خالد حسینی، برگردان مهدی غبرایی 

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

دوست باز آمد و دشمن به مصیبت بنشست | باد نوروز علی رغم خزان باز آمد

ساعتی کز درم آن سرو روان باز آمد
راست گویی به تن مرده روان باز آمد
بخت پیروز که با ما به خصومت می بود
بامداد از در من صلح کنان باز آمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانه سرم عشق جوان باز آمد 
دوست باز آمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علی رغم خزان باز آمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دل گرانی مکن ای جسم که جان باز آمد
باور از بخت ندارم که به صلح از در من 
آن بت سنگ دل سخت کمان باز آمد
تا تو باز آمدی ای مونس جان از در غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن باز آمد
عشق روی تو حرام است مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان باز آمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثیست که از وی نتوان باز آمد 

سعدی شیرازی

۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

جاودان و ماندگار در تاریخ ایران

چون از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم مرد و این صدا و حرارت را که همیشه در خیر مردم به کار برده ام، خاموش خواهند کرد و دیگر جز این لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم؛ از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن تودیع می کنم و تأکید می نمایم که در راه پر افتخاری که قدم برداشته اند، از هیچ حادثه ای نهراسند و یقین بدانند که خدا یار و مددکار آن ها خواهد بود.
رئیس: تمام شد؟
دکتر مصدق: بله، بله؛ تمام شد. 

آخرین دفاعیه دکتر محمد مصدق در دادگاه نظامی 
برگرفته از روزنامه اطلاعات
چهارشنبه، 27 اسفند 1393، صفحه 6    

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

فقط خاطره هامون

در مطب پزشک نشسته ام؛ منتظر و کمی نگران. 
پدر پیر و پسرش نظرم را به خود جلب کرده است؛
پدر با حال مریض و با نفسی بریده به پسر گفت:
«چیزی جا نذاشتی؟»
پسر گفت:
«نه، بریم. فقط خاطره هامون!»
درست می گفت...
این روزها چیزهای زیادی جا می گذاریم!

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

باد بهار مرهم دل های خسته است | گل مومیایی پر و بال شکسته است

باد بهار مرهم دل های خسته است 
گل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کند
از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه ها
شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
زنجیریی است ابر که فریاد می کند
دیوانه ای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته یود
از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانه نسیم به خوابش نمی کند
از ناله که بوی گل از خواب جسته است؟
صائب به هوش باش که داروی بیهشی
باد بهار در گره غنچه بسته است

صائب تبریزی