۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

Happy New Year 2014
















My dear acquaintance, it's so good to know you
For strength of your hand that is loving and giving
And a happy new year with love overflowing
With joy in our hearts for the blessed new year

Raise your glass and we'll have a cheer
For us all who are gathered here
And a happy new year to all that is living
To all that is gentle, kind and forgiving
Raise your glass and we'll have a cheer
My dear acquaintance, a happy new year

All of those who are hither and yonder
With love in our hearts, we grow fonder and fonder
Hail to those who we hold so dear
And hail to those who are gathered here

And a happy new year to all that is living
To all that is gentle, young and forgiving
Raise your glass and we'll have a cheer
My dear acquaintance, a happy new year, happy new year

Link for listen and download this song [My Dear Acquaintance (A Happy New Year)] :
By Regina SpektorThe most indelible songs treasure
By Peggy LeeThe most indelible songs treasure in YouTube
Related Post

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا؛ تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا؟!

















کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟
دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری؟
شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره؟
از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره؟
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟
از جلو پات جم می کنه برگای زرد و خسته؟
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا؛
تا خنده رو لبات بیاد  شب برسه به فردا؟!
کی از سرود بارون قصه برات می سازه؟
از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه؟
کی از ستاره بارون چشماشو هم می ذاره؟
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره؟!

امیر فرخ تجلی

ترانه ی به یاد ماندنی "کی اشکاتو پاک می کنه؟"، با صدای زیبا ی ابی بر روی آهنگی دلنشین از سیاوش قمیشی. مهر گردون شب یلدای خوبی را برای شما آرزو دارد. با آرزوی گرمی دل ها و امید به رسیدن بهاری تازه به پیشواز زمستان می رود و این فصل زیبا را با این ترانه می آغازد. برای شنیدن و دانلود آن می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

آه... باران!














ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید،
این گیسو پریشان کرده؛
بید وحشی باران.

یا نه، 
دریایی است گویی واژگونه،
بر فراز شهر؛
شهر سوگواران!

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش،
ریشه در من می دواند پرسشی پی گیر، با تشویش:
"رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا؛
از دل یاران؟!"

چشم ها و چشمه ها خشکند،
روشنایی ها محو در تاریکی دلتنگ؛
همچنان که نام ها در ننگ.

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد،
آه... باران!
ای امید جان بیداران،
بر پلیدی ها: "که ما عمریست در گرداب آن غرقیم؛
آیا چیره خواهی شد؟!"

زنده یاد فریدون مشیری

صدای محمد رضا شجریان و آهنگی زیبا ساخته ی او با نام "آه باران" با تنظیمی از مزدا انصاری از آلبومی با همین نام، کلام فریدون مشیری را جان بخشیده است. برای شنیدن و دانلود این ترانه ی به یاد ماندنی می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:
گنجینه ی موسیقی ایرانی- تک آهنگ ها   

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

دنیای سایبری با مزه ی ایرانی

این که دیگر نمی توان بدون دسترسی به اینترنت و شبکه های سایبری در دنیای کنونی زندگی کرد، تا حدود بسیار زیادی گزاره ای درست ارزیابی می شود. و این که این دنیای دیرین و به شدت نو شونده و پر جاذبه، راه های کوتاه تر و بهتری را برای آگاهی و دسترسی به اطلاعات و داده ها پیش روی ما گشوده است، واقعیتی غیر قابل پنهان ساختن است. 
مسأله در دنیای سایبری برای کاربران ایرانی از جایی می تواند موضوع اندیشیدن و دقت قرار گیرد که دیده می شود موجی بلند و فراگیرنده در این دنیای پر امکان در حال شکل گیری است که خود را با احساسات و عواطف صرف انسان ها درگیر ساخته و بدون این که خواننده و بیننده و شنونده ی محتوای مجازی بتواند تحلیلی داشته باشد، فکری کند، راه حلی بیابد و سپس به کاربست آن راه حل در دنیای عمل بپردازد، تنها به فوران هیجانات و احساسات استفاده کننده ی محتوا دست یازیده و سبب پدیداری غصه ها و یا شادی های زودگذر و یا دیر پا در نهاد او می گردد. کافی است هر یک از ما که زمانی قابل توجه را در فضای مجازی برای امور گوناگون می گذرانیم به عکس ها، نوشته ها و محتواهای شنیداری و دیداری ای که در این گردش های مجازی با آن روبرو می شویم توجه نماییم؛ حجم نه چندان کمی از این محتوا شامل مطالبی است که تنها باعث دستکاری احساسات و هیجان در انسان می گردد، بدون آن که چیزی به ما بیفزاید و یادمان دهد و یادآوریمان کند و بتواند در تغییرات و جهت گیری های آینده ی ما جایگاهی به خود اختصاص دهد. بدن های خونین، بچه های آلوده و شناور در فقر، بچه های سوخته و رنجدیده و نوشته های احساسی و بدون هیچ پشتوانه ی فکری و منطقی نمونه هایی فراوان و در دسترس همگان برای این ادعا است. 
این که فضای مجازی دنیای بی در و پیکری است و آزادی تبادل اطلاعات از اصول بدیهی و نقاط مثبت آن نسبت به فضای حقیقی -لااقل در کشورهای کمتر شکیبا و روادار- است، امری پذیرفته است و این نوشته خرده ای بر این ندارد و حتی احساس خطری از این جنبه نمی کند و تنها بر این باور است که هر چه فضای مجازی ایرانی بیشتر به سمت دستکاری احساسات و هیجانات متقاضیانش برود و از آگاهی بخشی های مؤثر و چاره ساز و عملگرایانه فاصله ی بیشتری بگیرد، هم سلیقه ی مشتری های خود را پایین می آورد و هم آهسته آهسته متقاضیان خود را نسبت به بسیاری از ناگواری ها و تلخی های زندگی اجتماعی خنثی و بی تفاوت می سازد و هم باعث فاصله گرفتن بیشتر تولید کنندگان محتوای مؤثر از این فضای مغتنم و بسیار کاربردی و اثرگذار می گردد. دستاورد این سه اثر از دست رفتن خاصیت و اثرگذاری این ابزار کارآمد و مترقی آگاهی بخش در آموزش و بهینه سازی منابع انسانی جامعه خواهد بود. بهتر است در تولید محتوای خود در فضای مجازی کمی از مزه ی ایرانی احساسی ساختن و هیجان افروزی به سمت آگاهی بخشی و اندیشه سازی و واقع نگاری حرکت نماییم تا از کارآمدی ابزارهای عمومی و در دسترس همگان برای بهبود روزها و روزگارمان کمتر کاسته گردد.                                 

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

تا هنگامی که میز هست، نیازی به تفنگ نخواهد بود

صبح پاییزی سوم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود و دو، برای ایرانیان و شاید -و البته با ارزشی کمتر- دیگر مردم دنیا صبحی برای نفس کشیدن با استرس کمتر بود. هنوز کسی نمی داند که آینده با چه رویداد هایی روبرو خواهد بود، اما توافقی که بر سر برنامه ی اتمی ایران پس از نزدیک به دو دهه جنجال و مدیریت بد و از مسیر به در شدگی در ساعت های اولیه ی این روز پاییزی روی داد، کمی از فشارها و استرس های غیر لازم و بی حاصل را برای مردم ایران کاهش داد و کور سویی از امید به تدبیر و مدیریت مبتنی بر دانش و واقعیات روز را در برابر دیدگان ما گشود. 
این توافق و متن و حاشیه ی چندین ساله اش، مانند بسیاری از  گشایش ها در گره های تاریخی، دستاوردهای خوب و گنجینه ای از تجربیات را فرا روی ایران و جهان قرار داد. این که نمی توان در دنیایی که مناسبات و روابط و قوانینش همگان را در چارچوب یک شهر کوچک و یکپارچه و متحد قرار داده، از همگان فاصله داشت. این که گفتگو و تعامل دو سویه و چند سویه در چنین کلیت به هم تنیده و یکی شده ای از ابزارهای کارآمد و بسیار مفید و ضروری است. این که چانه زنی و مذاکره و گفتگو و عقب گرد و پیشروی همزمان و هماره از اصول زیستن در این شهر جهانی شده است. این که شنیدن و دیدن دیگران و گفتن و نگاه کردن به سایر شهروندان این دهکده برای زیستن و بودن امری غیر قابل انکار است و بسیار دستاوردهای دیگر برای ایرانیان مغتنم و قابل برداشت خواهد بود. از سوی دیگر این که قوی تر ها و پر بنیه تر های این دهکده بدانند که جنگ و سیاست های نظامی گری نه تنها آرامش پایدار و قابل تکیه ای را برایشان به بار نمی آورد، بلکه عدم تعادل ها، میل به افراطی گرایی و گروه بندی و رادیکالی شدن را افزایش می دهد. این که حاصل سال ها تفکر پیرامون و مرکزی، قوی و ضعیفی، شمال و جنوبی و خلاصه دید عدم همکاری های رشد دهنده و احترام آمیز، حاصلی جز رشد عقب ماندگی ها و عدم توسعه های فکری و ذهنی نداشته و بسترهای مناسبی را برای رشد و پدیداری نیروهای متمایل به هرج و مرج و آشفتگی در سراسر این شهر کوچک و یکپارچه فراهم آورده است. این که ریشه ی بسیاری از نا آرامی ها و عدم تعادل های منطقه ای و جهانی در نبود رویکردی جهانی برای گفتگوی سازنده و برابر بوده است. 
این دستاوردها برای هر دو طرف این گفتگو های طولانی با نتیجه ای که در صبح سوم آذر و بیست و چهارم نوامبر برای ایران و جهان پدید آمد، راهی نو و بیش از پیش آموزنده را به جهانیان و مردمان این دهکده معرفی نمود: "تا هنگامی که میز هست، نیازی به تفنگ نخواهد بود". تا هنگامی که می توان گفتگوکرد، مذاکره کرد، تعامل کرد، عقب گرد و پیشروی همزمان کرد، بده بستان کرد، معامله کرد و چیزی به دست آورد و چیزی از دست داد و به عبارت روشن تر تا زمانی که می توان با اصول و بدیهیات زندگی، زندگی کرد، نیازی به مجادله و قهر و تهاجم و انحصار گرایی و مرگ و نیستی و سیاهی نخواهد بود. 
دستاوردهای گفتگوهای اتمی ایران و کشورهای شش گانه ی دنیا، فراتر از مسأله ی اتمی ایران و تحریم ها، می تواند افزودن بر تجربه ی موفق گفتگو و همکاری به جای جدال و دشمنی برای تمامی مردمان جهان باشد. تجربه ای که بیش از همیشه دنیای نا متعادل و نا شکیبا و ناروادار این روزها به آن نیاز دارد و شاید این راه تازه آغاز شده از این صبح دل انگیز پاییزی، اگر دقیق تر به آن نظر انداخته شود و اگر پاس داشته شود، بتواند الگو و طرحی نو برای شکافتن سقف ها و کنار زدن موانع و گشودن گره های فرو بسته ی این شهر کوچک جهانی شده باشد. روزهایی برای آن که همه ی شهروندان این جهان، با هم و در کنار هم، آرامش و آسایش بیشتری را تجربه کنند. به امید آن روزها.                              

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

اگر بخواهیم می توانیم نفسی تازه کنیم!

دیگر فصل خاصی هم نمی شناسد؛ تا چند سال پیش زمستان ها به دامنه ی آلودگی هوای شهرهای بزرگ افزوده می شد، اما این روزها همه ی فصل ها رنگ آلودگی و دود و آلاینده به خود گرفته است و البته در فصل های سرد پاییز و زمستان نفس گیر تر برای شهروندان و پر هیاهوتر برای دستگاه ها و رسانه ها، اما تنها هیاهو. هیاهویی که مانند بسیار هیاهوهای دیگر دستاوردی برای مردمان این سرزمین نداشته و ندارد. 
چرا خود را از در بر گرفتن راه حل های موجود و گوناگون دنیای پر تجربه در برخورد با شکست ها و کمبودهای خود ناکام کرده ایم؟ چرا سال ها مطالعه و پژوهش و تجربه را ندیده می گیریم؟ چرا کارشناس های ما نشانی های اشتباه و به سمت بن بست را به جای آگاهی های واقعی و دانش و داده ی درست به مردمان ارائه می دهند؟ و بسیار چرا های دیگر...
در بسیاری از کشورها و اقتصاد ها، هنگاهی که بهای سوخت و یا سایر در برگیرنده های انرژی مانند گاز طبیعی به بهای بازاری و بدون مداخلات غیر بازاری تعیین شد و افزایش یافت، کمپانی های تولید کننده ی وسایل مصرف کننده ی انرژی -خواه اتومبیل بود، خواه وسایل حرارتی و برودتی- به دنبال دیدگاه افزایش کارایی انرژی و بهره وری، به روزآمد ساختن روش های تولید و به دست آوردن دانش های نوین برای استفاده از تکنولوژی های مدرن برای ساخت دستگاه ها و ماشین های بهینه مصرف روی آوردند. نمونه ای از دستاورد آن ها اتومبیل های کنونی است که در اندازه های شگفت انگیزی کارا به مصرف انرژی می پردازند و امیدهای فراوانی را برای کاهش مصرف سوخت حتی به کمتر از یک لیتر در هر صد کیلومتر در آینده ای نزدیک ایجاد کرده است. 
راه مشخص است. راه کارها نیز. دانش ها موجود و نو شونده. روش های بهینه یابی و بهینه مصرفی در دسترس همگان قرار دارد. آن چه نامشخص است ابهام و تشتت و تزلزل در دانش مدیریتی و تصمیم سازی و تصمیم گیری مدیران و تصمیم سازان و تصمیم گیرندگان ماست. نشانی درستی به مردمان بدهیم. عدم مصرف بهینه ی انرژی در ایران چندان به قیمت آن بستگی ندارد -کمترین دلیل این که از پس از آزادسازی بهای انرژی نیز بار دیگر به بحران مصرف بازگشته ایم- و آن چه نشانی درستی داده نمی شود، عدم کارایی و دانش محور بودن تولیدات در کشورمان است. انحصارهای همه جانبه ی تولیدات صنعتی و استراتژیک در دستان دولت است. سیاست های حمایتی کودکانه و مخل رشد و ارتقای صنعت در اقتصاد ایران است. 
تجربه های ارزشمند جهانی و دانش مدیریتی و تصمیم گیری عقلایی و اقتصادی، اگر با یکدیگر آمیخته شود، مشکل آلودگی های زیست محیطی و آلودگی هوای کلان شهرهای ایران را حل می کند. اگر عزمی جدی، به دور از سیاست زدگی و در بستری علمی و عقلانی وجود داشته باشد، می توان نفسی کشید و سبزی و طراوت را به شهرها و کشورمان بازگرداند. اگر!!!                   

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

گه ترکم و گه هندو، گه رومی و گه زنگی | از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم
من صید جگر خسته، تو شیر جگر خوارم
جان من و جان تو گویی که یکی بودست 
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
از باغ جمال تو یک بند گیاهم من
وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم
بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است
بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم
چون خار چنین باشد، گلزار تو چون باشد؟!
ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم
خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان
دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم
رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت
گویی به دعای او، شد چون تو شهی یارم
دیدم همه عالم را نقش در گرمابه
ای برده تو دستارم، هم سوی تو دست آرم
هر جنس سوی جنسش زنجیر همی درد
من جنس کی ام کاین جا در دام گرفتارم؟ 
گرد دل من جانا دزدیده همی گردی
دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم
در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری
خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم
ای گلشن و گلزارم، وی صحت بیمارم
ای یوسف دیدارم، وی رونق بازارم
تو گرد دلم گردان، من گرد درت گردان
در دست تو در گردش، سرگشته چو پرگارم
در شادی روی تو گر قصه ی غم گویم
گر غم بخورد خونم، والله که سزاوارم
بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند
بی پرده ی تو رقصد یک پرده؟! نپندارم!
آواز دفت پنهان، وین رقص جهان پیدا
پنهان بود این خارش هر جای که می خارم
خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو
ابر شکر افشانم، جز قند نمی بارم
در آبم و در خاکم، در آتش و در بادم
این چار به گرد من، اما نه از این چارم
گه ترکم و گه هندو، گه رومی و گه زنگی
از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم!
تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا
هر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم

جلال الدین محمد بلخی (مولانا)   

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

کسی که محرم باد صباست می داند | که با وجود خزان بوی یاسمن باقیست

زبان ز نکته فروماند و راز من باقیست
بضاعت سخن آخر شد و سخن باقیست
گمان مبر که تو چون بگذری جهان بگذشت
هزار شمع بکشتند و انجمن باقیست
کسی که محرم باد صباست می داند
که با وجود خزان بوی یاسمن باقیست
ز شکوه های جفایت دو کون پر شد لیک
هنوز رنگ ادب بر رخ سخن باقیست
نماند قاعده ی مهر کوهکن به جهان
ولی عداوت پرویز و کوهکن باقیست
مگو که هیچ تعلق نماند عرفی را
تعلقی که نبودش به خویشتن باقیست

عرفی شیرازی

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

برگ ها که ریخت، مرا به یاد بیاور!














برگ ها که می ریزد،
جشن من آغاز می شود؛
پا بر رویشان می گذارم
و هر کدام فریادی سر می دهند.

رقص کنان،
سبک و آرام،
خرامان؛
از آسمان به زمین می رسند.   

نگاه می کنم،
می اندیشم، 
شباهتی می یابم؛
به پایان نزدیک می شوم.

به زمین افتادن،
در زمین پنهان شدن،
و بار دیگر برآمدن؛
بهاری در راه است.

چون برگی، 
رقص کنان و خرامان و آرام،
بر زمین خواهم افتاد
و روزی...؛
آن گاه که برگ ها ریخت،
مرا به یاد بیاور!     

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

یک کلید برای هزاران قفل؟!!!

مشکل کجاست؟ چه بر سر جامعه ی ایران آمده است؟ بر سر اقتصادش؟ بر سر سیاستش؟ بر سر کالبد اجتماعی اش؟ 
مشکل در عدم تعادل های پیاپی ای است که در اثر اجرای تصمیمات و سیاست های نامطلوب و ناسنجیده در سطح کلان پدیدار شده است. عدم تعادل هایی که اندیشمندان آشنا به حوزه ی مسائل اجتماعی می دانند که هر یک به عدم تعادل های زنجیره ای و متکاثر و موج مانندی در آینده تبدیل خواهند شد و دامان به در بردن از این موج ها کاری بسیار دشوار خواهد بود. 
از ابتدایی ترین اصول موضوعه و البته بسیار با اهمیت که در دوره های آغازین مطالعات علوم اجتماعی به علاقمندان و دانشجویان آن شرح و بسط داده می شود -که تا حدود زیادی در چرایی و فلسفه ی هر یک از شاخه های این علوم جای دارد- این است که "تصمیمات و سیاست های اعمال شده در این علوم برگشت ناپذیر خواهند بود" و این برگشت ناپذیری و چسبندگی به سمت نقاط تعادلی پیشین نیز بر این واقعیت انکار ناپذیر و حساس در این رشته ها اشاره دارد که "به دلیل عدم برخورداری جامعه از یک لابراتوار و کشتگاه مجازی مانند سایر رشته های علوم تجربی و فنی، هر تصمیمی که در علوم اجتماعی و انسانی  به عمل در آید، بدون درنگ آثار خود را در جامعه ی واقعی و سیستم های درون آن خواهد گذارد". بسیار آشکار می نماید که هنگامی که سیاست گذار اجتماعی به اعمال سیاست می پردازد، سیستم را از نقطه ی تعادلی موجود خارج کرده و آن را به سمت نقطه ی تعادل دیگری که بهتر از نقطه ی پیشین می داند رهنمون می شود.
پدیده ای که جامعه ی ایران در یک دهه ی اخیر با شدت هر چه تمام تر با آن روبرو شده است، یک عدم تعادل همه جانبه، تشدید شونده و غیر کنترل شونده بوده است. این عدم تعادل به چند دلیل رخ داده است:
1. هیچ سند، آمار و تئوری پشتیبانی کننده ای برای این که نقطه ی تعادلی پیشین از چه کمبودها، نارسایی ها و ناپایداری هایی برخوردار بوده است در دسترس قرار ندارد. برای مثال پژوهشگران داده هایی در اختیار ندارند که بتوانند در مورد بازاری نبودن یا بازاری بودن قیمت حامل های انرژی در اقتصاد ایران پیش از آزادسازی قیمت ها با توجه به مزیت ها و نهادهای اقتصاد ایران اظهار نظر قطعی و جامعی داشته باشند. 
2. هیچ داده و اطلاع پشتیبانی کننده ای از این که سیاست گذار و مدیر تصمیم ساز کدام نقطه ی تعادلی را برای آینده و پس از اعمال سیاست ترسیم کرده است تا سیستم اجتماعی در آن نقطه -که به گونه ای منطقی باید از نقطه ی تعادلی اولیه بهتر باشد- آرام بگیرد در دسترس نبوده است. بهترین شاهد این ادعا عدم تعادل های پی در پی این روزهای اقتصاد ایران مثال زدنی خواهد بود.
3. به فرض شناخت کافی از نقطه ی تعادل ابتدایی و پیشین و نقطه ی تعادل مطلوب و پسین از سمت سیاست گذار، روش حرکت و تئوری و چارچوب نظری رسیدن از موجود به مطلوب تعریف نشده و آشفتگی تحلیل گران و پژوهشگران برای ارزیابی آن چه اتفاق افتاده و ریشه ها و علت ها تا حدود زیادی مبتنی بر همین نبود روش و پشتوانه ی نظری برای این تغییرات بوده است.
مشکل در عدم برخورد علمی با موجودی به نام جامعه و مسائل و ملزومات آن است. انسان ها راه خود را می روند و به تبع آن جامعه نیز راه خود را. کنترل سیاست گذار بر جامعه بسیار اندک است، چون کتنرل بر رفتار انسان ها بسیار ناموفق است. اما علوم انسانی و اجتماعی که این روزها به گونه ای شگرف به دقیق ساختن و پایین آوردن خطاهای پیش بینی و سو گیری های خود پرداخته و انواع روش های کیفی و کمی و نهادی را برای مطالعه ی علمی رفتار انسان ها و جامعه به کار گرفته تا اثر گذاری بیشتر و بهتر تصمیمات و سیاست های بیرون آمده از مطالعات کاربردی و تجربی را دنبال کند، تا حدود زیادی توانسته است به نظم بخشیدن و رساندن جامعه به نقطه ی تعادل و آرامش موفق عمل کند. جامعه یک موجود زنده است و هر برخورد غیر دقیق و به دور از روش های علمی به عدم تعادل ها و عدم کنترل های بیشتری بر رفتار آن منجر خواهد شد. جامعه ی ایران به دلیل همین رفتار غیر علمی و غیر روشمند سیاست گذار با عدم تعادل های پیاپی، تشدید شونده و غیر کنترل شونده روبروست. راه برون رفت برخورد روشمند و علمی با این عدم تعادل هاست و هر برخوردی که حتی یکی از سه مسیر طی شونده ی بالا را نیز برای درمان بیماری اجتماعی کنونی طی نکند، تنیجه ای بهتر از این روزها در بر ندارد و معمای یک کلید و هزاران قفل این جامعه همچنان پای بر جا خواهد بود.                                            

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

فقط نگاه می کنم، فقط نگاه می کنم | به یاد تو شبو پر از اندوه ماه می کنم *

                 * برگرفته از چکامه ی بابک صحرایی
                 ** نگاره از گوگل ایمجز
                 *** برای شنیدن و دانلود این ترانه ی زیبا با صدای حمید حامی از لینک زیر استفاده نمایید: 

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب | نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از این نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار 
طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آن که پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

حافظ شیرازی

* مهر گردون بیستم مهر، روز بزرگداشت غزل سرای گران سنگ ایران زمین حافظ شیرازی را گرامی می دارد.
** نگاره اثری از ماتئو آرفانوتی (Matteo Arfanotti) 

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

تو رو می خواد... تو رومی خواد... چی بگم؟! *






















چی بگم؟
وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره؛
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
چی بگم؟!

چی بگم؟
وقتی که سر می زنه بر دیوار سینه؛
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
چی بگم؟!

چی بگم؟
وقتی که این خون شده از دست تو،
هر شب تا سحر:
فکر تو و ذکر تو، سودای تو داره؛
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
چی بگم؟!

صبح تا شب پشت گوشش،
قصه ی جور و ستم و ظلم تو می گم.
قصه آخر نرسیده؛
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
چی بگم؟!!

یک شب از بس سخن عشق تو گفت؛
بیرون آوردمش از سینه، 
گذاشتم زیر پام.
زیر پام زمزمه ی نام تو می کرد،
و بهم گفت:
تو رو می خواد...
تو رو می خواد...
چی بگم؟!
  
تو که این فتنه به پا کردی،
و این دیوونه دل رو اسیر درد و بلا؛ 
می شه با من،
تو بگی با دل من:
من چی بگم؟!!!

* ترانه ای زیبا بر روی کلامی زیباتر، که بانو مرضیه آن را با صدای دلنشین خود خوانده است. نام ترانه سرای این اثر در جستجوها به دست نیامد و برخی آن را منسوب به زنده یاد تورج نگهبان دانسته اند. برای شنیدن و دانلود این اثر می توایند از لینک زیر استفاده نمایید:
گنجینه ی موسیقی ایرانی - تک آهنگ ها  

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

پیوند مهربانان

مهر گردون در همین روز متولد شد؛ چهار سالگی اش را به پایان می رساند و پنج سالگی خود را می آغازد. دلگرم به مهر و وفای خوانندگان و دنبال کنندگان خود است. در اندیشه ی بهبود و بالندگی است. به انگیزه ی گستراندن افق خوانندگان و علاقمندان خود گام بر می دارد و امیدوار به روزهای پیش روست.
سالی که برای مهر گردون به پایان رسید، سالی پر بار بود: هر چند گزیده گوتر شد، اما تلاش نمود بر بار نوشته های خود بیفزاید، دایره ی خوانندگان و دنبال کنندگان خود را نیز گسترش دهد: با باز پراکند هر نوشته که در همان دم انتشار در صفحه، در ابزار اجتماعی گوگل پلاس نیز پراکنده می شود. و به رغم سال های پیشین، کمی بر دامنه ی نوشته های اجتماعی و روزآمد خود نیز افزود و اگر چه از سیاسی شدن و جدل های کلامی به دور ماند، اما بی تفاوتی و آرمانی بودن را نیز برنگزید. 
مهر گردون دل در گرو مهر همراهان و خوانندگانش دارد. از رأی و اندیشه و دانش دنبال کنندگان فرهیخته ی خود، اگر منت بگذارند، در راستای بهبود و آموخته شدن بهره خواهد برد و امید به چنین بخشش هایی دارد. همچنان در گستره ی دنیای مجازی خواهد ماند و تلاش خواهد کرد که هر روز از زندگی خود را بهتر از پیش رقم زند. سپاس دار شماست و پیوند مهر خود با شما را جاودانه آرزومند و با کلام زیبایی از سعدی شیرازی رهسپار ره نو و آغازی دیگر می شود:
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

روز خوب آزادی






















یک روز پنجره را می گشایی و می بینی:
تا جایی که چشمانت می بیند،
آب است، آسمان است و نسیمی که به آرامی می وزد؛
بوی خوشی نیز در مشامت می نشیند.

به دنبال نامی برای این روز می گردی؛
که صدایش کنی،
و بگویی که چه احساس خوبی بخشیده است.

جستجو را رها می کنی؛
به زیباترین واژگانی که می شناسی،
هر چند اندک، می اندیشی.

ناگهان بهترین آن ها را در ذهن می جویی:
"آزادی"، آری "آزادی"!
بی درنگ این روز را به نامش می خوانی.

بی گمان این نسیم خوش بو،
این دریای بی کران،
و این آبی آسمان پهناور،
خود آزادی است.

گشودن هر روز پنجره،
و نگاه جوینده ای که هماره،
چنین روزی را امید داشت؛
بی سبب نبود!

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

مدام و بی حد و هر جای عشق او شده ام | یکی غریب و دوم عاشق و سوم رسوا

ربود چشم و رخ و زلف آن بت رعنا
یکی قرار و دوم طاقت و سوم پروا
قرار و طاقت و پروای من سه چیز ربود
یکی جمال و دوم چهره و سوم سیما
جمال و چهره و سیماش در جهان افکند
یکی بلا و دوم فتنه و سوم غوغا
بلا و فتنه و غوغای من ز فرقت اوست
یکی مدام و دوم بی حد و سوم هر جا
مدام و بی حد و هر جای عشق او شده ام
یکی غریب و دوم عاشق و سوم رسوا
غریب و عاشق و رسوا چنان شدم که شدند
یکی چو بشر و دوم وامق و سوم عذرا
چو بشر و وامق و عذرا ز من بیاموزید
یکی فغان و دوم ناله و سوم سودا
فغان و ناله و سودای من از آنست که اوست
یکی لطیف و دوم چابک و سوم زیبا
لطیف و چابک و زیبای او بنامیزد
یکی میان و دوم طلعت و سوم بالا
میان و طلعت و بالای اوست در عالم
یکی عیان و دوم مشرح و سوم پیدا
عیان و مشرح و پیداست شمس تبریزی
یکی جمال و دوم دولت و سوم عقبی
جمال و دولت و عقبی و شمس تبریزی
وصال حضرت بی چون و جنت المأوی

جلال الدین محمد بلخی (مولانا)

مهر گردون هشتم مهر، روز بزرگداشت چکامه سرای بلند آوازه ی ایران زمین مولوی را گرامی می دارد.  

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

به سمت هزارمین روز












به سمت هزارمین روز که می روی،
هنوز تصویر مردی آرام که با مشت گره کرده ایستاده را می بینی؛
لبخندی بر لبانش نیز،
و اندیشه ای بزرگ در درونش.

تاریخ زیست انسان ها چقدر ارزشمند می شود؛
هنگامی که در قاب آن چنین تصویری نقش می بندد.

آیا کسی هست که با خود بیندیشد که:
"او در زندان است"!

باور مکن!
که تصویر نشسته در میلیون ها قاب زندانیست؛
او آزاد ترین آزادگان تاریخ این سرزمین است. 

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

زندگی فرایند است؛ در هر دو سوی خوب و بدش

این که آدم ها در شرایط سخت و دشوار زودتر شکیبایی خود را از دست می دهند و می خواهند هر چه زودتر از شرایط بدی که در آن به سر می برند رها شده و به شرایط بهتر برسند، امری غیر قابل بحث است و هر یک از ما در زندگی فردی و اجتماعی خود بارها با چنین شرایطی روبرو شده ایم. اما چیزی که در این زمان ها از نظر بسیاری از ما آدم ها دور می ماند این است که زندگی و جریانات و مسائل همراه آن مفهومی آغشته به زمان بوده و در طول دوره هایی کوتاه یا بلند از استهلاک زمان به وجود می آیند و نیز برطرف می شوند. به بیان دیگر این که ناشکیبایی ناشی از خستگی و فرسودگی زندگی در شرایط سخت ما را به داوری ها و تحلیل های شتاب زده و به دور از کاربست دقیق عقل و منطق در آن ها وا دارد، فرصت اندیشیدن و امیدواری و شکیبایی برای رسیدن به شرایط بهتر را نیز با چالش روبرو می کند. همان گونه که رسیدن و قرار گرفتن در شرایط نامطلوب دستاورد صرف زمان و گذر دوره ای از آن بوده است و یک شبه روی نداده است، برون رفت از تاریکی ها و نامطلوب ها به سمت روشنایی و مطلوب نیز با گذر زمان، شکیبایی، امید و اندیشه ممکن خواهد بود. از نظر دور نداریم که زندگی مفهومی زمان بر است و به همین جهت واژه ای فرایندی دانسته می شود و هر یک از دو سمت بدی و خوبی آن و حرکت به سمت دیگری نیز در گذر زمان روی خواهد داد. کمی فرصت بدهیم تا از روزهای بد به روزهای بهتر گذر کنیم و داوری خود را بر اساس مفهوم فرایند بودن زندگی استوار کنیم.

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست | چیزی که نیست صحبت یاران جانی است

ابر است و اعتدال هوای خزانی است
ساقی بیا که وقت می ارغوانی است
در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان
روز قدح کشیدن و عیش نهانی است
ساقی بیا و جام می مشکبو بیار
این دم که باد صبح به عنبر فشانی است
می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست
چیزی که نیست صحبت یاران جانی است
یاری به دست آر موافق تو وحشیا
کان یار باقی است و خود این جمله فانی است

وحشی بافقی 

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

برای قدیمی های زندگی

نمی دونم چرا، اما گاهی زمان ها، برخی از آدم بزرگتر ها و قدیمی تر ها رو که می بینم و پای صحبتشون و شیوه ی نگاهشون به دنیا و زندگی و تحلیلشون از پیرامون می شینم، بد جوری دوست داشتنی به نظر می رسند و دل کندن از اون ها تو این روزگار بی حوصلگی و میل به انزوا و تنهایی و حرف نزدن و حرف نشنیدن ها کار دشواری می شه و برعکس آدم هایی که از هم صحبتی با اون ها لذت چندانی نمی بری ولی تا صبح هم دلشون می خواد حرف بزنن و دست از سرت بر نمی دارن، این قدیمی های شیرین زبون و شکر سخن و علم آموز خیلی زود و به سرعت دامن بر می کشند و بر می خیزند و کم گوی و گزیده گوی می شوند و می روند و تو را با یک آه و حسرت بیشتر در کنارشون بودن تنها می گذارند. من دقت کردم تو زندگیم و دیدم نسل خودم -و البته خودم هم- و نسل های تازه تر از این جور آدما کمتر دارن و تو نسلی که بیشترشون آفتاب لب بوم شدن و زندگی رو به ما یاد دادن بیشتر می تونی آدمای ارزشمند پیدا کنی و ازشون هنوزم یاد بگیری. چه چیزایی رو؟ صبر، تحمل، بزرگی، امید، رضایت، قناعت، خوش بودن با داشته هاشون، روز به روز زندگی کردن، سختی کشیدن و آبدیده شدن، آروم بودن، حرص نخوردن و خیلی ویژگی های دیگه که لا اقل من در خودم سراغ ندارم و نمی شناسم و همیشه تو تحلیل چرایی و نوع نگرش این قدیمی ها به زندگی و خواسته هاشون و امیدهاشون وا می مونم و برام غیر قابل درک هست. آدم هایی که آدم وقتی باهاشون می شینه و نفسشون بهت می خوره، آرومت می کنند و به زندگیت معنای تازه و عمق می دن. دوستشون دارم و برای همشون آرزوی تندرستی و موندگاری دارم و از این که فکر می کنم خیلی از اون ها به قانون طبیعت ما رو با این دنیای مدرن و آدم های مدرن و دیجیتالی به زودی تنها می گذارن، احساس خوبی ندارم، ولی خوشم که هنوز در کنارم هستند و دستشون رو می بوسم و تا همیشه وامدار آموزه های اون ها برای زندگی هستم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

حرف بزن ابر مرا باز کن | دیر زمانیست که بارانیم






















با همه ی بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیم
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانیم؟!
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
هان...! به کجا می کشیم خوب من؟!
هان...! نکشانی به پشیمانی ام!!!...

محمد علی بهمنی

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

زندگی با تمامی اعداد بین صفر و صد شکل می گیرد

به ما آموزش نداده اند که زندگی مفهومی خطی نیست و منحنی و با فراز و نشیب است. نه خانواده هامان، نه سیستم آموزشی مان و نه جامعه مان. بر عکس تا دلمان بخواهد به ما گفته شده و تربیت شده ایم برای این که یک چیز یا یک فرد یا خوب است یا بد؛ مطلق، یا سیاه است یا سپید؛ مطلق، یا صفر است یا صد؛ مطلق، یا با ما است یا با ما نیست؛ مطلق و خلاصه این که در دنیای ما رنگی جز سیاهی و سپیدی پاشیده نشده است. نمی دانم یا می دانم و حدس و فرضی دارم برای علت یا علت هایش، اما نه حوصله ای و نه قصدی برای بازگو کردن آن ها دارم و نه به این دلیل چنین مطلبی را اراده به نوشتن کردم. تازه چقدر گفته شود و سخن رانده شود از دردهای بی درمانی که خوره ای برای جامعه و مردم و زندگی شده است در این خاک و همه از گفتن و شنیدن مکرر آن به ستوه آمده ایم و راه هم به جایی نمی بریم. اما هر چقدر هم این لختی و درخود ماندگی عمیق باشد، نتوانستم ننویسم از این درد بی درمان. دردی که نه بی سواد می شناسد و نه باسواد، نه ایرانی در ایران و نه در نیران، نه مدرن و نه سنتی، نه دیندار و نه دین ندار؛ حتی ببین این سیاه و سپیدی در همین نوشته هم موج می زند و انسان ها به دو گروه بیشتر توانایی تقسیم و قرار گرفتن ندارند! عجب!!
کمی بیندیشیم و هر یک از خود شروع کنیم، شاید راه به جایی ببریم و معیار ها و ملاک های داوری و ارزیابی و ارزشگذاری ما از این مطلق گرایی و یا همه یا هیچ دیدن خارج شود. انسان ها ابعاد دارند و نه بعد، انسان ها مجموعه ای از اضداد درونشان است و نه همه خوبی یا همه شر. کمی از این دو عددی صفر و صد فاصله بگیریم و بگذاریم روحمان و جسممان از این داوری افراطی و بدون منطق دنیا و انسان هایش آسوده شود و به آرامش برسد، این شیوه ی دیدن و تحلیل کردن و گوش دادن و خواندن و شنیدن متکثر را بیاموزیم و به هر کسی که در کنارمان است با رفتارمان و نه با سخنرانی و منبر آموزش دهیم، شاید نفسی بکشیم و از این برزخ خود ساخته بیرون شویم. طرحی نو، طرحی نو از زندگی در اندازیم و زندگی را با تمام اعدادی که بین صفر و صد است شکل دهیم. شاید نفسی بکشیم، شاید!...شاید!!       

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

تغییر نیاز زندگی انسان است، آن را بپذیریم!

چرا تغییر را نمی پذیریم؟ حال آن که یک انسان -راه دور نرویم، نمونه اش خودمان- از بدو آفرینش و پیدایش و آن هنگام که در بدن مادرش پذیرایی می شود، به لحاظ زیستی و روحی تغییر و تحول را می آغازد. چرا جامعه ی ما راه را برای تغییر انسان ها و پذیرش انسان ها با تغییراتشان در سیر زندگانی و دوره ی حیاتشان بسته است؟ چرا نمی توانیم یک فرد را امروز و با ویژگی های کنونی اش تحلیل و ارزیابی کنیم و با او ارتباط برقرار کنیم و پافشاری عجیب و خارج از منطقی برای مرور گذشته و ویژگی های دیروزش و ارزشیابی امروزش با ویژگی های دیروزش داریم؟ 
اگر بپذیریم که ما انسان ها موجودات زنده و پویا و ثانیه به ثانیه در حال تغییر و تحول درونی و بیرونی و زیستی و روحی و عاطفی و فکری هستیم و ابتدا به تحلیل دم دست ترین انسان، که خود ما هستیم، بپردازیم و امروز خود را بر اساس همین مؤلفه ها با روزهای سپری شده مقایسه نماییم، به راحتی خواهیم دید که این تغییر لازمه و نیاز یک زندگی پویای انسانی است و هر یک از ما با چنین تغییراتی در رویکردها، روش ها، مشی ها، اندیشه ها و رفتارها روبرو بوده ایم. انسان ها با گذر زمان و به دلیل پویایی زندگی و جامعه و ذات خود، در ارتباط با سیستم های گوناگون اجتماعی که از آن عبور می کنند، اطلاعات و داده های گوناگون و متنوعی را از آن ها گرفته و در اختیار آن ها می گذارند و دستاورد چنین تعاملی و ارتباط متقابلی، خواه ناخواه تغییر روش ها و رویکردها و رفتارها خواهد بود. ذهن منعطف و غیر سختی که راه را بر دانسته های افزون نبسته و بر داشته های خود با تعصب و مطلق گرایی پافشاری نمی کند، در برخورد با داده های تازه و تولید سوالات و فرضیات جدید راه پاسخگویی و باز تولید اندیشه ها و بازیابی و حک و اصلاح آن ها می جوید و نتیجه ی چنین فرایندی دستیابی به نتایجی تازه خواهد بود. این اتفاقی است که یک انسان بارها و بارها  در دوره ی زندگانی خود با آن روبرو می شود. این نوشته به دنبال داوری ارزشی و خوب و بد بودن آن نیست و تنها می خواهد بگوید که این تغییر نیاز زندگی انسانی است و راه بر اصل آن نباید بسته باشد و باید مورد پذیرش جامعه قرار گیرد و دستاویزی برای برخوردهای نامطلوب و ارزشیابی های صفر و صدی و یا همه و یا هیچ برای ما نشود. جامعه موجودی زنده است، انسان که واحد سازنده ی آن است موجودی زنده است، هر دو پویا هستند و متغیر زمان بر آن اثر گذار است و ناگزیر در حال تغییر و نو به نویی و دگرگونی. آن را بپذیریم، راه پویایی بپیماییم و سخنی تازه بگوییم تا دو جهان تازه شود!                       

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

بازسازی سرمایه های اجتماعی؛ هدفی اساسی در دقایق پایانی!

مهر گردون بلاگی اجتماعی است یا شاید آرمان نویسنده ی آن تا حدود زیادی چنین بوده است؛ با نگرشی غیر مستقیم به روزهای جامعه ای که در آن رشد یافته و زندگی کرده است و بیشتر با بریدن تکه ای از نوشته ای، اندیشه ای و خلاصه آن چه پیشتر خلق شده است و حال و با ضرورتی که به نظر نویسنده آمده است به عنوان یک پست جدید به خوانندگانش عرضه شده است. این راهی بوده است که مهر گردون در چند سالی که از زندگی مجازی اش گذشته دنبال کرده است. به همین میزان مهر گردون علاقه ای به سیاسی شدن و سیاسی نوشتن نداشته و ندارد، اما هماره این آزار روحی نویسنده اش بوده است که مگر در محیطی که مهر گردون زندگی می کند امری و چیزی غیر سیاسی نیز بوده و مانده است؟!!
نویسنده ی مهر گردون تجربه ی اندکی از مطالعات اجتماعی و اقتصادی دارد و به همین سبب دانسته است که وضعیت جامعه ی ایران در چندین سال اخیر، وضعیتی ناپایدار و نامطلوب بوده و حال و روز خوب و خوشی برای آن قابل تصور نبوده است. در ماه های اخیر اما نسیمی به همت مردان و زنان دلخسته و دلشکسته و سرخورده ی همین جامعه ی ناخوش وزیدن گرفته است و هر یک به ره امیدی و با هدفی برای پیش رفتن و خروج از دور های باطل و نابسامان این دیار به شرایطی تازه، راهی جدید ترسیم کرده اند و گروهی دیگر را که دم از عقلانیت و تدبیر برای روزهای ناخوشی و سال های وبا زده اند فرصتی دوباره و بسیار ذی قیمت بخشیده اند و دل خون به تماشای عملکرد آن ها برای بازسازی عمرهای پریشان شده و روزگاران غم خوردن و نا امیدی نشسته اند. مهر گردون سیاسی نویس و سیاست باز نیست و با سیاسیون از هر نوع آن نزدیکی ای ندارد، اما به عنوان یکی از همین کسانی که سال های عمر نازنینش را در پی و پس همین بی تدبیری ها و ناراستی ها و تنگ نظری های سیاسیون در جامعه ی ایران سپری کرده است و مطالعات و تجربیاتی نیز در زمینه ی جامعه و ساخت و سازمان آن دارد تنها یک تلنگر به تمام سیاسیون در این فرصت اندک و در این دقایق پایانی بازگشت به مسیر اداره ی یک جامعه ی مدرن می زند: آقایان این فرصت بسیار ارزشمند است و بسیاری فکر در اختیار قرار گرفتن دوباره ی آن را هم در ذهن خود نمی پروراندند، قدرش را بدانید و به خواسته های مردمتان به گونه ای واقعی گوش فرا دهید و آن ها را به کار برید و سرمایه های اجتماعی را بازسازی کنید. یک بار هم در زندگی خود سیاست بازی نکنید و دم را غنیمت بدانید؛ دیگر فرصتی باقی نمانده!!!                        

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

ای مایه ی شادی درا روزی به اقبال از درم | باشد کزین غم ها فرج یابم به بخت مقبلت

آمد به برج عاشقان ماه مبارک منزلت
ای ماه مهر افزون من بادا مبارک منزلت
خلوت سرای چشم و دل این شسته و آن رفته ام
فرمای و بنشین ای صنم هر جا که می خواهد دلت
تو سرو باغ جنتی از جوی جان برخاسته
یا شاخ طوبی کاسمان بنشاند در آب و گلت
من هودج عشق تو را در جان و دل جا کرده ام
کاندر سرای آب و گل دانم نگنجد محملت
کردیم جان را منزلت باشد که بر ما بگذری
بر ما گذر تا بگذریم از آسمان در منزلت
ای مایه ی شادی درا روزی به اقبال از درم
باشد کزین غم ها فرج یابم به بخت مقبلت
دنیا ندارد حاصلی غیر از حضور دوستان
گر دوست حاصل می شود سلمان بس است این حاصلت

سلمان ساوجی

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

دارم امیدی، دارم امیدی...*















دارم امیدی
در آسمانت دیده ام ابر سپیدی!
ای ابر دلکش، ای اسب سرکش
دستی به یالت 
می نشیند تک سواری
تک سوار بی قراری
کاوه ای در کار یاری
عاشقی چشم انتظاری
صحرا ندیدی تک سوار آرزو را ؟
در آسمان و بر زمین مانند او را؟
این قاصد پر قصه ی بی گفتگو را؟
ابر سپید سرکش امید ما را؟!
دارم امیدی
دارم امیدی
دارم امیدی

محمد ابراهیم جعفری

برگرفته از کلامی زیبا از محمد ابراهیم جعفری که خواهران وحدت (مرجان و مهسا) با صدای دلنشین و بی مانند خود بر روی ملودی ای کردی و آهنگی از مرجان وحدت در آلبومی با همین نام خوانده اند. این اثر زیبا را می توانید بر روی یوتوب در لینک زیر ببینید و یشنوید:
گنجینه ی موسیقی ایرانی - تک آهنگ ها  

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

تابستان گرم گرم و داستان عرق خوری شبانه ی من!

من غیر از تابستون با همه ی فصل های دیگه می تونم کنار بیام و باهاشون زندگی کنم. اما این تابستون تمام ساز و کارای طبیعی زندگیم رو می ریزه به هم از اساس و پایه. دست خودم نیست، با گرما اصلاً میونه ای ندارم. به هر جایی می رسم که به آب دسترسی هست، مشت مشت می زنم به صورتم و سر و کلم؛ یاد مامان بزرگ می افتم که می گفت: " ننه همون جا سر حوض آب بزن به سر و کلت تا خونک شی و جیگرت حال بیاد و بعد بیا تو". عجیبه که این صدا رو بارها تو روزهای دم کرده و تب دار تابستون، موقعی که دارم به صورتم و سرم آب می زنم می شنوم. 
حالا یه چیز دیگه هم که تابستونا می ریزه به هم، برنامه ی خواب و خوابیدن منه. گرما باعث می شه خوابیدن و استراحت کردن عمیق برام سخت بشه و دم به ساعت بیدار بشم و از این پهلو به اون پهلو و تازه در خواب هم که نمود آشکار کابوس و داستان ها و ماجراهای بی سر و ته و وسط! داشتم اینو برای یکی تعریف می کردم، گفت: عرق بخور! منم گفتم چه جوریا؟! گفت کمی عرق بهار نارنج حالا یا خالص و یا در شربتی چیزی بریز و خنک قبل از خواب بخور، کمک می کنه که از شر خواب کوتاه و کابوس شبانه رها بشی. چند شب پیش سه بطری عرق خالص بید مشک و نسترن و بهار نارنج اصل از شیراز به دستم رسیده رو برداشتم و یه استکان و چند تکه یخ کوچولو و شروع کردم: اول یه ته استکان بیدمشک؛ عجب حالی داد و بو و برنگی داشت، یه ته استکان نسترن؛ خوش عطر و بو و دست آخر هم یه ته استکان بهار نارنج که خیلی مثه دو تای دیگه خالیش جالب نبود و اما بدک هم نبود. خوردم و رفتم بخوابم. آقا تقریباً جواب داد و مثل خرس تا خود صبح خوابیدم و خیلی آروم و راحت. 
اینا رو گفتم که گفته باشم این عرقیات و داروهای گیاهی و سنتی ایرانی رو دست کم نگیریم. پاره ای وقتا معجزه می کنه و شفا بخشه. البته این روزها اقبال به این داروها و عرقیات زیاد شده بین ایرانی ها و هر کوچه و محله ای عطاری هایی مدرن و به روز باز شده و پر مشتری. حالا می خوام اطلاعات بیشتری از این همه عرقیات گوناگون و رنگارنگ ایرانی به دست بیارم و بعضی وقتا این برنامه ی عرق خوری رو راه بندازم و اثر هر کودوم رو بشناسم. حیفه این تحفه ها و درمانگرها رو داشته باشیم و همیشه به جایگزین های شیمیاییش فکر کنیم و پناه ببریم. دست کم آزمودنشون زیان نداره و یه دستاورد تازه رو برامون به همراه می یاره.                             

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مارتین لوتر - 6

دوران اقامت لوتر در دژ کهن وارتبورگ، به فاصله ی دو کیلومتری آیزناخ بر فراز کوهی بنا شده و از نظر امپراطور و جهانیان پنهان بود، چون زندگی در زندان سپری شد. لوتر قریب دو ماه در یکی از اطاق های نیمه تاریک دژ زندگی کرد که اثاث آن عبارت بودند از تختخواب، میز، بخاری، و تنه ی درختی که به جای چهار پایه به کار می رفت. چند تن سرباز مسلح از دژ نگاهبانی می کردند، مأموری محوطه ی داخلی آن را حراست می کرد، و دو پسر جوان به خدمت لوتر اشتغال داشتند. لوتر به خاطر راحتی و احتمالاً تغییر قیافه، جامه ی رهبانی را از تن به در کرد، لباس شهسواران را پوشید، ریش انبوهی گذاشت، و به نام مستعار یونکر گئورگ خوانده شد. گاهی خویشتن را با شکار جانوران در بیشه های اطراف دژ سرگرم می کرد، ولی چون به یاد می آورد که ضد مسیح های بسیاری هنوز زنده اند، از کشتن خرگوش لذت نمی برد. بیکاری و بی خوابی، و پر خوری و افراط در نوشیدن آبجو، وی را فربه و ناتوان کرده بود. لوتر، چون اشرافزادگان آلمانی، کج خلقی و بد دهنی می کرد و چنین می نوشت: «سوختن در آتش برای من گواراتر از پوسیدن در گوشه ی عزلت است. ...می خواهم در میان مبارزه باشم». ولی وزیر فردریک بدو اندرز داد که یک سال در این دژ پنهان شود تا آتش خشم شارل فرو نشیند. با وجود این، شارل هرگز در صدد بر نیامد لوتر را دستگیر و زندانی کند. 
نمایی از دژ وارتبورگ؛ آیزناخ آلمان
شک و تردید، در انزوا، آرامش اندیشه وجدان را از لوتر سلب کرده بود. از خود می پرسید: آیا ممکن است تنها او حقیقت را دریافته باشد و همه فقیهان و متشرعین در اشتباه باشند؟ آیا سزاوار است که وی اقتدار کیش حاکم را درهم کوبد؟ آیا اصل قضاوت انفرادی زمینه ساز انقلاب و مرگ قانون نیست؟ اگر حکایت های کوتاهی را که لوتر در مجموعه داستان هایش نوشت باور داشته باشیم، در آن دژ صداهایی او را آشفته می کردند، و می پنداشت که دیوها با وی سخن می گویند. 
دفاع های بی باکانه ی لوتر در دیت ورمس و زنده ماندن او پیروان وی را جدی تر ساخته بود. اندکی بعد، لوتر رساله ای به نام اندرز صادقانه به همه ی مسیحیان برای بازداشتن آنان از طغیان و سرکشی (Earnest Exhortation for All Christian Warning Them against Insurrection and Rebellion) نوشت. لوتر از آن بیمناک بود که اگر انقلاب دینی شتاب زیادی به خود بگیرد یا به جنگ طبقاتی مبدل شود، نجبا را از خود روگردان سازد، و در نتیجه به ناکامی انجامد. لوتر مردم را از اعمال زور بر حذر می دارد و می نویسد که انتقامجویی از آن خداست: شورش منطق ندارد، و بی گناهان بیش از تبهکاران از آن زیان می برند، از این روی، هر شورشی، هر چند هم که هدف آن معقول و موجه باشد، ناپسند است. زیان های ناشی از شورش همیشه بیش از ثمره ی اصلاحاتند. ...هر گاه توده ی مردم سر به شورش بر می دارند، خوب را از بد تمیز نمی دهند، مقصد مشخصی ندارند، و در نتیجه بیدادگری هراس انگیزی جامعه را فرا می گیرد. ...من همیشه با قربانیان شورش همدرد بوده و هستم.
نمایی از اطاق لوتر در وارتبورگ
انقلاب کم و بیش به آرامی ادامه یافت. در روز 22 ژانویه ی 1522، یاران کارلشتات، که در انجمن شهر اکثریت داشتند، فرمان دادند که همه ی تصاویر دینی از کلیسا برچیده شوند و مراسم قداس جز به شکل ساده ای که کارلشتات پیشنهاد کرده است در کلیسا ها برگزار نشود. کارلشتات دستور داد که پیکره ی مسیح مصلوب را نیز چون دیگر تصویرها از کلیسا ها بر چینند، و مانند مسیحیان قدیم موسیقی را در آیین های مذهبی کلیسا ها ممنوع کرد و گفت: «آهنگ های نشئت آور ارگ اندیشه ی انسان را به این جهان بر می گرداند و، هنگامی که باید در فکر رنج ها و مصایب مسیح فرو رویم، خاطره ی پوراموس و تیسبه (Pyramus  and Thisbe؛ عاشق و معشوق افسانه ای بابلی) را در ذهن ما زنده می سازد. ...ارگ ها و ترومپت ها و فلوت ها را به تماشاخانه ها بسپارید». چون گماشتگان شورای شهر در برچیدن تصاویر از کلیسا ها کوتاهی کردند، پیروان کارلشتات به کلیسا ها ریختند و تصاویر دینی و پیکره های مسیح مصلوب را از دیوار ها برکندند و کشیشانی را که در برابر آنان ایستادگی می کردند سنگباران کردند.
لوتر از بیم آن که مبادا، همچنان که مخالفان پیش بینی می کردند، با از میان رفتن قدرت و مرکزیت کلیسا نظم اجتماع از هم بپاشد، با نادیده گرفتن تحریم های امپراطور و نصایح فردریک، نهانگاه خویش را ترک گفت و با جامه ی کشیشی و فرق تراشیده به ویتنبرگ شتافت. وی، طی هشت موعظه ای که از روز 9 مارس 1522 در این شهر ایراد کرد، دانشگاهیان، اهل کلیسا و ساکنان شهر را به حفظ نظم و آرامش فراخواند و مردم را از اعمال زور بر حذر داشت؛ خود او فقط و فقط با نوک قلم میلیون ها تن را آزاد ساخته بود. لوتر در مواعظ خویش به ساکنان ویتنبرگ گفت: «گمان مبرید که با امحای چیزهایی که مورد سوء استفاده واقع می شوند می توانید سوء استفاده را ریشه کن کنید. ممکن است مردی از شراب و زنان استفاده ی ناشایست کند، آیا باید شراب را تحریم کرد و زنان را نابود ساخت؟ روزگاری مردم ماه و خورشید و ستارگان را می پرستیدند. از این روی، آیا باید آسمان را از وجود این ها پاک ساخت»؟
هشت موعظه ی لوتر در آن هشت روز درخشان ترین و مسیحی ترین جنبه های او را نمایان ساختند. لوتر تمام آینده ی خود را در گرو بازگرداندن نظم و آرامش به ویتنبرگ گذاشت، و در این راه نیز توفیق یافت.
لوتر به عنوان یک کشیش و یک استاد روش ناهمگون خود را در کلیسا و دانشگاه ادامه داد. لوتر در این سال ها اوقات خویش را بیشتر با ایراد وعظ و خطابه سپری می کرد، و چنان با تهور به زبان ساده و با حرارت سخن می گفت که سخنان وی شنوندگان را مجذوب می کردند. تفریحی جز بازی شطرنج و نواختن فلوت نداشت. لوتر بی گمان سرسخت ترین و شکست ناپذیرترین مرد مبارز تاریخ است. نوشته های او تقریباً همگی ستیزه جویانه، عتاب آمیز، و در همان حال آمیخته به مزاح است. لوتر صمیمانه از مسیحیان خواستار بود که به کارهای نیک دست زنند؛ و تنها با این عقیده که به جای آوردن کار نیک برای رستگاری انسان کافی است، مخالفت می ورزید و می گفت: «کار نیک انسان پاکدل و نیک سیرت نمی آفریند، ولی از انسان پاکدل جز کار نیک سر نمی زند». چه عاملی خلق و نیت انسان را بهبود می بخشد؟ ایمان به خدا و مسیح.
لوتر مانند اسپینوزا (Baruch Spinoza؛ فیلسوف هلندی، 1677-1632)، چنین نتیجه می گرفت که انسان، مانند «قطعه چوب، پاره سنگ، کلوخ، یا ستون نمک، از خود اراده ای ندارد». شگفت آورتر این که همین پیش بینی الاهی نه تنها از فرشتگان بلکه از خود خدا نیز آزادی را سلب می کرد، زیرا او نیز باید آن چنان عمل کند که قبلاً پیش بینی و مقدر کرده است. جنبش لوتری، که بر آن بود تا همه ی شئون زندگی انسان را تابع موازین دینی سازد، بی آن که خود بداند و بخواهد، به تفوق قوانین زمینی بر زندگی انسان، که مبنای زندگی امروزی است، یاری کرد. لوتر در حقیقت ایمان را جایگزین اعتراف به گناه نزد کشیشان، آمرزش گناه توسط کلیسا، دادن اعانه به کلیسا؛ و خرید آمرزشنامه کرد. منظور لوتر از ایمان صرفاً درک روشنفکرانه از یک قضیه نبود؛ غرض او داشتن اعتقاد درونی به یک عقیده ی عملی و حیاتی بود.
ملی گرایی لوتر از وی فردی متجدد ساخته بود؛ ولی الاهیات او به عصر ایمان تعلق داشت. قیام وی بیشتر بر ضد سازمان و آیین های کلیسا بود تا علیه اعتقادات کاتولیک ها. بیشتر این اعتقادات هم تا پایان عمر با لوتر باقی ماندند. او حتی در عصیان خود نیز بیشتر از هوس و ویکلیف پیروی کرد تا از مشی تازه ای؛ لوتر نیز مانند آنان کتاب مقدس را تنها راهنمای ایمان می دانست و نقش پاپ ها، شوراها و سلسله مراتب کلیسایی را نفی می کرد؛ مانند آنان پاپ را ضد مسیح می خواند؛ و مانند آنان از حمایت دولت محلی برخوردار بود.
لوتر خدا را آن چنان می شناخت که پیامبران یهود تصویر کرده بودند. گر چه وی با آب و تاب از فیض و رحمت الاهی سخن می گفت، از نظر او آفریدگار همان خدای انتقامجوی یهود بود و مسیح نیز داور نهایی. وی همچنین عقیده داشت که «خداوند تنها معدودی از مردم را برای رستگاری برگزیده و بیشتر آنان را به لعنت ابدی گرفتار کرده است».
لوتر بی چون و چرا به بهشت و دوزخ عقیده داشت و در انتظار بود که عمر جهان به زودی به سر آید. اعتقاد لوتر به این که انسان ذاتاً شریر و مستعد ارتکاب گناه است، بیش از هر عاملی، فلسفه ی وی را تاریک و مبهم ساخت. وی معتقد بود که انسان، در نتیجه ی نافرمانی آدم و حوا مشابهت خود را به پروردگار از دست داده و سرسپرده ی غرایز و تمایلات خویشتن شده است.  

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد ششم: اصلاح دینی
کتاب دوم؛ انقلاب دینی، برگردان پارسی سهیل آذری، 433 تا 449  

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مارتین لوتر - 5