۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

معجزه گفتگو؛ در آستانه یک سالگی گفتگوهای اتمی ایران و شش کشور جهان

مهم نیست که با چه دلایل و یا به چه عللی، ایران، ایالات متحده آمریکا، سه کشور اروپایی، روسیه و چین برای برطرف کردن بیم ها، تهدیدات، بد فهمی ها و باز کردن گره از مسأله ای بین المللی که سال هاست به دغدغه ای بزرگ برای ایران، ایرانیان و البته جهان تبدیل شده است با هم به گفتگو نشسته اند. مهم اما ذات "گفتگو" و مرکزیت این واژه در این خواست و تعامل جهانی است. 
اهمیت و مرکزیت این واژه زمانی بیشتر مشخص می شود که نگاهی به همین سال ها، ماه ها، هفته ها و ساعت هایی که از قرن بیست و یکم گذرانده ایم بیندازیم: موجی از خشم و کینه انباشته شده در جهانی قطبی شده، جنگ های داخلی و بین المللی کوتاه و دراز، حملات تروریستی با اشکال گوناگون، اشغال سرزمینی و موج کودکان و زنان و مردانی که تنها زندگی می خواهند، اما مرگ به آن ها ارزانی می شود و .... این ها به قدری آشکار است که کمتر روزی را سراغ داری که به اقیانوس اخبار و اطلاعات در گردش وارد شوی و چنین اخبار ناگواری را صید نکرده باشی. این تصویر تکرار شونده در همین دنیای پیش رو و آن لاین ماست.
حالا اما در یک مناقشه بین المللی که می توانست به یکی از همین اخبار ناگوار تبدیل شود -و شاید حتی فاصله ای نیز با آن نداشت- مردمان جهان تصمیمی دیگر گرفته اند: "راه، گفتگو است". این گزاره با مرکزیت واژه گفتگو، در این اقیانوس پر تلاطم و آشفته چونان معجزه ای است و تا همین ساعات نیز تلاشی ستودنی وجود داشته است که این دُر گران بها را قدر بدانند و بر مدار آن به پیش روند. این گفتگوها، جدای از نتایج آن، آموزه ای بزرگ برای جهانیان و مردمان این روزگار و روزگاران در پیش خواهد داشت؛ جهانی که چونان اقیانوسی از خشونت و خشم و کین و نابرابری است و جهانی که عمده راه هایی را که برای روبرو شدن با این پدیده ها به کار می برد، در ذات خود، با آن پدیده ها به لحاظ خشونت و خشم و کین و نابرابری فاصله ای ندارد و به بازتولید هر چه بیشتر آن ها و تلاطم ها و آشفتگی ها ناشی از آن ها می انجامد.
"گفتگو"، راهی دشوار است، اما نتایجی شگرف را به ارمغان خواهد آورد و چونان معجزه ای، ایمان ما انسان ها را برای زنده ماندن، زندگی کردن و با یکدیگر به تعامل پرداختن بیشتر خواهد کرد. آموزه ای که شاید اگر ما مردمان جهان با آن بیامیزیم، روزگار یکایک ما بهتر از پیش خواهد بود. آموزه ای شگفت انگیز که می توان از آن با نام "معجزه گفتگو" یاد کرد.   

۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

درس رواداری؛ کلاسی به گستره جهان، شاگردانی به تعداد یکایک ما انسان ها

 روز پاییزی به نیمه هایش رسیده. با عجله و دوان دوان راهی دبیرستان می شوم؛ پس از چند سال دوری از کلاس و درس و علایق شخصی، بار دیگر در دبیرستان کلاسی برایم ترتیب داده اند. موضوع کلاس در حوزه علم جامعه شناسی است. 
حدود یک ماه قبل قرار گذاشته بودیم که دو دوست شرکت کننده در این کلاس هر یک در مورد موضوعی که در حاشیه درس عنوان شده بود برای این جلسه گزارشی به کلاس ارائه دهند. به نظرم بزرگترین مهارت در رشته های علوم انسانی و کسانی که می خواهند در این رشته ها به ستاره تبدیل شوند و برای خود صاحب رأی و اندیشه شوند و مکتبی را دنبال کنند و حتی بیافرینند، خوب خواندن، خوب شنیدن، خوب دیدن و از همه مهمتر خوب نوشتن و سخن گفتن در حوزه تخصص خود است. مهارتی که در بسیاری از کالج ها، دانشگاه ها، دانشکده ها و دپارتمان های معتبر و نام آشنای مربوط به این شاخه گسترده و هیجان انگیز از علم، به عنوان مهارتی ضروری در نظر گرفته شده و برای تقویت و ارتقا آن به روش های گوناگونی اقدام می کنند. 
یکی از دوستان، در مورد آپارتاید و ارائه تاریخچه ای مختصر و شخصیت کلیدی این جنبش اجتماعی - سیاسی آفریقای جنوبی گزارش تهیه کرده است. برای زمانی در حدود ده دقیقه صحبت هایش را می شنوم؛ بسیار خوب، کوتاه و با تسلط و استحکام گزارش خود را ارائه می دهد. دوست بعدی هم در زمینه یوتوپیا یا آرمان شهر گزارشی خوب و مختصر و مفید می دهد. به افلاطون و ارسطو و تامس مور و فارابی و دست اندازی هر یک در پیشبرد این مفهوم نیز به گونه ای کلی نگر و مورد پذیرش در ارائه یک گزارش علمی اشاره می کند. در سخنان خود به ویژگی های آرمان شهر افلاطونی اشاره می کند و ذهن من از جایی به بعد بر روی یک ویژگی قفل می شود: «مدارا و رواداری».
گزارش تمام می شود. می پرسم: «پیام این جنبش ماندلایی، برای ما انسان های امروزی چیست؟»
بسیار مختصر ادامه می دهم: «گاندی، ماندلا و مارتین لوتر کینگ، سه نفر از برجسته ترین انسان هایی بودند که در تاریخی نه چندان دور از ما -وحتی ماندلای بزرگ تا همین سال پیش نیز در میانمان بود- با جنبش های خود چند آموزه بزرگ برای زندگی ما انسان ها و برای رفتارهای اجتماعی و اصلاحات مد نظر خود در حوزه های گوناگون به ارمغان گذارده اند. مهمم ترین آن ها واژه شگفت انگیز "گفتگو" است. یعنی ما برای رسیدن به نقاط مشترک و یا برطرف کردن نقص ها و بهتر شدن موقعیت ها، گزینه شگفت انگیزی مانند گفتگو در دسترس داریم و بدیهی است که گزینه های نامطلوب و پر کاربردی چون اسلحه، مشت و چنگ و دندان در این دیدگاه جایی ندارد. این آموزه را این سه بزرگ مرد با زندگی خود و با سلول ها و وجود خود به کار برده اند و شگفت این که هر سه، از پی تلاش های خود، دستاوردهای خوبی را به ملت ها و مردم خود و مردم دنیا ارزانی داشته اند. دومین آموزه آن ها برای ما مردمان جهان این است که حرکت های اجتماعی، به منظور بهتر شدن ها در جهان، یک فرایند است و خرج آن صبر است و شکیبایی و دانستن این که هر چند اگر گاندی و ماندلا و لوتر کینگ خود از مواهب روزهای پس از بهتر شدن بی بهره اند، اما جامعه که موجودی پویا و زاینده است و نسل های آینده آن از پشت نسل های پیشین روانه جریان زندگی اند، ادامه ما هستند، از ما هستند و بنابراین خود ما هستند، این روزگار خوب و موهبت های ناشی از شکیبایی پدران و نیاکان خود را درک خواهند کرد و میوه صبر آن ها را از درخت زمان خواهند چید.» 
جمع بندی خود را به پایان می رسانم. درس روز را می آغازم و به این می اندیشم که آیا جامعه ما هم روزی این آموزه ها را در می یابد؟؛ برای رأی و اندیشه دیگران هم محملی خواهد یافت؟ با کوچکترین تفاوت نظری به ترور شخصیت حقیقی و مجازی دیگران نخواهد پرداخت؟ به جای نزاع و کلمات ناخوشایند و مشت و گلوله و اسید، به گفتگو روی خواهد آورد؟ برای عقیده و آرمان دیگران با هر شکل و نوعی می تواند به عنوان یک محدوده خصوصی حرمت قائل شود؟ و ...
یادم می آید به دوستان کلاسم رجوع به آموزه های گاندی، ماندلا و مارتین لوتر کینگ را نشان داده بودم؛ کلاس رواداری و مدارا که گستره ای به اندازه چهارگوشه دنیا دارد و یکایک ما انسان ها در آن شاگردی می کنیم واگر بخواهیم، اگر صبور باشیم و اگر دیگران را ببینیم و بشنویم و با دیگران گفتگو کنیم و از تمامیت خواهی و میل به تسلط و غلبه بر دیگران دوری نماییم و رها شویم، می آموزیم و می توانیم. باید تمرین کنیم و باز به یاد بیاوریم که رسیدن به مقصود در فردایی که شاید به درازی چند ده سال باشد، ممکن است و آن گاه شاید خواستن و توانستن برایمان امکان پذیر باشد. به امید چنین روزی.      

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

مرا به نام سرآغاز در یاد داشته باشید

سر آغاز همه چیزها مبهم و ابر مانند است،
اما نه سر انجام آن ها،
و من می خواهم که شما مرا به نام سرآغاز در یاد داشته باشید.
زندگی، و هر آن چه زنده است، در مِه نطفه می بندد، نه در بلور.
و کیست که نداند بلور همان مِهِ خشکیده است؟    

برگرفته از «پیامبر»؛ جبران خلیل جبران
برگردان پارسی نجف دریابندری


۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

هزینه ناکارامدی: بدیهیات زندگی

تغییری مشهود روی داده است؛ تا چند سال پیش برخی حرف ها را اگر از دید کارشناسانه و تخصص خود بازگو می کردی، در معرض انگ سیاه نمایی قرار داشتی، قصد تخریب داشتی و نیمه خالی لیوان را بزرگنمایی می کردی. امروز اما بخش زیادی از کسانی که در تمامی این سال ها مدیر بوده اند و تصمیم ساز و تصمیم گیر، همان حرف های چند سال پیش را به آشکار و برخی موارد با جملاتی نیش دار و کنایه آمیز و طنز آلود بازگو می کنند. از تازه ترین این جملات طنز آلود و البته اغراق آمیز و در عین حال بازگو کننده بخش زیادی از واقعیات و مناسبات حاکم بر فضای اقتصاد ایران را اکبر ترکان بازگو کرده است. بازگو از آن جهت که دیگرانی نیز پیشتر ها سخنانی این چنین را به تلویح و تصریح گفته بوده اند. این که مشاور رئیس جمهور و دبیر شورای مناطق آزاد چنین حرفی را بازگو کرده است با چند پرسش روبروست:
1. این وضعیت که اقتصاد دانان و فعالین اقتصادی قابل توجهی به لحاظ تئوریک و عملی آن را در مطالعات و فعالیت های خود مشاهده کرده و هشدار داده اند و گفته اند، ریشه در کدام بخش از تاریخ اقتصاد ایران دارد؟ به عبارت آشکارتر، بر مبنای کدام داده ها و مطالعات می توان سهم دوره های چندگانه تاریخ اقتصادی ایران در رسیدن به چنین نقطه ای را مشخص نمود و به گونه ای عقلایی به سمت از بین بردن علل چنین پدیده ای و حرکت به سمت نقطه بهینه و منطبق بر مدار منطق اقتصادی گام برداشت؟ آیا این ناکارامدی و عدم رقابت پذیری و عدم وجود دید استراتژیک در تولید کالا و خدمت و بنگاه های اقتصادی و خانوار و فرهنگ اقتصادی و سراسر جامعه یک شبه پدیدار شده است؟ آیا عقلایی و منصفانه است که آن را به یک دهه پیش حواله دهیم؟ و یا این که آیا این دید نامطلوب در تاریخ چند دهه گذشته اقتصاد ایران ذره ذره شکل گرفته است و با هم افزایی و تکثیر و تشدید، روزگار امروزمان را به دایره ای محدود و نامطمئن از ارتباط با اقتصاد جهانی و بازارهای گسترده و هر لحظه نو شونده و تحول خواه اقتصاد جهانی پیوند داده است؟ بازارهای از دست رفته و کوچک شده زعفران و خاویار و فرش و پسته ایرانی در کدام مقطع زمانی رو به افول گذاشتند و ما از کنار آن بی تفاوت عبور کردیم؟
2. این سخن هر چند به حتم با مقدار زیادی از طنز و حتی عدم اعتقاد قطعی مهندس ترکان به آن بازگو شده است، اما در عین حال بخش بزرگی از واقعیات اقتصادی ایران را نیز در بر داشته است: اقتصادی اسیر در دایره ارزهای نفتی؛ نامساعد و برخوردار از مقادیر بالایی از فاکتورهای نااطمینانی برای کسب و کارهای موجود و شروع کسب و کارهای جدید؛ بازارهای سنتی و به دور از دانش های سخت افزاری و و نرم افزاری مدرن و کارامد و پویا؛ تجار، بازرگانان، کسبه و فعالین اقتصادی ای با کمترین آشنایی با تفکر تجارت نوین و بیشترین مقاومت برای نو شدن ها و اصلاحات بازرگانی و تجاری برای پیوستن به بازارهای جهانی و افزایش و ارتقای سهم و قدرت بازار خود؛ صنعتی سراسر در چنبره دولت و برقراری شرایط رقابت فیل و فنجان (دولت را با بخش خصوصی مقایسه کنید) در فضای اقتصاد آن و صدها ویژگی دیگر این اقتصاد کلاف گونه و با هزاران گره سر در گم را نمی توان انکار کرد. این ها واقعیات مستتر در چنین سخن بازگو شده ای است، اما پس وظیفه سیاست گذار و تصمیم سازان اقتصادی که بیشترین مقدار آن نیز در دست همین تصمیم ساز قرار دارد، چه بوده است و چگونه خواهد بود؟ به عبارت دیگر این سخن، مخاطب خود را چه کسی می داند؟ آن که تدبیر امور را با نام دولت و دولتمرد در دست می گیرد یا آن ها که باید به تدبیر تدبیر کنندگان نظر داشته باشند؟
3. مهم ترین پرسش برآمده از خواندن این سخن بازگو شده این خواهد بود که حال که ما خود به گونه های مختلف و با سخنانی متفاوت به بخشی از ناکارامدی های سیستم اقتصادی خود معترفیم (که البته این خود اتفاق بسیار خجسته ای است و اولین قدم برای  آغاز حرکتی برای حل مشکل) و نوع درد را تشخیص داده ایم و البته در دنیای پر جاذبه علم اقتصاد و در کیسه اقتصاد دانان هم داروهای خوب و آزمون شده ای نیز برای این دردها وجود دارد، پس تا چه زمانی افراد جامعه ایرانی باید هزینه های ناکارامدی و بی تصمیمی و بی عملی و عدم درمان ساختاری و قطعی این مرض های اقتصادی را از رفاه اجتماعی و سرمایه اجتماعی خود پرداخت نمایند؟ تا کجا باید به دلیل ترس از دست رفتن بخش ناکارامد صنعتی که بعد از چهار دهه حمایت و گلخانه ای عمل کردن، هنوز یارای رقابت با رقبای کوچک و بزرگ جهانی خود را ندارد و جدای از هزینه های مالی و فشارهای غیر ضروری بر بودجه خانوار، هزینه های اجتماعی شگرفی را نیز به جامعه تحمیل می کند، با ابزارهای غیر اقتصادی و حمایت های تعرفه ای آن ها را سر پا نگه داریم؟ چرا نگران از دست رفتن این بخش ناکارامد هستیم اما به منابع انسانی و سرمایه های اجتماعی خود وقعی نمی گذاریم؟ چرا باید نگران وجود سیستم های گرمایشی هدر دهنده انرژی و آلوده کننده هوای موجود در کشور که هر یک دهه ها از تکنولوژی های مدرن و دوستدار محیط زیست فعلی دورند و هنوز صنایع واپسگرای ما به تولید آن می پردازند و با قیمت های گزاف به خانه هایمان می فرستند و از رهگذر سوخت ناقص انرژی هم منابع مادی مان را به باد می دهند و هم تخت های بیمارستانی ما را با کمبود روبرو می کنند و هم نفس سرمایه بی بدیل انسانی ما را به شماره می اندازند، باشیم اما چشم خود را بر تخریب بی وقفه و نگران کننده منابع انسانی خود ببندیم؟ به این لیست صنعت اتومبیل سازی و صنایع پتروشیمی تولید کننده کودهای شیمیایی و ... را نیز می توان افزود.  
این طرز نگاه و پارادایم شکل گرفته پیرامون آن است که ایراد دارد. وگرنه اقتصاد ایران پتانسیل های فراوانی برای رشد و رقابت دارد؛ هم قابلیت های در سرمایه مادی و هم قابلیت های شگرف در سرمایه انسانی. شاید اگر یک بار برای همیشه فلسفه وجود دولت ها در اقتصاد را تعریف و بازخوانی ای دوباره کنیم و شاید اگر هزینه های قطعی کوچک برای برخورداری از منافع بزرگ انتظاری و قابل دسترس را تحمل نماییم و اولویت بندی دقیقی از اهمیت منابع و ثروت های خود با قرار دادن اولویت اول برای سرمایه انسانی و جریان پر بازده و نامیرا و متکاثر درآمد و ثروت ناشی از آن داشته باشیم، آن گاه اقتصاد ایران را نیز توانمند و رقابت پذیر و بالنده بیابیم و هزینه های ناکارامدی خود را با بدیهیات زندگی مردمان نپردازیم.                             

۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

اگر جستم از دست این تیر زن؛ هشداری بر مبنای یک احتمال!*

ارزش پول ملی ایران بیش از دو سالی می شود که به یک سوم کاهش یافته است. خوشبختانه این واقعیت به قدری واضح و در دسترس است که کسی منکر آن نیست. من از جمله کسانی هستم که فکر می کنم این یک دستاورد خدادادی برای اقتصاد ایران و البته با هزینه های بسیار زیاد بود. روشن تر بگویم: حتی اگر هیچ تحریمی نیز اتفاق نمی افتاد، با بی انضباطی های فوق العاده پولی و مالی دو دولت پیشین و رها شدن میلیاردها تومان پول بدون ما به ازا در بخش واقعی اقتصاد، دیر یا زود ارزش پول ملی و برابری واقعی آن در مقابل ارزهای خارجی، چنین سقوطی را تجربه می کرد. یا باز آشکار تر بگویم که این هشدار از جانب بسیاری از اقتصاد دان ها و اقتصاد خوانده ها در سال ها پیشتر داده می شد که اقتصادی که به طور میانگین نرخ های تورم سالانه 15 تا 20 درصدی را تجربه می کند، اگر نرخ برابری پول ملی خود را نیز با این آهنگ نامطلوب تعدیل نکند و به گونه ای مصنوعی این نرخ برابری را قفل شده در عدد ثابتی نگه دارد، دیر یا زود با عدم تعادل های مخاطره انگیز و پر هزینه در بازار پولی خود و سرایت آن به بخش واقعی روبرو شده و آن گاه درمان بسیار پرهزینه و با نتایج جانبی ناگوار خواهد بود. به هر حال این هشدارها هم مانند بسیار هشدارهای دیگر متخصصین شنیده نشد و به هیچ انگاشته شد و با حراج منابع ارزی و هدر دادن آن برای سال ها، بازار پولی به ظاهر آرامشی دروغین را تجربه کرد، هر چند در دل خود طوفانی بزرگ را به همراه داشت. شد آن چه نباید می شد و به عادت مألوف اقتصاد ایران، از سال 90 و با دستاویز خدادادی تحریم ها، شوک بزرگی به بازار پولی ایران و به تبع آن بازار واقعی آن وارد شد و ارزش پول ملی در بخشی از زمان های پس از آن سال حتی به یک چهارم کاهش یافت و امروز که عنان این آشفتگی تا حدود زیادی در دست قرار گرفته است، هنوز در مقایسه با سه سال پیش ارزش پول، یک سوم بوده و شاید برخی فکر می کنند که راهی برای بازگشت و ترمیم آن در روزهایی که مشکل تحریم ها به گونه ای محتمل برطرف شود، وجود خواهد داشت.
به نظر چنین راهی در این سه سال رفته شده است! و ترمیم دشوار و آزردگی بخش هم اکنون صورت گرفته است!! چرا؟ چون ما با دستاویز قرار دادن تحریم ها، کاری که باید به دلیل شرایط نامطلوب اداره اقتصاد انجام می داده و نشان دهنده و تأیید کننده بد عمل کردن خود بوده است را به پای تحریم نوشته و انجام داده ایم!!! به عبارت دیگر، امروز این نرخ برابری تا حدود بسیار زیادی واقعی و منعکس کننده نرخی است که برآمده از شرایط اقتصاد کلان ایران و متغیرهای نمایانگر آن چون نرخ رشد قیمت ها، نرخ اشتغال و نرخ رشد تولید ملی است. تنها مسأله نگران کننده ای که این روزها باید به آن توجه کرد این است که اگر به گونه ای احتمالی تحریم ها برطرف شود و جریان دلارهای بلوکه شدن ایران در آن سوی مرزها -که ارقام قابل ملاحظه و اغوا کننده ای نیز هست- روانه مدار اقتصاد ملی شود، نکند همین ذهنیت و توقع ایجاد شده در عموم افراد ایرانی، مقام پولی و به تبع آن مقام مالی را به این اندیشه عوامفریبانه رهنمون شود که رویه پیشین در خرج منابع عمومی و ثرت ملی را در پیش گرفته و برای رضایت های کوتاه مدت، بمبی زمان دار را برای سال های آینده و برای چندمین بار کوک کرده و بازار پولی و واقعی ایران را در سال های آتی با تلاطم ها و آشفتگی های تازه ای روبرو کنند. هر چند این کاهش ارزش پول ملی در اثر سیاست های ناکارامد و غیر تخصصی پیشین ضربات هولناکی بر پیکره دارایی ها و زندگی اجتماعی بسیاری از ایرانیان وارد آورد و البته عده اندکی را نیز برای همیشه در سطوحی غیر قابل باور از ثروت و دارایی قرار داد، اما تصمیم سازان و تصمیم گیران سیاست و اقتصاد در ایران باید از این چرخه معیوب درس عبرت گرفته و به دنبال اداره اقتصاد به شیوه ای علمی و در چارچوب اصول و قواعد آزمون شده و متعارف آن باشند. شاید اگر چنین شود و روزی اقتصاد ایران نیز با علم اقتصاد اداره شود، از رهگذر رشد و توسعه واقعی آن و در سایه نعمت ارزشمند ثبات اقتصادی، رفتار متغیر های اقتصاد کلان آن نیز به گونه ای شود که هم اقتصاد دان ها و هم تمامی مردم به دنبال آن هستند: رشد مناسب، تورم و بیکاری اندک.  
* بخش ابتدایی عنوان این پست را از ادبیات ارزشمند بوستان سعدی آورده ام؛ باب ششم آن، درقناعت             

۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

بار خاطره ها بر دوش!













آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند!

برگرفته از چهل سالگی
ناهید طباطبایی