۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

دستی نگیرد دست من *


















یارب در این غوغای هستی
دنیای عشق و شور و مستی
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام

در پای رفتن خار ناکامی شکسته
یارب دل غمدیده ام در خون نشسته
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام

هر آرزویی در دل افسرده ام پا می گذارد
از دست غم می میرد و راه خلا را می سپارد
حالا که بیداد زمان از حد گذشته
حالا که دل زین فتنه ها آزرده گشته
دستی نگیرد دست من
دستی نگیرد دست من
من ناتوان افتاده ام
دین و دل از کف داده ام
دین و دل از کف داده ام من

جهانبخش پازوکی 

* گلهای رنگارنگ؛ برنامه ی شماره 505، با صدای زیبای بانو پوران این ترانه را در گنجینه ی موسیقی ایرانی جاودانه ساخت.    آهنگ این ترانه را نیز جهانبخش پازوکی ساخته و آواز آن را اکبر گلپایگانی اجرا نموده است. برای شنیدن و دانلود این اثر زیبا می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

شاخه هایی که دوباره می رویند


















شاید در برخی
تندبادها،
طوفان ها،
برگ ها و شاخه ها
از درخت زندگی
افتاده باشد؛
تنه
اما (پایدار) مانده است.
و هر چه عمیق تر
ریشه ها پیش می روند،
تاج درخت بیشتر
در مقابل نور
رشد می کند.
و برگ های سبز تر،
شاخه های قوی تر،
دوباره می رویند.

مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
برگردان ندا زندیه

پست وابسته

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

اگر می توانی کاری کن...

با خود گفتم: افسوس! با وجود عنوان پر طمطراق «انسان»، چقدر من از خود و همنوعان خودم که همه چون من ضعیف و ناچیزند شرم دارم. گفتم: ای حیوانات دلیر! فقط شما می دانید که چگونه باید زندگی و رنج های آن را مردانه وداع گفت. اگر فکر کنیم که در روی زمین چه بودیم و چه از خود می گذاریم، خوب می فهمیم که تنها خاموشی، با عظمت و بزرگ است و هر چیز غیر از آن از ضعف خبر می دهد. آه! ای رهگذر وحشی! من طرز فکر تو را خوب دریافتم؛ زیرا نگاه آخرین تو تا اعماق دلم رخنه کرد. نگاه تو می گفت: «اگر می توانی کاری بکن که روح تو، بر اثر کوشش و تفکر، بدین درجه ی بلند غرور و شهامت که من از بدو تولد خود در جنگل ها بدان خو گرفتم، دست یابد. نالیدن، گریستن، التماس کردن، همه کار بیچارگان و سست عنصران است. اگر مردی، بار سنگین خود را به دوش گیر و آن را در راهی که سرنوشت برای تو معین کرده است به مقصد برسان، سپس مانند من رنج ببر و بمیر، بی آن که زبان به شکایت گشوده باشی».

بخشی از «مرگ و گرگ» 
اثر آلفرد دووینیی (Alfred de Vigny)؛ شاعر فرانسوی، 1863-1797
برگردان پارسی شجاع الدین شفا
برگرفته از «دریای گوهر»، مهدی حمیدی 
      

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری | لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم

دم به دم از تو غمی می رسد و من شادم
بند بر بند من افزاید و من آزادم
عید قربان من آن دم که فدای تو شوم
عید نوروز که آیی به مبارک بادم
یاد آن روز که دل بردی و جان می رقصید
کاش صد جان دگر بر سر آن می دادم
مرغ دل داشت هوای تو در اقلیم دگر
کرد پروازی و در دام بلا افتادم
گر نگیری تو مرا دست درآیم از پای
برسی گر تو به جایی نرسد فریادم
آهی ار سر دهم از پای درآید آهم
گریه بنیاد کنم سیل کند بنیادم
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
بیستونیست فراق تو و من فرهادم
یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری
لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم
می شوم پیر و جوان می شودم در سر عشق
بهر عشق تو مگر مادر گیتی زادم
گاه ویرانم و از خویش بود ویرانیم
گاه آباد و ز معماری تو آبادم
داد از تو به تو آرم که نباشد جایز
فیض را این که به بیگانه رساند دادم
این جواب غزل حافظ خوش لهجه که گفت:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

فیض کاشانی

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

بویی کشیدم از دیروز...

توی همین شهر غریب و آشنا و پر از شلوغی و هیاهو و سرعت و شتاب و آلودگی و آشفتگی، هنوز یک قهوه خانه ی کوچک و بی صدا و غریبه و آشنا در یکی از همین خیابان های قدیمی و پر از خاطره روزهای نه چندان دور با آدم هایی جامانده از همان نسلی که دیگر چندان نشانی از آن ها را نمی توانی بیابی، نفس می کشد. 
برای نهار که رفته بودم، دیزی را که خوردم، قهوه چی مهربان و صمیمی، یک کاسه ی پر از یخ آورد و شیشه ی دوغ را درون آن خالی کرد و گفت حالا شد. درست می گفت و تازه درست شده بود عین همین زمان های کودکی و سفره های قدیمی های خانواده که پهن  می شد و خیلی قدیمی هاشون همین جوری آب یا سرکه شیره یا دوغ را برای پذیرایی در سفره قرار می دادند و عجب هیجانی داشت نوشیدن از این کاسه های پر از یخ در روزهای گرم تابستان و اگر کاسه اش سفالی بود که دیگر هیچ. البته من این صحنه ها رو خیلی کم دیدم و تا به ما رسیده بود دیگر شده بود دنیای مدرنیته و چشم و هم چشمی و تکنولوژی های رنگ و وارنگ و البته به همان میزان هم خبری از سفره های طولانی و افراد رنگ و وارنگ و شلوغی های دوره های خانوادگی نبود و پر کشیده بود. قهوه چی آن روز ناخواسته من را به آن حال و هوا برد و من دمی بویی از آن روزهای نه چندان دور به مشامم رسید و تازه انگار همه ی آن چه از یادم رفته  بود جلوی دیدگانم آمد. افسوسی نیست و تنها خواستم یادی از دوران کودکی و صفای آن چه امروز خاطره شده است کرده باشم که شاید دمی به شادی های روزهای گذشته شاد باشیم.                       

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ، ار نه | گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یکیست


















پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می نگرم حاصل افسانه یکیست
این همه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل دام یکی، دانه یکیست
ره هر کس به فسونی زده آن شوخ، ار نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یکیست 
گر ز من پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست

زنده یاد عماد خراسانی

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

Magic Lecture For MBA; Business partner: Supplementary Or Corroborative

Nina Kaufman 

If You And Your Partner Agree On Everything, One Of You Is Redundant


"The first important thing you need to think about is what you need a partner for, which means you need to look into yourself really carefully and figure out what your strengths and weaknesses are. There's an old expression that goes, 'If the two of you agree on everything, then one of you is redundant.'"
Kaufman firmly believes in the importance of test-driving your potential partners before bringing them on board. She advises working on several small projects with them to get an up-close feel for their vibe, work ethic and ability to collaborate with others.
References are also important, as some people may appear to be a good fit just to get the job. Talking to other people who have done business with them will save you the trouble of finding out that they aren't the right fit for you after all. You want to make sure that you'll be working with someone who is dedicated and did not end on bad terms with their previous partner or employer.
"You want to make sure that your partner has complimentary skills that can help get your business off the ground. Talk to people who have worked with this potential partner before to see whether or not they met deadlines and were reliable."

Nina Kaufman
Business attorney

Reference: Business Insider; Instant MBA
Related Link

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

گوهری به نام حقیقت


















از تمام مقاصدی که انسان می تواند به آن ها برسد، هیچ یک پر ارزش تر و شادی بخش تر از شناسایی حقیقت نیست.

جرونیمو کاردان (Jerome Cardan)
ریاضیدان، پزشک و عالم علم احکام نجوم ایتالیایی
1501-1576

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
کتاب ششم از جلد پنجم، برگردان ابوطالب صارمی، ص 729

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

روزی اگر تو را به میان در کشد غمی | دستی بگیرد و ز کنارت نگه کند

یار آن کسی بود که به کارت نگه کند
باری نگه کنی، دو سه بارت نگه کند
گاه دعا به ناله ی زیرت چو گوش کرد
روز بلا به گریه ی زارت نگه کند
روزی اگر تو را به میان در کشد غمی
دستی بگیرد و ز کنارت نگه کند
بار کسی بکش که ز پای ار بیوفتی
باری به اوفتادن بارت نگه کند
چون مست شد ز باده ی اندوه او سرت
جامی دو کم دهد، به خمارت نگه کند
از مهر دوستی چه کنی فخر؟ کو ز کبر
هر ساعتی به دیده ی عارت نگه کند
اغیارت ار نگه نکند هیچ باک نیست
چون اوحدی بکوش که یارت نگه کند

اوحدی مراغه ای

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

دستی به یاری، دستی به مهر، دلی پر امید

خبر لرزیدن دوباره ی زمین در ایران و در خطه ی آذربایجان، هر چند از رسانه های عمومی چندان پوشش داده نشد و با اهمیت تشخیص داده نشد، در فضای مجازی به گونه ای فراگیر در دو روز گذشته مورد توجه و آگاهی بخشی قرار گرفته است. این که هر چند سال یک بار نقطه ای از این خاک می لرزد و در بزنگاه حادثه همه در حرف و سخنرانی به اندیشه ی ایمن سازی و مقاوم سازی و ضد زلزله ساختن ساختمان ها و رعایت و تشدید آیین نامه های ساخت و ساز می پردازند هم داستانی تکراری و فرسوده کننده شده است. واقعیات سرزمین ما این گونه نشان می دهد که بیشتر از کار و عمل، سخنرانی و سمینار و نشست و باید بشود و باید باشد است و در روز وقوع حوادث هم کمی سوگواری و بد و بی راه گفتن به یکدیگر و تقصیر به گردن یکدیگر انداختن و رفتن به سراغ کارها تا روز دیگر و حادثه ی دیگر. اما واقعیات زمین هم این گونه نشان داده است که منتظر روز عمل ما ننشسته است؛ خطر لرزیدن آن در بسیاری از نقاط این سرزمین وجود دارد. برای همه ی ما این مرغ شوم بر فراز سرمان در چرخش است و یک روز در رودبار، یک روز در بم و امروز در آذربایجان عزیز و روز دیگر در ... بر شانه ها خواهد نشست و طرفه این که ما مانند همه ی ناهنجاری ها و کمبودهای جامعه ی خود نشسته ایم و گاهی غری می زنیم، فحشی می دهیم، منتظر معجزه هستیم، تغییر را دوست داریم اما خود به خود و بدون هزینه، هر یک در کار و حرفه و موقعیت خود بری از خطا هستیم و دیگران محکوم و پر خطا و مسبب کاستی ها و خلاصه تا به این راه ره می سپریم روزمان از دیروز آشفته تر و دردناک تر و پر حادثه تر و ناایمن تر و همراه با تأسف بیشتر خواهد بود و اگر همچنان به بی عملی و سخنرانی و بد و بی راه گفتن به یکدیگر ادامه دهیم، همچنان خواهد بود. مهر گردون برای لرزیدن آذربایجان و به اشک نشستن چشمان مردمان آن سرزمین پاک، به اشک نشسته است. سپاس دار اطلاع رسانی مجازی ایرانی های وطن دوست و همراهی های ممکن آن ها در دست یاری و مهربانی  دادن به هموطنان حادثه دیده ی آذربایجان است و نیایشی برای آمرزش روان های پاک درگذشتگان و درخواست صبر و آرامشی برای بازماندگان داغ دیده دارد و بیش از پیش امید به روزی دارد که بیش از تأسف و هم دردی به اندیشه بهبود عملی در شرایط زندگی خود و جامعه ی خود، دستی به اتفاق بر هم برسانیم. آمین!                    

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

سکوت و هدیه های واقعی زندگی


















هدیه های واقعی زندگی
معمولاً در سکوت تقدیم می شوند:
دوستی، عشق
تولد و مرگ
شادی و درد
گل ها و طلوع آفتاب
و سکوت
هم چون درکی عمیق.

مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
برگردان ندا زندیه

پست وابسته

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

رسوای زمانه منم، دیوانه منم *


















شمع و پروانه منم
مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم
از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
تو ای خدای من
شنو نوای من
زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو می سوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا دل من
مست و بی پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
لاله ی تنها دل من
داغ حسرت ها دل من
سرمایه ی سودا دل من
رسوا دل من
خاکستر پروانه منم
خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی
چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم

زنده یاد بهادر یگانه 

* این ترانه ی زیبا با صدای زیبای بانو الهه در برنامه ی شماره 384-ب گلهای رنگارنگ اجرا گردید. مهندس همایون خرم (پرتره ی ابتدای پست) آهنگ یگانه ی آن را ساخته است. صدای زیبای زنده یاد حسین قوامی (فاخته ای) آواز این برنامه را رقم زده است. شنونده در این اثر از لذت شنیدن نوای جادویی ساز بزرگان موسیقی ایران استاد جواد معروفی و استاد احمد عبادی نیز برخوردار می شود. برای دانلود و شنیدن این برنامه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:
گنجینه ی موسیقی ایرانی - گلهای رنگارنگ
پست وابسته

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

Carry me like a fire in your heart *


There is an answer, some day we will know,
And you will ask her, why she had to go,
We live and die, we laugh and we cry,
And you must take away the pain,
Before you can begin to live again;

So let it start, my friend, let it start,
Let the tears come rolling from your heart,
And when you need a light in the lonely night,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart;

There is a river rolling to the sea,
You will be with her for all eternity,
But we that remain need you here again,
So hold her in your memory,
And begin to make the shadows disappear;

Yes let it start, my friend, let it start,
Let the love come rolling from your heart,
And when you need a light in the lonely night,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart;

And when you need a light in the lonely night,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart;

* Fantastic song by Chris de Burgh
Additional information about Chris de Burgh
Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

Magic Lecture For MBA;Worth Of Remarkable Employees

Jeff Haden

Pay Your Best Employees Well, Even If You Can't Afford It


"Let me teach you a lesson...you can never overpay a good player. You can only overpay a bad one." 
It is difficult to overstate the value a great employee can add to one's business. This year, we witnessed the rise of basketball superstar Jeremy Lin, whose presence on the court "upended the landscape for [Knicks] ticket brokers."
"Great employees are worth a lot more — to your teams, to your customers, and to your bottom line — than average employees," Haden writes. "Remarkable employees are worth dramatically more."
So when you're considering pay scales, industry benchmarks, and the ability to pay your outstanding employee beyond what is considered the norm, weigh in the invaluable impact this person will bring to the table. Haden suggests "pay[ing] them not just as if you want to keep them but as if you desperately need to keep them."
"I don't mind paying a good player $200,000. What I mind is paying a $20,000 player $22,000," Rooney says. 

Jeff Haden
Industrial manager and author of applied business books

Reference: Business Insider; Instant MBA   

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

بس که بر ناله ی دل گوش ندادی آخر | هم دل از ناله و هم ناله ز تأثیر افتاد

دل در اندیشه ی آن زلف گره گیر افتاد 
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
خواجه هی منع من از باده پرستی تا کی؟
چه کند بنده که در پنجه ی تقدیر افتاد
دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی
که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد
گفتم از مسأله ی عشق نویسم شرحی
هم ز کف نامه و هم خامه ز تقریر افتاد
دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم
لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد
نامی از جلوه ی خورشید جهان آرا نیست
گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد
پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد
قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد
دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست
کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد
بس که بر ناله ی دل گوش ندادی آخر 
هم دل از ناله و هم ناله ز تأثیر افتاد
گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت
تا چه کردم که چنین کار به تأخیر افتاد

فروغی بسطامی

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

The magic of the free market economy: social cooperation


















The great virtue of a free market system is that it does not care what color people are; it does not care what their religion is; it only cares whether they can produce something you want to buy. It is the most effective system we have discovered to enable people who hate one another to deal with one another and help one another. 

Milton Friedman

Related Post I - Related Post II

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

رشد اقتصادی فرصتی برای نفس کشیدن زمین

معمولاً، رشد اقتصادی در ابتدا به محیط زیست در کشورهای فقیر صدمه می زند. اما بعد، با پولدار تر شدن مردم، آن ها مایل و قادر به پاک کردن کثافتی می شوند که بار آورده اند. فقط به لندن نگاه کنید. پنجاه سال پیش هوا بر اثر مه و دود ناشی از سوزاندن ذغال سنگ سنگین بود. اکنون خیلی ثروتمند تر است، ولی هوا تمیز تر است، چون سوزاندن ذغال سنگ ممنوع شده است و دیگر کارخانه ای در شهر نیست. آن را با دهلی مقایسه کنید. هواداران محیط زیست باید به دهلی لبخند بزنند: دارای دوچرخه و اتوبوس فراوان، اما معدودی خودرو است، با این حال هوا چشمانتان را می سوزاند و ریه هایتان را دچار خفقان می کند: همه ی خودروها دود سمی بیرون می دهند. لندن ترافیک بیشتری دارد اما خودروهایشان دیگر از بنزین دارای سرب استفاده نمی کنند و دارای هوای قابل تنفس تر است.
«الن کروکر» (Allen Kruger) و «جین گراسمن» (Gene Grossman)      
از دانشگاه پرینستون سعی کرده اند برآورد کنند یک کشور چه اندازه باید ثروتمند شود تا شهروندانش یک محیط زیست پاک تر تقاضا کنند. آن ها تخمین زده اند نقطه ی عطف زمانی خواهد بود که درآمد هر شخص در سال به 50 هزار دلار برسد. این تقریباً همان میزانی است که جمهوری چک ثروتمند است -حدود 10 درصد ثروتمند تر از مکزیک و برزیل. وقتی درآمد سالانه به 8 هزار دلار برای هر شخص -تقریباً مانند کره ی جنوبی- برسد، آن ها در می یابند که تقریباً سطح آلودگی در هر چیز قابل اندازه گیری -آلودگی هوای شهری، همچنین نیتروژن آب، فاضلاب و ترکیب های فلز سنگین در بستر رودخانه ها- شروع به کاهش کرده است. آن ها تنیجه گیری کردند: «ما هیچ مدرکی نیافتیم که نشان دهد کیفیت زیست محیطی به تدریج با رشد اقتصادی بدتر می شود. بلکه بر عکس، همه ی شاخص ها نشان داد رشد اقتصادی یک مرحله ی اولیه وخامت اوضاع به بار می آورد که مرحله ی بعدی بهبود به دنبال آن خواهد بود». 

جهان باز؛ واقعیت جهانی شدن
فیلیپ لگرین
برگردان فریدون دولتشاهی
ص 352 و 353

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

آزادی؛ از بیان تا واقعیت

در بر من آشکار است که میل به احراز تسلط بر همگنان و ابراز تفوق بر آنان برای انسان امری طبیعی است؛ بدان سان که در میان مردمی که دوستدار آزادی هستند اندکند کسانی که نخواهند از هر فرصت مناسب برای حکومت و سیادت بر آن استفاده کنند. درست بر رفتار مردم یک شهر بنگرید؛ اختلافات آن ها را نیک ملاحظه کنید و بسنجید؛ آن گاه در خواهید یافت که غرض بیشتر تسلط است نه آزادی. بنابراین کسانی که در صف مقدم شارمندان قرار دارند در تأمین آزادی نمی کوشند، هر چند کلمه ی آزادی در دهان آنان باشد، بلکه آن چه در دل دارند عبارت است از افزایش مجال و برتری خودشان. برای آنان آزادی اصطلاح ریاکارانه ای است که شهوت تفوق در قدرت و عزت را به طرز دیگری جلوه می دهد.

فرانچسکو گویتچاردینی (Francesco Guicciardini)
تاریخ نویس و سیاستمدار ایتالیایی
1483-1540

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب پنجم؛ تبه روزی ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 579   

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما | چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست


















دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو بر پاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را 
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
امروز هم زان سان، ولی آینده ما راست
دور از نوازش های دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

زنده یاد حسین منزوی

پست وابسته