۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

دموکراسی واقعی؛ چیزی فراتر از حق رأی















دموکراسی واقعی چیزی بیش از یک حق رأی و نماینده شدن یک سیاستمدار منتخب است. دموکراسی، حق داشتن جامعه ای عاری از اقدامات هوس بازانه سیاستمداران و دیوان سالاران را هم شامل می شود. 
برگرفته از «دموکراسی؛ مقدمه ای بر انتخاب عمومی»
جان پاتریک گانینگ
برگردان حسین ربیعی 

۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه

ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق | عبرت فزای مردم فرزانه بوده ایم

























ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم
ما نیز چون نسیم سحر در حریم باغ
روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عبرت فزای مردم فرزانه بوده ایم
بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم
ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم
ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

زنده یاد حسین پژمان بختیاری

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

شادی بطلب که حاصل عمر دمیست*

شادی بطلب که حاصل عمر دمیست
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمیست
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمیست

خیام نیشابوری    

* 28 اردیبهشت، روز نکوداشت حکیم خیام نیشابوری 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

گر زندگی ام خواهی در من نفسی در دم | من مرده صد ساله تو جان مسیحایی

ای عشق منم از تو سرگشته و سودایی
وندر همه عالم مشهور به شیدایی
در نامه مجنون تا از نام من آغازند
زین بیش اگر بردم سر دفتر دانایی
ای باده فروش من سرمایه جوش من
از توست خروش من من نایم و تو نایی
سرمایه ناز از تو هم اصل نیاز از تو 
هم وامق شیدایی هم دلبر عذرایی
گر زندگیم خواهی در من نفسی در دم
من مرده صد ساله تو جان مسیحایی
اول تو و آخر تو ظاهر تو و باطن تو 
مستور ز هر چشمی در عین هویدایی
تیری ستم اندوزی بر دیده من دوزی
آخر چه جگر سوزی یارب چه دلارایی
پروانه صفت سوزان از شوق فشانم جان
تا گوییم ای جانا تو سوخته مایی

منصور حلاج  

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

چون زلیخا ز غم شدم من پیر | کرد یوسف دعا جوانم کرد

 "اثری از شایلو سوفیا مک کلاود؛ "نیوشیدن تعلیم آسمانی
By Shiloh Sophia McCloud
"Listening to the Divine Instruction"
عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بی خودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگور
خویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلوایی
مشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلوایی
خانه ام برد و بی دکانم کرد
خلق گوید چنان نمی باید
من نبودم چنین چنانم کرد
اولا خم شکست و سرکه بریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
صد خم می به جای آن یک خم
در خورم داد و شادمانم کرد
در تنور بلا و فتنه خویش
پخته وسرخ رو چو نانم کرد
چون زلیخا ز غم شدم من پیر 
کرد یوسف دعا جوانم کرد
می پریدم ز دست او چون تیر
دست در من زد و کمانم کرد
پر کنم شکر آسمان و زمین
چون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلم
زان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبان ها و بام ها دیدم
 فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت من
در جهان همچو جان نهانم کرد
چون مرا نرم یافت همچو زبان
چون زبان زود ترجمانم کرد
چون زبان متصل به دل بودم
راز دل یک به یک بیانم کرد
چون زبانم گرفت خون ریزی
همچو شمشیر در میانم کرد
بس کن ای دل که در بیان ناید
آن چه آن یار مهربانم کرد

مولانا جلال الدین محمد بلخی

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

به لاله زار و گلستان نمی رود دل من | که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی قرار منست
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار منست
نه اختیار من است این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمی گنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمی رود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست 
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار من است

سعدی شیرازی