۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ کنفوسیوس - 2

رواست که فلسفه ی کنفوسیوس (Confucius) را دادگرانه مورد داوری قرار دهیم. این فلسفه -هر چه که باشد- بیش از شعر عهد جوانی به خرد مقرون است و ما چون پا به پنجاه سالگی گذاریم، خود بینشی آن چنان می یابیم. با این وصف، اگر به هنگام جوانی و نوجویی هم با این فلسفه دمساز شویم، باز می توانیم حقایق نیمه تمامی را که خویشتن دریافته ایم، در پرتو آن برای خود روشنی بخش گردانیم. فلسفه ی کنفوسیوس را نباید یک نظام فلسفی، یعنی دستگاهی همساز، شامل منطق و فلسفه ی اولی و اخلاق و سیاست تلقی کرد. کنفوسیوس، برای آموختن فن استدلال، قوانین و قیاسات منطقی را لازم نمی دانست و فقط با ذهن وقاد خود به تحلیل عقاید شاگردانش می پرداخت. شاگردان، زمانی که آموزشگاه او را ترک می گفتند، چیزی از منطق نمی دانستند، اما به وضوح و دقت می اندیشیدند. روشن بینی و درست اندیشی و پاک سخنی، اولین درس های استاد بود. می گفت: « غایت قصوای کلام این است که دریافت شود» و این نکته ای است که فلسفه در موارد بسیار از آن غافل مانده است. «هر گاه چیزی را می دانید، برسانید که می دانید و هر گاه نمی دانید، واقع امر را تصدیق کنید. این است معنی دانش». به نظر او، مبهم گرایی و مبهم گویی کاری است خلاف صداقت و مایه ی ادبار اجتماعی. اگر امیری که از حیث عمل و قدرت امیر نیست، «امیر» خواند نشود، اگر پدری که پدرانه رفتار نمی کند، «پدر» نام نگیرد و اگر فرزند ناسپاس، «فرزند» شمرده نشود، آن گاه مردمان کلمات را دیگر به خطا به کار نخواهند برد.
کنفوسیوس، چون فلسفه را در خدمت کشورداری می خواست، از فلسفه ی اولی رو بر گرفت و کوشید که اذهان شاگردانش را از مسایل مرموز یا لاهوتی منصرف گرداند. چندان که مفسران امروزی آثار او، متفقاً، او را «لا ادری» می خوانند. چون کی لو درباره ی «خدمت به ارواح {مردگان}» سوالی کرد، استاد در پاسخ گفت: «تو که قادر به خدمت مردمان نیستی، چگونه می توانی به ارواح آنان خدمت کنی»؟ کی لو پرسید: «بارم ده که درباره ی مرگ بپرسم»، کنفوسیوس پاسخ داد: «تو که زندگی را نمی شناسی، چگونه می توانی به شناسایی مرگ نایل آیی»؟ 
تنها نکته ای که از فلسفه ی کنفوسیوس که در فلسفه ی اولی می گنجد، این است که وی در همه ی نمودها، وحدت می دید و می کوشید تا میان قوانین سلوک صحیح و نظامات طبیعت، هماهنگی پایداری بیابد. بیش از هر چیز، اخلاق را مورد توجه قرار می داد. هرج و مرج عصر خود را هرج و مرج اخلاق می دانست و آن را معلول ناتوان شدن عقاید کهن و پخش شکاکیت سوفسطایی -درباره ی صواب و خطا- می شمرد و باور داشت که برای درمان آن نباید به اندیشه های کهنه متشبث شد، بلکه باید دانشی بیشتر به دست آورد و با ایجاد زندگی خانوادگی منظم، اخلاق را احیا کرد. اگر همه ی سخنان استاد و شاگردانش را فراموش کنیم، ولی یک سخن را به خاطر سپاریم، می توانیم به کنه قضایا راه یابیم و به راز زندگی راه بریم. کنفوسیوس می گوید:
«جهان دستخوش جنگ است، زیرا کارهای آن درست رتق و فتق نمی یابد. کارها درست رتق و فتق نمی یابد، زیرا قوامین وضعی، جای نظام اجتماعی طبیعی خانواده را گرفته است. خانواده آشفته شده و نظام اجتماعی طبیعی را از کف داده است، زیرا مردم فراموش کرده اند که بدون انتظام کارهای خود درمانده اند، زیرا دلهاشان صافی نیست، زیرا تفکرشان صادقانه نیست، نسبت به واقعیت منصف نیستند و طبایع خود را به جای ابراز، کتمان می کنند. تفکرشان صادقانه نیست، زیرا به جای آن که با پژوهش بی طرفانه درباره ی چیزها، دانش خود را تا برترین مرز بگسترند، مجال می دهند که امیالشان رنگ واقعیت ها را دگرگون کند و قضایا را چنان که خواست آنان است جلوه گر سازد. اگر مردم جویای دانش بی غرضانه باشند، تفکرشان مقرون به صدق می شود. اگر افکار آنان مقرون به صدق باشد، قلوب آنان از هوس های آشفته شسته می شود. اگر قلوب ایشان شسته شود، نفوسشان انتظام می یابد. اگر نفوسشان انتظام یابد، خانواده هایشان خود به خود منظم خواهد شد؛ این هم نه با وعظ فضیلت مآبانه یا مجازات شدید، بلکه با روشی ساده حاصل می شود -روش نمونه بودن و سرمشق شدن. اگر خانواده به این شیوه به میانجی دانش و درستکاری و با راهنمایی عملی، منظم گردد، قهراً چنان نظامی که مایه ی کشورداری موفقیت آمیز باشد، یک بار دیگر در جامعه پدید آید. اگر دولت از عدالت و آرامش داخلی بهره برد، همه ی عالم غرق صلح و سعادت خواهد شد».
فلسفه ی کنفوسیوس می خواهد انسان کامل به بار آورد و فراموش می کند که انسان ددی شکاری است. این فلسفه، که مانند مسیحیت هدفی بر می گزیند و نردبانی برای رسیدن به آن دردسترس می گذارد؛ یکی از آثار زرین فلسفه است.

تاریخ تمدی؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب سوم؛ خاور دور، برگردان پارسی امیر حسین آریان پور، ص 741 تا 744  

هیچ نظری موجود نیست: