بگذار تا از این شب دشوار بگذریم
آن گه چه مژده ها که به بام سحر بریم!
رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم
ای روشن از جمال تو آیینه خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
دریاب بال خسته جویندگان که ما
در اوج آرزو به هوای تو می پریم
پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم؟!
بی روشنی پدید نیاید بهای دُر
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم؟!
آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و برآوریم
ماییم سایه که از تک این دره کبود
خورشید را به قله زرفام می بریم
هوشنگ امیر ابتهاج (ه.الف.سایه)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر