۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه
۱۳۹۰ دی ۹, جمعه
Magic Lecture For MBA; Flexible Mind
| Gail McGovern |
"You are allowed to change your mind, it's how quickly you can change course that defines your success."
Managing a business or organization is all about efficiency and flexibility, McGovern says. She believes things finally "clicked" for her as a manager when she learned the value of delegation. Managing groups of people, she says, is far more effective than micromanaging individuals -- it streamlines your operation and keeps things moving.
The ability and willingness to shift directions is vital, she says, because business leaders should be finding themselves in somewhat awkward or uneasy positions. Have a solid team behind you and a well organized office will help you to react to that, and grow and productively shape your organization.
"If you are not uncomfortable, you are not learning," says McGovern.
Gail McGovern
American Red Cross CEO
Reference: Business Insider; Instant MBA
Related Link
۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه
مرگ من آن دمست که تیرت خطا رود
هر جا حکایت از صنمی دلربا رود
از هر زبان بر او همه مدح و ثنا رود
در مسجدی که ساده رخی می کند نماز
صد دست بر فلک ز برای دعا رود
سر پیش چشم من به حقیقت عزیز نیست
الا دمی که در سر مهر و وفا رود
این پنج روز عمر گرامی عزیز دار
با دوستان به هل که به صدق و صفا رود
چون کس خبر ندارد از اسرار علم غیب
حیفست از آن نفس که به چون و چرا رود
رویی گشاده دار و لبی بسته تا ز در
بیگانه آید ار به دورن، آشنا رود
تیرم بزن بکش که خطا نیست مرگ من
مرگ من آن دمست که تیرت خطا رود
بر صورتت مگر در و دیوار عاشقند
کز هر کجا روم همه ذکر شما رود
بر گنج طلعت تو اگر بنگرد گدا
چون از مقابل تو رود پادشا رود
از خاطرم نمی رود آن ساق سیمگون
مشکل خیال سیم ز یاد گدا رود
زلفت چو ما نگون و پریشان و درهمست
آشفته روز آن که تو را در قفا رود
خوابم ز چشم رفت و دل از دست و جان ز کف
بر من ز یک نیامدنت تا چه ها رود
دور از تو شخص من پر کاهی فزون نبود
وان هم به باد رفت کنون تا کجا رود
مشتاق روی دوست نخواهد به غیر دوست
کان مدعیست کش سخن از مدعا رود
گر خاک پارس شد همه دریا عجب مدار
زین آب های شور که از چشم ما رود
قاآنی
۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه
۱۳۹۰ دی ۶, سهشنبه
۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه
Meaning of the pure love: freedom
Freedom and love go together. Love is not a reaction. If I love you because you love me, that is mere trade, a thing to be bought in the market; it is not love. To love is not to ask anything in return, not even to feel that you are giving something- and it is only such love that can know freedom.
Jiddu Krishnamurti
Indian writer, philosopher and speaker in spiritual subjects
1895-1986
۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه
زندگی را قسمت می کنم
همیشه جلوی در مغازه اش و در پیاده رو، ارزن می ریزد و کبوتر ها و گنجشک ها با شادی و آواز خوانی گرد آن جمع می شوند و دلی از عزا در می آورند. تماشای این تصویر پر از حیات و بخشندگی و زیبایی برایم تفریح جذابیست. حالا که دوباره زمستان از راه رسیده است، حیوانات و پرندگان بیشتر از پیش به غذا احتیاج دارند و البته مردمان زیادی هم هستند که از راه های گوناگون این نیاز را پاسخ می دهند: خرده نان، ارزن و گندم و آخرین دانه های برنج غذای روزانه ی خود را در پیاده رو، پشت بام، باغچه ی روبروی خانه، میدان های شهر، طارمی خانه و بالاخره هر جایی که پرندگان بتوانند خود را به آن جا برسانند و سیر کنند، می ریزند و با این کار زندگی را قسمت می کنند و به پرندگان شهر می گویند که زندگی با آن ها معنا دارد، بمانند، آواز بخوانند و زندگی را و زنده بودن را نمایش دهند. شاید پاره ای بگویند که انسان ها برای سیر شدن به پرندگان و حیوانات مقدم هستند و البته من هم نفی این گفته نمی کنم و تنها می دانم که پرندگان و حیوانات برای سیر شدن به خرج و هزینه ای اضافی نیاز ندارند و پس مانده ی غذای روزانه ی ما نیز سیرشان می کند و تنها باید اندکی دیده شوند و زمان برایشان اختصاص داده شود. دستاورد این دیده شدن و وقت گذاردن، معنی گرفتن حق زندگی و قسمت کردن خوب ها و دوست داشتنی ها در زندگی با دیگران است و البته زندگی زمانی زندگی است که پرنده داشته باشد، درخت داشته باشد، انسان داشته باشد و خلاصه زندگی داشته باشد.
۱۳۹۰ دی ۳, شنبه
۱۳۹۰ دی ۲, جمعه
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشا
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی..
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دل تنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگزارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
تهران، دی ماه 1334
زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م. امید)
۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه
زمستان است *

دوباره چرخ گردون چرخید و چرخید و رساندمان به زمستان؛ فصلی سراسر زیبایی و شیدایی، سپیدی و آرامش و باز نغمه ی مهدی اخوان ثالث که با ارکستراسیون یگانه ی محمدرضا درویشی همراه شده و آواز اساطیری و پر کشش شهرام ناظری آن را به گوش می رساند: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است.
آلبوم زیبا و جاودانه ی «زمستان» که در سال های ابتدایی دهه ی شصت در بازار موسیقی ایرانی شنیده شد، خبر از تلاش های آغازین پیوند شعر نو با موسیقی ایرانی می داد و محمد رضا درویشی و شهرام ناظری به زیبایی هر چه تمام تر کلام آشنای زمستان اخوان را برای این آغاز برگزیده بودند. این آلبوم را اولین بار هنگامی شنیدم که در دوران دبیرستان درس می خواندم و دوست نازنین و خوش سلیقه ای آن را به من شناساند. زیبایی اثر به اندازه ای بود که هر بار آن را می شنیدم، اشتیاق دوباره شنیدنش در من زبانه می کشید و این گام های آغازینی بود که موسیقی ایرانی به علایق موسیقایی من افزوده می شد. شعر زمستان اخوان، که به نظرم از زیباترین ها و پر معنا ترین های اوست، چنان با موسیقی نقاشی گونه و تصویری درویشی آمیخته شده و با صدای دلنشین و بی همتای ناظری جان گرفته است که شاید باور پذیر نباشد اگر بگویم که هر بار آن را شنیده ام احساس سردی زمستان و حالت انسان در خود فرو رفته ی یک روز زمستانی را یافته ام. ناشر این اثر در جلد کاست آن سال هایش نوشته بود: «موسیقی زمستان توصیفی است، این توصیف از دو زاویه انجام شده، یکی بازسازی تصویرهای شعر که عمدتاً به وسیله ی خط آواز و بخشی از مطالب که این خط را در بر می گیرد انجام شده و دیگری بازسازی مفهوم "زمستان" که کلی تر و در بر گیرنده ی ابعادی به مراتب وسیع تر از ابعاد شهر است، این دو شکل توصیفی در طول قطعه در یک جنگ و گریز دائمی بوده و در برخی لحظه ها در تقابل یکدیگر قرار می گیرند. از این رو محتوای "زمستان" روندی پر تضاد را با توجه به دو شکل توصیفی فوق در بر می گیرد».
این اثر را در زمستان پیش روی خود بشنوید. آن هنگام که برف می بارد و دست هایتان در جیبتان است و میلی برای بیرون آوردن آن از جیب خود ندارید، حتی برای پاسخ به سلامی گرم:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
* عنوان پست از قطعه ی زیبای م. امید وام گرفته شده است
این اثر را در زمستان پیش روی خود بشنوید. آن هنگام که برف می بارد و دست هایتان در جیبتان است و میلی برای بیرون آوردن آن از جیب خود ندارید، حتی برای پاسخ به سلامی گرم:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
* عنوان پست از قطعه ی زیبای م. امید وام گرفته شده است
۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم *
امشب که فرا می رسد، بلندترین شب سال برای مردمانی خواهد بود که در بخش شمالی کره ی زمین زیست می کنند. ایرانی ها البته به پیروی از نیاکان پاک سرشتشان، این سیاهی و سردی را «شب یلدا» ("شب چله" البته نامی آشناتر و سرشته با فرهنگ عامیانه ی ماست) نامیده اند و به جشن می نشینند. این هردو: سیاهی و سردی را با امید به درخشیدن دیگر بار خورشید و بر آمدن روز روشن و گرم و رسیدن به فصلی تازه از پس این فصل سرد، با گردهم نشستن و گفتن و شنیدن و حافظ خواندن می گذرانند. به سرخی هندوانه و انار، گونه ی کبود از سرمایشان را می آرایند و گرمی هم نفسی و با هم بودن را هیمه ی اجاق خانه هاشان می سازند. امید به روزگار بهتر و سپری شدن شب های فراق، زندگی انسان ها را معنا می بخشد و این شب نمادی برای این امید در دل های ما و تمامی مردمان جهان را نقش می زند. انسان این شب، هر چند «شب فراق که داند که تا سحر چند است **» را با تمام وجود می داند و خود را به زندان غم دیجوری دربند می بیند، اما روزن امیدش را گشوده نگاه می دارد و چون حافظ شیراز می داند که «چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان، غم مخور» و این همه امید است و بودن و ماندن و اشتیاقی برای دوباره سبز شدن در بهاری که خواهد آمد. جشن یلدایتان شاد.
* برگفته از چکامه ای از ه.الف. سایه
** مطلع غزلی از سعدی شیراز
۱۳۹۰ آذر ۲۹, سهشنبه
احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجتست
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجتست
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجتست
آن شد که بار منت ملاح بر دمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجتست
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجتست
حافظ شیرازی
۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه
تاریخ
برای آن کس که همه چیز را آفریده، کوچک و بزرگ وجود ندارد.
هرجا که او هست، همه چیز هست و هیچ جا هم نیست که او در آن نباشد.
مرا با همه ی ناچیزی ببین:
ناچیزم و همه چیز هستم، زیرا زاده ی زمین و هفت ستاره و سال خورشیدی هستم.
زاده ی خاکی هستم که دست قیصر و مغز افلاطون و دل مسیح و نبوغ شکسپیر را با ذرات خود آمیخته دارد.
رالف والدو امرسن (Ralph Waldo Emerson)
شاعر، ادیب و فیلسوف امریکایی؛ 1882-1803
برگرفته از «منتخبی از زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب و ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
پر کن پیاله را
پر کن پیاله را ،
کاین آب آتشین،
دیریست ره به حال خرابم نمی برد.
این جام ها که از پی هم می شود تهی،
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و آبم نمی برد.
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام:
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با این که ناله می کشم از دل که: آب! آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.
پر کن پیاله را...!
زنده یاد فریدون مشیری
برنامه ی شماره 77 گلهای تازه اجرای زیبا و جاودانه ای از این ترانه ی یگانه را با آهنگی از فریدون شهبازیان و صدای بی نطیر محمدرضا شجریان در دستگاه ماهور در بر گرفته است. این اثر در سال های پیش زیر نام «جام تهی» در بازار موسیقی ایران نشر یافته است. برای دانلود و شنیدن این برنامه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:
۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه
خواب مارلین خوشگله
«مارلین خوشکله» شب ها زیاد می خورد
و خواب های ترسناک زیادی می دید
و بعد نیمه های شب از خواب می پرید
و از خدا می خواست که آرام شود
و دعا می کرد که خواب های بدش تعبیر نشوند
تا این که یک شب تصمیم گرفت غذا نخورد
و دیگر خوابی ندید
از آن پس زندگی برای مارلین خوشگله خیلی سخت شد
آخر وقتی از چیزی نمی ترسید
چطور می توانست دعا کند؟
پس تصمیم گرفت که باز هم شب ها غذا بخورد،
تا باز هم خواب ترسناک ببیند،
و باز هم نیمه شب بلند شود،
تا دعا کند،
و بعد با آرامش بخوابد.
مایکل دوگان (Michael Dugan)
شاعر و نویسنده ی استرالیایی برای کودکان؛ 2006-1947
برگردان پارسی چیستا یثربی
۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه
شک و امید
اما من هنوز حاضر نیستم یکسره سر تسلیم بر آستان نومیدی فرود آورم. می خواهم فرمان دل خود را گردن نهم و نومیدانه دست به دامان امید بزنم تا مگر بار دیگر ایمان خویش را به ایمان آفرین بازیابم. بگذار طوفان همچنان بغرد، زیرا من آرامش را در خواب باز خواهم یافت. آن قدر در خواب خواهم ماند که روزی با ایمان و امید دوران کودکی سر از خواب گران بردارم و دیده به روی جهانی نو بگشایم.
هنریک ایبسن (Henrik Ibsen)
شاعر و درام نویس نروژی؛ 1906-1828
بخشی از قطعه ی «شک و امید»، برگرفته از «منتخبی از زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
انتخاب و ترجمه و نگارش شجاع الدین شفا
۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۲, سهشنبه
Magic Lecture For MBA; The Principle of The Office Culture
![]() |
| Robert L. Johnson |
Make Sure Everyone Understands The Office Culture
"If you really want to build something that’s going to be around for a very long time and be stable and grow, culture has to be paramount. People have to know how your culture operates and works."
From the beginning, it's vital to make sure your entire staff understands your vision. After all, a collective push toward that same goal is the only way any business can thrive.
Establishing boundaries and an intra-office identity for your workers to follow is the best way to boost their confidence in the company and keep it functional, says Johnson, the first black billionaire. That fosters a shared understanding of the organization's direction, which helps staffers understand how to meaningfully contribute.
Johnson says that office culture is so important, that he would sooner let a high-performing employee go than allow him or her to skirt around those mandates. That said, he's not militant. A little bit of deviation here and there within his investment firm is healthy — but as a manager, he keeps that in check.
In his own company, Johnson ensures the culture is one that prizes free thinking and an open flow of ideas, as well as an intolerance for angry outbursts. And that's what he says his company's innovation is rooted in.
"At the end of the day, people make up companies. And if the culture allows for a lot of interaction and a lot of free-flowing ideas ... that company will be more innovative."
Robert L. Johnson
Founder of BET and RLJ companies
Reference: Business Insider; Instant MBA
Related Link
۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
یا سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت
فروغی بسطامی
۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
نگاه روادارانه به دنیا و پدیده هایش
ای آدمیزادگان سیه روز، چرا کرداری چنین و خشمی این سان تلخ را به خدایان نسبت می دهید! مردمان (با این گونه کردار) چه غم ها که برای خود نساخته اند، چه زخم ها که بر ما نزده اند و چه اشک ها که به دیدگان فرزندان ما نیاورده اند! زیرا دینداری آن نیست که سرهای در حجاب پیچیده ی خود را در برابر تندیس های (خدایان) فرود آوریم، یا به هر محراب نماز بریم، یا در برابر معابد خدایان به خاک افتیم، یا خون جانوران را به روی محراب ها بپاشیم... بلکه در آن است که بتوانیم بر همه ی چیزها با اندیشه ای آرام بنگریم.
لوکرتیوس کاروس (Lucretius Carus )
شاعر رومی؛ 55-99 قبل از میلاد
برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب دوم؛ انقلاب، برگردان پارسی حمید عنایت، ص 174
۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه
۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه
نگرش به زندگی از نوع اپیکوری *
«آن چه مورد نظر ماست، مجموعه ای از نظام ها و عقاید بیهوده نیست، بلکه هدف ما زندگی ای است که خالی از هر گونه ناآرامی و اضطراب باشد». بر مدخل باغ اپیکور (Epicyrus - فیلسوف یونانی و واضع مکتب اپیکوری؛ 270-342 قبل از میلاد)، این جمله ی افسانه ای واردان را استقبال می کرد: «ای میهمان، به تو در این جا خوش خواهد گذشت، زیرا در این جا خوشی والاترین نیک ها دانسته می شود». در این فلسفه، فضیلت به خودی خود هدف نیست، تنها وسیله ی لازمی است برای رسیدن به خوشبختی. «ممکن نیست که با حزم و شرافت و عدالت زندگی کرد، بدون این که خوش بود». تنها فرض مسلم فلسفه این است که لذت خوب است و درد بد. «وقتی می گوییم که لذت بزرگترین خوبی هاست از لذات آدمی هرزه و عیاش یا لذات نفسانی گفتگو نمی کنیم... بلکه قصدمان آزادی بدن از رنج و خلاصی روح از اضطراب است. زیرا مشروب خواری دایمی و لهو و لعب، یا معاشرت با زنان، یا شرکت در ضیافت ها، و خوردن ماهی و اغذیه ی گران بها نیست که زندگی را مطبوع می سازد، بلکه تفکر و اندیشه ی عاقلانه است که دلایل هر انتخاب و امتناعی را می سنجد و عقاید پوچی را که موجب اغتشاش فکر و آزار روح هستند طرد می نماید».
عقل تنها نجات دهنده ی ماست: ما را از اسارت شهوات، ترس از خدایان و وحشت مرگ خلاص می کند؛ به ما می آموزد که چگونه مصائب را تحمل کنیم و از خوبی های ساده ی زندگی و خوشی های ملایم روحی اذت عمیق و پایدار ببریم. اگر از روی شعور مرگ را قضاوت کنیم، می بینیم که چندان وحشتناک نیست؛ دردی که از مرگ متحمل می شویم، ممکن است به مراتب کوتاه تر و ملایم تر از آن باشد که بارها در زمان حیات دچارش گشته ایم، توهمات ابلهانه ی ما از مرگ است که آن را این همه وحشتناک جلوه می دهد. چون خوب بنگریم می بینیم که مرد عاقل با چه سهولت و ارزانی می تواند راضی و شاد باشد: هوای خوب، غذای ارزان، پناهگاه مناسب، یک رختخواب، چند کتاب و یک دوست. «هر چه طبیعی است به آسانی حاصل می شود، فقط آن چه بیهوده است خرج زیاد می طلبد». عادت دادن خود به زندگی ساده و طرق سهل تقریباً تنها راه مسلم سلامتی است. مرد عاقل به آتش جاه طلبی خود را نمی سوزاند و خود را به شهوت شهرت طلبی دچار نمی سازد، بر خوشبختی دشمنان و حتی دوستان خود رشک نمی برد، از رقابت تب آلود شهر و طوفان تقلاهای سیاسی حذر می کند؛ به دنبال آرامش روستا می رود و مطمئن ترین و عمیق ترین خوشی ها را آرامش جسم و جان می طلبد. «از بین تمام چیزهایی که عقل برای خوشبختی سر تا سر زندگی به ارمغان می آورد، دوستی از همه مهمتر است». دوستی های اپیکور از لحاظ استحکام و دوام ضرب المثل است. اصول ساده ی مکتب او را که در فلسفه اش متبلور است، می توان چنین خلاصه کرد: «از خدایان نباید ترسید؛ مرگ را نمی توان احساس کرد؛ هر چه را خوب است می توان جلب کرد؛ و آن چه را موجب ترس و وحشت ماست می شود برطرف ساخت».
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب پنجم؛ اضمحلال یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 721 تا 724
* مکتب اپیکوری و فلسفه ی ناشی از آن اشاره به نوعی حکمت مابعد الطبیعه و اخلاقیاتی دارد که رویکردی به زندگی همراه با لذت طلبی و آسایش دارد. واضع این نگرش فلسفی، اپیکور فیلسوف یونانی بوده است. در مقابل این دیدگاه، نوعی فلسفه ی مابعدالطبیعه ی زاهدانه و پرهیزکارانه به نام «مکتب رواقی» (Stoicism) نیز توسط زنون کیتیونی (Zeno of Citium) دیگر فیلسوف یونانی، هم عصر اپیکور پایه گذاری گردید که از آن با نام «فلسفه ی رواقی» نام برده اند.
عقل تنها نجات دهنده ی ماست: ما را از اسارت شهوات، ترس از خدایان و وحشت مرگ خلاص می کند؛ به ما می آموزد که چگونه مصائب را تحمل کنیم و از خوبی های ساده ی زندگی و خوشی های ملایم روحی اذت عمیق و پایدار ببریم. اگر از روی شعور مرگ را قضاوت کنیم، می بینیم که چندان وحشتناک نیست؛ دردی که از مرگ متحمل می شویم، ممکن است به مراتب کوتاه تر و ملایم تر از آن باشد که بارها در زمان حیات دچارش گشته ایم، توهمات ابلهانه ی ما از مرگ است که آن را این همه وحشتناک جلوه می دهد. چون خوب بنگریم می بینیم که مرد عاقل با چه سهولت و ارزانی می تواند راضی و شاد باشد: هوای خوب، غذای ارزان، پناهگاه مناسب، یک رختخواب، چند کتاب و یک دوست. «هر چه طبیعی است به آسانی حاصل می شود، فقط آن چه بیهوده است خرج زیاد می طلبد». عادت دادن خود به زندگی ساده و طرق سهل تقریباً تنها راه مسلم سلامتی است. مرد عاقل به آتش جاه طلبی خود را نمی سوزاند و خود را به شهوت شهرت طلبی دچار نمی سازد، بر خوشبختی دشمنان و حتی دوستان خود رشک نمی برد، از رقابت تب آلود شهر و طوفان تقلاهای سیاسی حذر می کند؛ به دنبال آرامش روستا می رود و مطمئن ترین و عمیق ترین خوشی ها را آرامش جسم و جان می طلبد. «از بین تمام چیزهایی که عقل برای خوشبختی سر تا سر زندگی به ارمغان می آورد، دوستی از همه مهمتر است». دوستی های اپیکور از لحاظ استحکام و دوام ضرب المثل است. اصول ساده ی مکتب او را که در فلسفه اش متبلور است، می توان چنین خلاصه کرد: «از خدایان نباید ترسید؛ مرگ را نمی توان احساس کرد؛ هر چه را خوب است می توان جلب کرد؛ و آن چه را موجب ترس و وحشت ماست می شود برطرف ساخت».
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب پنجم؛ اضمحلال یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 721 تا 724
* مکتب اپیکوری و فلسفه ی ناشی از آن اشاره به نوعی حکمت مابعد الطبیعه و اخلاقیاتی دارد که رویکردی به زندگی همراه با لذت طلبی و آسایش دارد. واضع این نگرش فلسفی، اپیکور فیلسوف یونانی بوده است. در مقابل این دیدگاه، نوعی فلسفه ی مابعدالطبیعه ی زاهدانه و پرهیزکارانه به نام «مکتب رواقی» (Stoicism) نیز توسط زنون کیتیونی (Zeno of Citium) دیگر فیلسوف یونانی، هم عصر اپیکور پایه گذاری گردید که از آن با نام «فلسفه ی رواقی» نام برده اند.
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۵, سهشنبه
خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا؟
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
زنده یاد محمد فرخی یزدی
۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه
آغازگری که تردید را تئوریزه کرد
پورهون (Pyrrho - حد 270-360 قبل از میلاد؛ فیلسوف یونانی) در الیس به سال 360 متولد شد. همراه قشون اسکندر به هند رفت و در آن جا در مکتب مرتاضان درس خواند؛ و شاید از همان جا چیزی از فلسفه ی شک را، که با نام او همراه است، هدیه آورد. پس از بازگشت به الیس در نهایت فقر به تدریس فلسفه پرداخت. وی متواضع تر از آن بود که کتابی بنویسد و اظهار فضل کند، ولی شاگردش تیمون فلیوسی (Timon of Phlius - فیلسوف یونانی )، در سلسله طنزهایی که نوشت، عقاید او را به دنیا معرفی کرد. عقاید او اصولاً بر سه پایه استوار بود: هیچ امری مسلم نیست؛ مرد عاقل قضاوت نمی کند و به جای این که به دنبال حقیقت برود به دنبال راحتی و آسایش می رود؛ و از آن جایی که تمام فرضیات محتملاً غلطند، انسان بهتر است که اساطیر و قراردادهایی را که در هر عصر و در هر مکان مقبولیت عام دارند بپذیرد. نه حواس و نه منطق هیچ کدام دانشی را که بشود به آن اطمینان کرد به بشر نمی دهند: حواس شیء را در هنگام درک غیر آن چه هست جلوه می دهد، و منطق نوکر دست به سینه ی تمناهاست. قیاس بی نتیجه است، زیرا هر فرضی متضمن نتیجه ای است که از خود آن حاصل می شود. «هر استدلالی استدلال متضادی دارد». یک امر به خصوص ممکن است تحت شرایط و حالت های متفاوت مطبوع یا نامطبوع واقع شود؛ یک شیء خاص ممکن است کوچک یا بزرگ، زشت یا زیبا جلوه کند؛ یک تجربه ی واحد ممکن است بنا بر زمان و مکان مختلف خلاف اخلاق باشد یا موافق آن؛ خدایان واحد، بنا به ملل مختلف بشری، موجود یا مفقودند؛ همه چیز عقیده است و حقیقت وجود خارجی ندارد. بنابراین، در منازعات طرف گرفتن، طرز زندگی دیگران را ترجیچ دادن، یا به گذشته و آینده حسرت خوردن احمقانه است؛ تمنا و اشتیاق فریبی بیش نیست. حتی معلوم نیست که زندگی خوب و مرگ بد باشد؛ آدم عاقل نباید نسبت به هیچ کدام پیش داوری داشته باشد. بهتر از همه رضایت و تسلیم است، کوشش در راه اصلاح دنیا بی نتیجه است؛ باید به صلح و آرامش راضی بود. پورهون واقعاً می کوشید که از این فلسفه ی نیمه هندی در زندگی تبعیت کند. در کمال خشوع و خضوع به عادات و پرستش الیس تن در داد و کوششی نکرد که از خطر برهد یا زندگی خود را طویل کند؛ در سن نود سالگی مرد. همشهریانش چنان به او به نظر احترام می نگریستند که به افتخار او فیلسوفان را از مالیات معاف کردند.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب پنجم؛ اضمحلال یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 715 و 716
۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه
فقط یک نفر، فقط یک بار، ماندگار برای همیشه
![]() |
| قانون ارشمیدس |
شاید ارشمیدس (Archimedes) در اثر واقعه ای، که مانند واقعه ی سیب نیوتن مشهور است، به علم تعادل مایعات برخورد کرده باشد. هیرون پادشاه به یک نفر زرگر سیراکوزی مقداری طلا داده بود که از آن تاجی بسازد. چون تاج را برای سلطان فرستاد، وزنی برابر وزن طلا داشت، ولی این سوء ظن حاصل شد که مباد آن مرد نقره را با طلا مخلوط کرده، طلای مصرف نشده را خود برداشته باشد. هیرون سوء ظن خود را با ارشمیدس در میان نهاد و تاج را هم به او سپرد که، بدون این که به آن صدمه ای بزند، معلوم کند در آن نقره به کار رفته است یا نه. ارشمیدس هفته ها گرفتار این معما بود.
روزی هنگامی که به خزانه ی حمامی وارد می شد، مشاهده کرد که به همان نسبت که بدنش در آب فرو می رود، آب از سر خزانه بیرون می ریزد و هر چه بدنش بیشتر در آاب فرو می رود، از وزنش کاسته می شود. مغز کنجکاو او، که از هر تجربه کشفیاتی می کرد و به کار می انداخت، ناگهان «قانون ارشمیدس» را به وی الهام کرد، و آن این که هر جسم شناور به نسبت مقدار آبی که جا به جا می کند، وزن خود را از دست می دهد. در نتیجه ی این فرض که هر جسمی که داخل در آب شود به نسبت حجم خود آب جا به جا می کند، راه حلی برای مسأله ی تاج پیدا کرد. (اگر به قول ویتروویوس متین بتوان اعتماد کرد)، ارشمیدس برهنه از حمام به کوچه دوید و فریاد زد: «یافتم... یافتم...». پس از رسیدن به خانه، در اندک مدتی کشف کرد که نقره، چون به ازای وزن مساوی، حجم بیشتری از طلا دارد آب بیشتری را جا به جا می کند و نیز مشاهده کرد تاج طلایی که به او داده شده بود بیشتر از طلای ناب آب را جا به جا می کند. بدین ترتیب نتیجه گرفت که طلای تاج با فلزی که وزن مخصوصش از طلا کمتر است مخلوط شده است. پس با قرار دادن نقره به جای طلا در آن مقدار طلا که برای مقایسه به کار برده بود تا مقدار جا به جا شدن آب هر دو برابر شود، توانست مقدار نقره ای را که در تاج به مصرف رسیده و مقدار طلایی را که دزدیده شده بود تعیین کند.
ارضای کنجکاوی پادشاه آن قدر برای ارشمیدس قابل اهمیت نبود که کشف قانون اجسام شناور و کشف روش اندازه گیری وزن مخصوص.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب پنجم؛ اضمحلال یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 703 و 704
۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه ی باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنای دعایی دارد
حافظ شیرازی
برنامه ی شماره 137 گلهای تازه با صدای دلنشین و ماندگار عبدالوهاب شهیدی و اجرای آوازی غزل زیبای حافظ.
برای دانلود و شنیدن این برنامه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:
اشتراک در:
پستها (Atom)



























