۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مهاتما گاندی - 1



(موهان داس کارمچاند گاندی (مهاتما گاندی
1869-1948
 زشت ترین، لاغرترین و ناتوان ترین مرد آسیا را مجسم کنید که با چهره و گوشتی مفرغ رنگ، موی خاکستری بسیار کوتاه، گونه های استخوانی برجسته، چشمان ریز میشی رنگ مهر آمیز، دهانی گشاد و تقریباً عاری از دندان، گوش های دراز، بینی بزرگ، دست و پای لاغر، فوطه به میان بسته، در برابر یک قاضی انگلیسی در هند ایستاده است و به اتهام تبلیغ «عدم همکاری» میان هموطنانش محاکمه می شود. یا او را این طور مجسم کنید که روی فرش کوچکی در اطاقی خالی در "سیتیا گرهه اشرم"، یعنی مدرسه ی حقیقت جویان، در احمد آباد نشسته است: 
به رسم جوکیان، چهار زانو نشسته؛ کف پاها متمایل به بالا؛ دست ها با چرخه ی ریسندگی مشغول؛ در چهره اش عزم قبول مسئولیت نمایان؛ ذهنش فعال و آماده برای پاسخ دادن به هر سؤالی که درباره ی آزادی بشود. این بافنده ی عریان، از سال 1920تا 1935، هم رهبر معنوی و هم رهبر سیاسی 320000000 هندی بود.
روزی چهار ساعت کدر خشن می بافت، به این امید که هموطنانش به جای خریدن محصول دستگاه های بافندگی بریتانیایی، که صنعت نساجی هند را ویران کرده بود، در استفاده از این پارچه ی ساده ی دستبافت، او را سرمشق خود قرار دهند.
همه ی مایملک او فقط سه تکه پارچه ی خشن بود -که دو تا تنپوش و یکی بسترش بود. او که روزگاری وکیل دعاوی ثروتمندی بود، کلیه ی دارایی خود را به بینوایان بخشید و همسرش هم، پس از چندی تردید موقرانه، به شوهرش اقتدا کرد. 
خوراکش جوز، موز، لیمو، پرتقال، خرما، برنج و شیر بز بود. چه بسا ماه ها جز شیر و میوه چیزی نمی خورد. در تمام عمر یک بار گوشت خورد. گاهی هفته ها چیزی نمی خورد: « اگر می شد نیازی به چشمانم نداشته باشم، از روزه هم می توانستم بی نیاز باشم، روزه برای جهان درونی، همان می کند که چشم برای جهان برونی». معتقد بود که هر چه خون رقیق تر می شود، ضمیر هم صاف تر می شود، ناشایستگی ها از میان می رود، و چیزهای بنیادی -گاهی خود همان جان جهان- از مایا بر می خیزد، همچون اورست که از میان ابرها قد برافراشته است.
در عین حال که روزه می گرفت تا الوهیت را نظاره کند، پایی نیز بر خاک داشت؛ وقتی مسلمانان و هندوها یکدیگر را با شوق و شوری خداپرستانه می کشتند، و به لابه های او برای صلح اعتنایی نمی کردند، سه هفته یکسره روزه گرفت تا آنان را تحت تأثیر قرار دهد. از روزه و ریاضت چنان نزار و ناتوان شد که وقتی برای جمعیت انبوهی که برای شنیدن سخنانش گرد آمده بودند صحبت می کرد، ناچار از روی کرسی بلندی حرف می زد. 
ریاضت کشی را به حوزه ی جنسیت نیز کشاند و مانند تولستوی می خواست که نزدیکی را صرفاً محدود به تولید مثل کند. او نیز در جوانی بسیار شهوتران بود و از شنیدن خبر مرگ پدر چنان مضطرب و مشوش شد که به آغوش عشق پناه جست. آن گاه با ندامت بسیار به "برهمه چاریه" یعنی خودداری از هر گونه میل جنسی، که در کودکی به او آموخته بودند روی آورد. همسرش را ترغیب کرد تا با هم مثل برادر و خواهر زندگی کنند؛ می گوید: «از آن پس هرگونه نزاعی از میان برخاست». هنگامی که دریافت که نیاز اساسی هند همانا نظارت بر ولادت است، به دنبال روش های غربی نرفت، بلکه به نظریه های مالتوس و تولستوی رو آورد:
«آیا برای ما، که از این وضع با خبریم، درست است که صاحب فرزند شویم؟ در حالی که ما خود را درمانده می بینیم، اگر به فرایند تولید مثل ادامه دهیم، فقط به بردگان و ناتوانان افزوده ایم... . تا هند ملت آزادی بشود... ما حق نداریم زاد و ولد کنیم... . ذره ای هم شک ندارم که متأهلان، اگر خیر کشور را می خواهند و در آرزوی آن هستند که هند ملتی نیرومند و خوشکام شود و مردان و زنان خوش قد و قامت داشته باشد، خویشتنداری را تمرین خواهند کرد و فعلاً دست از زاد و ولد خواهند کشید». 
علاوه بر این دقایق، در منش او خصایصی بود کاملاً غریب، همانند همان خصایصی که بنباد گذار مسیحیت را از دیگران متمایز می کرد. نام مسیح را بر زبان نمی آورد، اما چنان رفتار می کرد که گویی هر کلمه ی «موعظه بر کوهسار» را پذیرفته است. از زمان قدیس فرانسیس آسیزی (St. Francis Assisi) به بعد، تاریخ کسی را نمی شناسد که حیاتش تا این حد با بزرگواری، وارستگی، سادگی و بخشایش بر دشمن قرین باشد. حسن سلوک و تأدب سردی ناپذیر او نسبت به مخالفانش سبب می شد که آنان نیز متقابلاً حس سلوک و تأدب عالی پیش گیرند، که این مایه ی سرافرازی دشمنان، و دو چندان هم مایه ی افتخار خود او بود؛ حکومت او را با پوزشخواهی بسیار به زندان می فرستاد. هرگز کینه و رنجش از خود نشان نداد. مردم سه بار به سرش ریختند و به قصد کشت کتکش زدند؛ حتی یک بار هم تلافی نکرد؛ و هنگامی که یکی از مخاصمات میان مسلمانان و هندوان در سال 1921، که مسلمانان موپله، صدها هندوی بی سلاح را قتل عام کردند، قضا را مسلمانان دچار قحطی شدند. گاندی از سراسر هند برایشان اعانه جمع کرد و بدون توجه به سوابق و اعمال آن ها، بدون آن که دیناری از وجوه جمع آوری شده را برای مصارف عمومی کسر کند، کلیه ی اعانات را به دشمن گرسنه داد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 702 تا 704  

هیچ نظری موجود نیست: