۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

همنشین خاموش
















جوان که بودم، از مردم چیزی می خواستم که نمی توانستند بدهند:
دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفته ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آن چه می توانند بدهند:
همنشینی بی کلام!

آلبر کامو (1960-1913)
«آدم اول»؛ برگردان منوچهر بدیعی

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

به لاله زار و گلستان نمی رود دل من | که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی قرار منست
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل 
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
 درون خلوت ما غیر در نمی گنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمی رود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست 
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو این است بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست

سعدی شیرازی

مهر گردون اول اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت شاهنشین غرل پارسی سعدی شیرازی را گرامی می دارد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

گر چه کس نیست ز تو شاد، برو شادی کن | همچو غم؛ گر نرسانی به دلی آزاری

ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاری
عمر تو موسم کار است و جهان بازاری
اندر آن روز که کردار نکو سود کند
نکند فایده گر خرج کنی گفتاری
همچو بلبل که بر افراز گلی بنشیند
چند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری؟
ظاهر آن است که بی زاد و تهی دست رود
گر از این مزرعه کس پر نکند انباری
زر طاعت زن و اخلاص عیار آن ساز
خواجه...! تا سود کنی بر درمی، دیناری
هر چه گویی به جز از ذکر همه بیهده است
سخن بیهده زهر است و زبانت ماری
شعر نیکو که خموشیست از آن نیکو تر
اگرت دست دهد نیز مگو بسیاری!
راست چون واعظ نان جوی بدین شاد مشو
که سخن گویی و جهال بگویند آری
از ثنای امرا نیک نگهدار زبان
گر چه رنگین سخنی، نقش مکن دیواری
 مدح این قوم، دل روشن تو تیره کند
همچو رو را کلف و آینه را زنگاری
آن جماعت که سخن از پی ایشان گفتند
راست چون نامیه بستند گلی بر خاری
از چنین مرده دلان راحت جان چشم مدار
چو ز رنجور شفا کسب کند بیماری؟!
شاعر از خرمن این قوم به کاهی نرسد
گر از این نقد به یک جو بدهد خرواری
شاعری چیست که آزاده از آن گیرد نام؟
 ننگ خلقی، گر از این نام نداری عاری
گربه زاهدی و حیله کنی چون روباه
تا سگ نفس تو زهری بخورد یا ماری!
پیل را خر شمر؛ آن گه که کشد بار کسی
شیر را سگ شمر؛ آن گه که خورد مرداری
بهر مخدوم مجازی دل و دین ترک کنی
تا تو را دست دهد پایه خدمتکاری
هر دم از سفره انعام خداوند کریم
خورده صد نعمت و یک شکر نگفته باری
نزد آن کس که چو من سلطنت دل دارد
شه گزیری بود و میر چو ده سالاری
ظالمی را که همه ساله بود کارش فسق
به طمع نام منه عادل نیکوکاری
نیت طاعت او هست تو را معصیتی
کمر خدمت او هست تو را زناری
هر که را زین امرا مدح کنی ظلم بود
خاصه امروز که از عدل نماند آثاری
کژ روی پیشه کنی جمله تو را یار شوند
ور ره راست روی هیچ نیابی یاری!!
کله مدح تو بر فرق چنین تاجوران
راست، چون بر سر انگشت بود دستاری 
صورت جان تو در چشم دل معنی دار
زشت گردد به نکو گفتن بدکرداری
اسد المعرکه خوانی تو کسی را که بود
روبه حیله گری یا سگ مردم خواری
وگرت دست قریحت در انشا کوبد
مدح این طایفه بگذار و غزل گو، باری!
شعر نیکو را چون نقطه، دلی باید جمع
همچو خط را قلم و دایره را پرگاری
سیف فرغانی اگر چند در این دور تو را:
بلبل روح حزین است چو بوتیماری
نه تو را هیچ کسی جز غم جان دلجویی
نه تو را هیچ کسی جز دل تو غمخواری
گر چه کس نیست ز تو شاد، برو شادی کن
همچو غم؛ گر نرسانی به دلی آزاری
شکر منعم به دعای سحری کن نه به مدح
کاندرین عهد تو را نیست جز او دلداری
صورتند این امرا جمله ز معنی خالی
اوست چون در نگری صورت معنی داری
چون از این شیوه سخن، طبع تو فصلی پرداخت
 بعد از این بر در این باب بزن مسماری
به سخن گفتن بیهوده به پایان شد عمر
صرف کن باقی ایام به استغفاری!

سیف فرغانی

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر | من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم


















یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت 
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم 

زنده یاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
1285-1367