۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

کنار جوی گزین، گوش سوی بلبل دار

در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
خوشا کسی که کند عیش با نگاری خوش
کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار
کنون که هست به هر گوشه ای کناری خوش
گرت به دست فتد دامنی که مقصود است
بگیر دامن کوهی و لاله زاری خوش
بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن
به شکر آن که تو را هست روزگاری خوش
به رغم مدعیان در فراق او هر کس
بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش
مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست
هزار جان عزیزم فدای یاری خوش
دل عبید نگردد شکار غم پس از این
گرش به دام بیفتد چنین نگاری خوش 

عبید زاکانی

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار



















بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گر چه در این روزگار،
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام،
باده ی رنگین نمی بینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت، از آن می که می باید تهیست؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ؛
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

زنده یاد فریدون مشیری

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

می در پیاله ها کن و گل در کنارها

باد سهند بین که برین مرغزارها
چون می کند ز نرگس و لاله نگارها
در باغ رو که دست بهار از سر درخت 
بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها
ساقی میان ببند که هنگام عشرتست
می در پیاله ها کن و گل در کنارها
نتوان شکایت ستم روزگار کرد
گر من در این حدیث کنم روزگارها
وقتی من اختیار دلی داشتم به دست
عشق آمد و ز دست ببرد اختیارها
گر بر دل تو هست غباری ز داغ غم
بنشین که جام می بنشاند غبارها
تا این بهارنامه بود هیچ مجلسی
بی نام اوحدی نبود در بهارها

اوحدی مراغه ای

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

عید اومد بهار اومد من از تو دورم



















گل اومد بهار اومد می رم به صحرا
عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها
دلبر مه پیکر گردن بلورم، آه
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طوق طلا برات میارم
دلبر مه پیکر گردن بلورم، آه
عید اومد بهار اومد من از تو دروم

زتو خواهم، ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی... یاد ما کنی

از چمن ها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
دلبر مه پبکر گردن بلورم، آه
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
گل اومد بهار اومد می رم به صحرا
عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها
خوش ادا بالا بلا شیرین زبونم، آه
مانده ام دور از تو و از آشیونم
آشیونم را گل خودرو گرفته
سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته
گر بیام از این سفر ای گل عذارم، آه
از سفر طوق طلا برات میارم

زتو خواهم، ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی... یاد ما کنی  

از چمن ها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
گر بیام از این سفر ای گل عذارم، آه
از سفر طوق طلا برات میارم

زنده یاد بیژن ترقی

این ترانه ی زیبا و جاودانه را بانو پوران بر روی آهنگی از مجید وفادار اجرا کرده بود. هنوز زمزمه ی این ترانه ی به یاد ماندنی را می توان بر لب های مردم کوچه و بازار شنید. برای دانلود و شنیدن این اثر می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

چنان مکن که رود مستی و خمار آید

اگر نه از گل نورسته بوی یار آید
هوای باغ و تماشای گل چه کار آید؟
بهار می رسد آهنگ باغ کن زان پیش
که رفته باشی و بار دگر بهار آید
ز باده سرخوشی خود زمان زمان نو کن
چنان مکن که رود مستی و خمار آید
فتاده کشتی عمرم به موج خیز فراق
امید نیست کزین ورطه بر کنار آید
هزار عاشق دلخسته خاک راه تو باد
ولی مباد که بر دامنت غبار آید
جدا ز لعل تو هر قطره ای ز آب حیات
مرا به دیده چو پیکان آبدار آید
چو بار نیست بر این آستان هلالی را
از این چه سود که روزی هزار بار آید؟

هلالی جغتایی

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر























تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ی ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
بازآ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
بازآ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

زنده یاد بیژن ترقی

این ترانه ی دل انگیز و جاودانه را غلامحسین خان بنان بر روی آهنگی از روح الله خالقی اجرا کرده است. این ترانه بخشی از برنامه ی شماره ی 224 - ب، گلهای رنگارنگ بوده است. برای دانلود و شنیدن این ترانه ی بی نظیر با صدای بنان می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد













بهار بهار
صدا همون صدا بود 
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

محمدعلی بهمنی

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

خطا بود که نبینند روی زیبا را

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را 
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
 چرا نظر نکنی یار سرو بالا را؟
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
 چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی داری
نگاه می نکنی آب چشم پیدا را؟
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران رعنا را؟
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

سعدی شیرازی

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

سلام صبح نوروز

حالا دیگر گردش روزگار بار دیگر ما را به صبحی دل انگیز رسانده است. صبحی دلاویز با نغمه ها و چکاچک پرندگان ذوق زده و دل از دست داده. صبحی که در هر سال یک بار به ما می رسد و ما به آن می رسیم. صبحی که زمان به درازنای یک سال به گذشته و خاطره تبدیل می شود و دریایی از زمان با کیسه ای از گزینه ها برای انتخاب شدن در اختیار ما می گذارد تا نام فردا را بر آن بگذاریم. صبح روز نوروز. صبح بوی سبزه و خاک باران خورده. صبح روز تصمیم گیری های نو و تازه. صبح دل انگیز بهار دلنشین....
مهرگردون فرارسیدن سال یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی را به تمام ایرانیان و به خصوص خوانندگان این سطور شادباش می گوید و سلامتی، شادخواری و شادکامی همگان را در سال پیش رو آرزومند است. امید که در سال تازه نیز ارتباط مجازی مهر گردون و خوانندگان آن برقرار باشد و از درکنار هم بودن ها لحظاتی خوش برای ما آفریده شود. جشن فروردین و نوروزتان شاد و خوش.        
            

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

به یاد مردان بزرگ سرزمینم

داستانی نیست جز داستان بزرگی و عشق راستین به وطن و تنهایی و غربت به دیار خویش. مرثیه سرایی نمی کنم و بت تراشی نیز هم. اما مگر در طول سده هایی که بر سرزمینم رفته است و در میان تاریخ آن، چند انسان بزرگ و اثر گذار می توانم سراغ بگیرم که بتوانم به سادگی از کنارشان عبور کنم؟!  
29 اسفند هر سال یاد آور کار بزرگی است که یکی از انگشت شمار مردان بزرگ این خاک برای وطنش به انجام رساند و همه ی ایرانی ها را مهمان سفره ی نعمت های خدادادی خود کرد و صد افسوس که از پی آمدگان محمد مصدق این سفره را ارجی ننهادند و فرصت های طلایی به دست آمده از این فرصت را بر باد سپردند. 
دکتر محمد مصدق با تلاش هایش در 29 اسفند 1329، صنعت نفت ایران را ملی ساخت و از همین منظر پنجره ای به روی رشد و توسعه ی ایران گشود که اگر باز نگه داشته شده بود، این ثروت خداداد و ملی شده می توانست موتوری برای پیشرفت همه جانبه ی جامعه ی ایرانی شود. یاد و خاطره ی این بزرگمرد ملی گرا و آزاده را در شصتمین سال این رویداد گرامی می دارم و چشم امید به روزی دارم که تصمیم گیران و تصمیم سازان این سرزمین پیام آن تلاش و ملی نگری شش دهه ی پیش را دریابند و سپاس دار آن عمل قرار گیرند.              

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

الهی سال نویی نشی گرفتار فراق *

من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم
بیا بکن تماشا
سیب آوردم آقا
زینت سفره ی هفت سین
می کنه سفره  رو رنگین
من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم
سیب آوردم از ارنگه
یه پای خرم می لنگه
سیب یکی یک چارک
چشماتو واکن نیست کالک
من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم
سیب مشهد سیب خلخال تخم لبنان دارم
باغت آباد شه الهی سیب شمرون دارم
من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم
سیب سرخ آوردمش
نمیدمش دست چلاغ
الهی سال نویی
نشی گرفتار فراق
سیب دارم سیب عالی
نکن سیبا رو دست مالی
ما سیبو درهم می فروشیم
خوب و بدو با هم می فروشیم
خوش بو و خوش رنگ و هم هستش معطر
هیچ جا سیب نیست به خدا از این ها بهتر
سیبو بگیر و بو کن
کمتر تو زیر و رو کن
من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم
چیزی نمونده چون به تحویل
بخر ببر بچین تو زنبیل
هفت سینو سنگین می کنه
بساطو رنگین می کنه
من سیب شیرین دارم
برای هفت سین دارم

زنده یاد ابوالقاسم حالت

* این ترانه ی نوروز ی را محمد صفار منتشری بر روی ملودی زنده یاد اسماعیل مهرتاش در آلبوم زیبایی به نام «هفت سین» خوانده است. این آلبوم را موسسه ی آوای باربد منتشر کرده است. شنیدن این آلبوم بسیار زیبا را در برنامه ی خود قرار دهید. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

بهار دلکش در آستانه ی در



















خورشید زیباتر از همیشه می درخشد. گل ها همه جا سر از خاک به در کرده اند. روزها، یکی از دیگری دلپذیرتر و فرحبخش ترند. حتی هوای شامگاهان نیز از عطر گل آکنده است. گویی از آسمان که زادگاه روزهای درخشان است، همراه روشنایی روز، خرمن گل به زمین می ریزد. آخر مگر نه در گردش فصول، بهار فرحبخش فرا رسیده است؟

فردریش هولدرلین (Friedrich Holderlin)    
شاعر آلمانی - 1843-1770

برگرفته از «زیباترین شاهکارهای شعر جهان»
برگردان شجاع الدین شفا

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

بیم



















همه با هم فریاد می کشند: «ای باد، ما با تو خواهیم رفت!»
برگ ها و ساقه ها به دنبال وی روان می شوند؛
ولی در راه، خوابی گران بر آنان چیره می گردد و از رفتن باز می مانند،
در حالی که به باد می گویند: «نزد ما بمان».

برگ ها، از آن هنگام که در بهار، سر برون آورده بودند،
چنین گریزی را به خود نوید می دادند.
برگ هایی که اکنون به ناچار از دیوارها، از بوته ها
و از گودال ها، برای شب خود پناه می جویند. 

و اکنون ندای وزش باد را
یا با جنبشی پاسخ می گویند، که هر بار مبهم تر می شود،
و یا با چرخشی از سر اکراه،
که آنان را از جایی که بوده اند هیچ فراتر نمی برد.

تنها امید آن دارم که در آن هنگام،
که چون این برگ ها آزاد گشتم،
تا به جستجوی حقیقتی که در آن سوی مرزهای زندگی است روانه شوم،
آرمیدن را بر تکاپو رجحان ننهم.

رابرت فراست (Robert Frost)
شاعر آمریکایی - 1963-1874
برگردان فتح الله مجتبایی

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی
نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز
می گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی
موسم گل نبود توبه ی عشاق درست
توبه یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی
اگر از روز شمارست سخن روز شمار
چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی
شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار خوش خوش تر از این هر سه چهار ای ساقی
آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف
خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی
جام نوشین تو تا پر می لعل است مدام
می کشد جام تو ما را به خمار ای ساقی
بی نوایم غزلی نو بنواز ای سلمان
در خمارم قدحی نو ز خم آر ای ساقی

سلمان ساوجی

این غزل زیبا در برنامه ی شماره ی 140 گل های تازه با صدای دل انگیز سیمین غانم اجرا شده است. آواز این برنامه را نیز به زیبایی هر چه تمام تر محمدرضا شجریان اجرا کرده است. شنیدن این اثر زیبا در روزهای پایانی سال خالی از لطف نخواهد بود. برای دانلود و شنیدن این برنامه می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

آتشی جاویدان به یادگار از گذشته ی سرزمینمان

یک سال خورشیدی دیگر تا چند روز آینده به پایان خواهد رسید. امشب که تقویم ها شب آخرین چهارشنبه ی سال را نشان می دهد اما نزد ایرانیان جشنی باستانی به نام «چهارشنبه سوری» نام دارد و آن ها با دلی امیدوار به آینده ای نزدیک می نگرند که بار دیگر بهار تازه ای با تمام زیبایی هایش از راه خواهد رسید و زندگی تازه ای را برایشان به ارمغان خواهد آورد. 
چند سالی است که موسسه ی گران سنگ «آوای بابد» به انتشار ترانه های فولکلور این جشن ها و آیین ها-البته به روایت طهران قدیم- دست یازیده است که مناسب دانستم در این شب زیبا به معرفی آن اقدام نمایم. 
آلبوم «چهارشنبه سوری» که ناشر آن را شماره ی دوم از ترانه های نوروزی تهران قدیم خوانده است (شماره ی یک آن آلبومی زیر عنوان «هفت سین» بوده است که پیش از آن منتشر شده بود) بازخوانی ترانه های عامیانه ی مربوط به  آیین های چهارشنبه ی آخر سال است که در گوشه و کنار بزم های مردمان شهر تهران در این روزها خوانده می شده است. این اثر زیبا که هشت ترانه را در بر گرفته است، با صدای بسیار دلنشین و نوستالژیک محمد صفار منتشری بر روی آثار و ملودی های زنده یاد اسماعیل مهرتاش و اشعار زندگی بخش زنده یاد ابوالقاسم حالت اجرا شده است.  این آلبوم که در سال 1388 به بازار موسیقی ارائه شده است از طراحی پر جاذبه و خوش نقشی در جلد آلبوم برخوردار است که زیبایی آن را دو چندان ساخته است. شنیدن این اثر را در این روزها به دوستداران موسیقی روزهای نه چندان دور این سرزمین و شهر طهران پیشنهاد می کنم. آدرس الکترونیکی موسسه وزین آوای باربد در بخش پیوندهای مهر گردون آورده شده است و خرید اینترنتی آثار ارزشمند این موسسه در این سایت فراهم است. در پایان بخشی از کلام قطعه ی ششم این اثر با نام «کوزه فروش» که یکی از دلنشین ترین قطعات آلبوم است را بخوانید. اجرای آواز استاد منتشری در مخالف بیات تهران در این قطعه از زیباترین و شنیدنی ترین دقایق این آلبوم است:

سال نو کوزه ی نو، سال نو کوزه ی نو
مش تقی تنگ غروب اول شام، زده چنبک لب بام
کوزه ی کهنه و توش پول سیاه، سر بام چشم به راه
منتظر تا که بیان بر و بچه ها، دم بدن با یک صدا
سال نو کوزه ی نو، سال نو کوزه ی نو
...
جشن چهارشنبه آخر سال شاد و خوش.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

باید از این چنبره برون جست

چند سال پیش بود که من و یک جمع چند نفره به هم رسیده بودیم و داشتیم یک دوره ی درسی را پیش می بردیم. موضوع دوره پیرامون مسائل زندگی انسان ها در جامعه بود و من از هر فرصتی استفاده می کردم که مفاهیم مورد نظر دوره را به صورت عینی تر و قابل لمس تر بیان کنم. یادم می آید هنگامی که یکی از حاضرین در کلاس در حال خواندن مطلبی بود، نوع خواندن و سرعت خواندن او مورد انتقاد و غر و لند سایر افراد حاضر قرار گرفت. البته من این برخورد را در دوره های دیگر هم و به دلایل دیگر هم مشاهده کرده بودم. این که تحمل و رواداری ما نسبت به سایرین خیلی اندک بود و می خواستیم همه را با الگوهای خود مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم. همان جا یک نکته ی داخل پرانتز به دوستان آن دوره گفتم و آن این که بسیاری از تنگناهای موجود در جامعه ی ما و مشکلات پدید آمده ناشی از همین دید تحمل ناپذیر و ناشکیبای تک تک ما ایجاد شده و پابرجا گشته است. آن روزها البته گذشت و امروز داشتم به رفتار خودم در صحبت با شخصی فکر می کردم و تکرار همان ناشکیبایی، تحمل ناپذیری و عدم رواداری در برخورد با او. فقط خواستم یک تلنگر به خودم زده باشم و بگویم که از این چنبره ی نازیبا و ویرانگر خارج شوم، دیگران را ببینم، بشنوم، تحمل کنم، اصراری بر اصالت گفته های خودم و بی اصالتی گفته های طرف روبرو نداشته باشم و خلاصه این که با آزادی و به دور از جزمیت ذهن و کلام به استقبال ارتباط اجتماعی بروم. امیدوارم این اتفاق خوب در زندگی همه ی ما آدم ها تجربه شود. رواداری و تحمل پذیری؛ همین.         

۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

دوباره سر از آب بیرون می آوریم



















آرام باش عزیز من،
آرام باش،
حکایت دریاست زندگی؛
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی.
گاهی هم فرو می رویم، چشم هایمان را می بندیم، همه جا تاریکیست. 

آرام باش عزیز من،
آرام باش،
دوباره سر از آب بیرون می آوریم،
و تلألوی آفتاب را می بینیم؛
زیر بوته ای از برف،
که این دفعه درست از جایی که تو دوست  داری طالع می شود.

محمد تقی شمس لنگرودی

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

Original requirements




















We think too much and feel too little.
More than machinery, we need humanity.
More than cleverness, we need kindness and gentleness.
Without these qualities, life will be violent and all will be lost.

Sir Charles Spencer Chaplin
Famous English comedian
1889-197

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

Mature or immature? this is problem


Immature love says: 'I love you because I need you.'
Mature love says: 'I need you because I love you'.

Erich Fromm
German-American sociologist & humanistic philosopher
He founded the Frankfurt School of critical thory in social studies & sciences.
1900-1980

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

استواری فریب بر گرده ی نادانی

به گفته ی مارکوپولو، که به سال 670 هجری قمری (1271 میلادی) از الموت گذشته بود، پیشوای بزرگ فرقه* پشت قلعه باغی مهیا کرده بود که هر چه به اعتقاد مسلمانان در بهشت هست، از زنان و دخترانی که مردان لذت از آن ها توانند برد، در آن جا بود و کسانی را که می خواستند به تبعیت فرقه در آورند بنگ می دادند و به حال بی خودی به باغ می بردند، و چون به خود می آمدند به آن ها می گفتند که به بهشت آمده اند، و چهار یا پنج روز در آن جا با شراب و زن و غذاهای خوب سرخوش بودند. آن گاه دوباره بنگشان می دادند و از باغ بیرون می بردند. چون پس از بیداری از بهشت می پرسیدند، جوابشان می دادند اگر از روی صمیمیت شیخ را خدمت کنند، یا در راه خدمت وی جان بدهند، به بهشت باز می گردند و همیشه در آن خواهند بود.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد چهارم (بخش اول): عصر ایمان
کتاب دوم؛ تمدن اسلامی، برگردان پارسی ابوالقاسم پاینده، ص 395
* مراد فرقه ی اسماعیلیه بوده است.

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

Magic Lecture For MBA; Practical or Dreamy Sight?!




Ron Shaich
Past Victories Don't Ensure Future Success

“We do not for one minute believe past success ensures future success.”
After running Au Bon Pain for more than a decade, Shaich bought Panera for $24 million in 1993. Since then, he has overseen a massive expansion of the cozy bakery chain, which now includes 1,541 locations and had revenues of $1.82 billion last year.
A Harvard Business School grad, Schaich says that he's learned to never take success for granted. At Panera, he works to always keep innovating, coming up with new recipes and business ideas.
"Given the frequent failures of restaurant companies, even those once at the top of the industry, a healthy paranoia pervades Panera’s halls."

Ronald Shaich
Panera Co-founder

Reference: Business Insider; Instant MBA

Related Link

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آب روی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

حافظ شیرازی

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

از خاک به خاک



















بر دنیای فرومایه مسلط نمی توان شد،
پس در طلب آن آهسته تر گام باید زد؛
ظاهر دنیا تو را فریب ندهد که دو روی دارد.
آغاز آن امیدی چون سراب است،
و آخر آن خانه ای از خاک.

و ما که می پنداشتیم شمشیر جوانی هرگز زنگ نخواهد زد،
و به امید آب از سراب و گل از ریگزار بودیم،
معمای جهان را درک خواهیم کرد،
و جامه ی خود را با لباسی از خاک خواهیم پوشاند. 

معتمد، سومین امیر اشبیلیه (Seville - جنوب باختری اسپانیا) از سلسله ی بنوعباد، قرن پنجم هجری قمری

برگرفته از کتاب دوم جلد چهارم (بخش اول) تاریخ تمدن ویل دورانت، ص 391 و 392
برگردان پارسی ابوالقاسم پاینده