۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه
Correlation between society components
No society can surely be flourishing and happy when parts of the members are poor and miserable.
Adam Smith
Famous Scottish social philosopher and pioneer classical economist.
The Wealth of Nations is his premier work that was published in 1776.
Concept of the "Invisible Hand" is a base of the Modern Liberal Economic Analysis.
1723-1790
۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه
آزادی
آزادی
به شیکرکی می مونه
رو شیرینی بی دنگ و فنگی
که مال یه بابای دیگه س.
تا وختی ندونی
شیرینی رو چه جور باس پخت
همیشه همین
بساطه که هس.
لنگستن هیوز (Langston Hegues)
برگردان احمد شاملو
۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه
همراهی به نام تنهایی
بزرگترین آزمون شجاعت
برای آن که می خواهد
دور از
خیابان های اصلی
زندگی
راه خود را بپیماید،
پذیرفتن تنهایی
به عنوان
یک همراه ثابت است.
مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه
آیا من علوم انسانی خوانده ای موفقم؟؛ گفتارهایی برای آن ها که به ستاره شدن می اندیشند!
شاید از حدود دو سال پیش که اولین شماره ی این مطلب در مهر گردون نوشته شد، تا به امروز اتفاقات بسیار زیاد و رنگارنگی در جامعه ی ایران روی داده باشد که ضرورت به کار گیری متخصصان و اندیشمندان ماهر و ورزیده در دانش های گوناگون و ریز شونده ی علوم انسانی در دنیای کنونی را برای ما بیش از پیش نمایان می سازد. این ضرورت، دیر یا زود و به هنگام تصمیم واقعی و به دور از شعار زدگی برای عزیمت به سمت جامعه ای رشد یابنده و توسعه یافته مورد توجه ما قرار خواهد گرفت. تا آن هنگام، ضرورت تبیین و واکاوی بیشتر اهمیت و حساسیت های این شاخه از علوم و دانش های بشری در روبرو شدن با پدیده های اجتماعی یک جامعه و شیوه های تحلیل و ارائه ی راه حل با کمترین خطا برای آن ها از اولویت زیادی برخوردار است. در شماره ی پبشین که البته با تأخیر بسیار زیادی تا امروز به آن پرداخته شد، به این نکته اشاره شد که علوم اجتماعی بر خلاف سایر شاخه های علم، آزمایشگاهی در مقیاس یک جامعه در اختیار دارد که البته به همین دلیل نیز شرایط تجزیه و تحلیل ارائه ی راه حل ها را بسیار دشوار و حساس می سازد. به عبارت روشن تر، شما هنگامی که به عنوان یک مهندس سازه در حال برنامه ریزی برای اجرای یک پل هستید، قبل از اجرا، امکان مشابه سازی های کامپیوتری و بررسی مقاومت و پایایی بتن مورد استفاده در آزمایشگاه های مقاومت مصالح را در پیش خود دارید. یا هنگامی که شما در مقام یک پزشک جراح، تشخیص جراحی عضوی خاص برای بیماری را داده اید، امکان بررسی های نمونه برداری، عکس برداری ها به شیوه ها و تکنولوژی های گوناگون و غیره را تا پیش از شکافتن بدن بیمار برای خود در نظر می گیرید. این امکان تجربه ی پیش از اجرا که در بسیاری از شاخه های علوم در اختیار متخصصین قرار دارد، شوربختانه گزینه ای بدون انتخاب برای متخصصین حوزه های گوناگون دانش های اجتماعی و انسانی است؛ متخصص علوم انسانی یک آزمایشگاه در اختیار دارد و آن هم به مقیاس یک جامعه ی واقعی و تمام عیار با تمام پویایی و حرکت ثانیه به ثانیه اش است. اما این مسأله چه علامتی برای ما می فرستد؟ تمام آن چه یک متخصص علوم انسانی باید بداند این است که به دلیل همین عدم دسترسی به آزمایشگاه های مصنوعی و امکانات شبیه سازی لابراتواری، هر تصمیمی که برای روبرو شدن با یک پدیده ی اجتماعی در حکم یک راه حل اتخاذ گردد، به مجرد عملیاتی شدن، تمام نتایج خود را به گونه ای مستقیم به جامعه و بخش های مورد نظر و حتی سایر بخش ها منتقل ساخته و متخصص علوم انسانی توانایی برگشت و عزیمت به نقطه ی پیش از عملیاتی شدن راه حل را در اندازه ای زیاد و حتی شاید به گونه ای کامل از دست داده است.
واژه ی "برگشت ناپذیری" (Non-reversible) یکی از مفاهیم بسیار حیاتی و نیازمند به فهمیده شدن برای یک متخصص و کاربر علوم انسانی در هنگامی است که او مبادرت به تصمیم سازی و ارائه ی راه حل های سیاستی برای درمان پدیده های نامطلوب عارض شده بر سیستم های اجتماعی یک جامعه می نماید. به بیان دیگر اگر یک متخصص علوم انسانی به دنبال ارائه ی راه حل های مناسب در برخورد با چنین پدیده هایی است، هر چقدر راه حل های او از پایه های مستحکم تری از مطالعات تجربی و کاربردی برخوردار بوده و با ضرایب خطای پایین تری برازش شده باشد، نمایان گر زبردست تر بودن و کارآزموده بودن او خواهد بود و بیان کننده ی این نکته است که او به برگشت ناپذیری تصمیم های اجتماعی وقوف کامل داشته و به همین دلیل به ارائه ی راه حل هایی با کمترین خطا و مبتنی بر مطالعات گسترده و همه جانبه تخصص خود دست یازیده است.
مثال برای عدم توجه به شرط برگشت ناپذیری یک تصمیم اجتماعی در روبرو شدن در پدیده های نامطلوب اجتماعی جامعه ی ایران در سالیان اخیر به اندازه ای زیاد و در دست است که بیان آن ها البته فایده ی چندانی نیز نخواهد داشت. یک مورد کلی که در عین حال در برگیرنده ی موارد جزیی تر بسیاری خواهد بود، اجرای طرح آزاد سازی قیمت ها در اقتصاد ایران بوده است که شرایط میدانی پس از اجرا به سادگی می تواند برای ما بازگو کند که به چه دلیل یک تصمیم اجتماعی برگشت پذیر نبوده و پیامد های به وجود آمده، هر چند به دلخواه و در راستای آمال و آرزوهای ما نبوده باشد، به سادگی قابل ترمیم و برگشت به نقطه ی قیل از عزیمت و حتی نقطه ای نزدیک به آن نخواهد بود.
پس اگر به این می اندیشید که در جرگه ی علوم انسانی خوانده هایی باشید که ستارگان رشته های خود خواهند بود و تصمیماتشان با کمترین خطا به هدف برخورد خواهد کرد، "شرط برگشت ناپذیری یک تصمیم اجتماعی" را همواره با خود مرور کنید، به آن بیندیشید، در تصمیمات خود به آن بارها و بارها برگردید و آن گاه وارد عمل شوید. موفقیت دور نخواهد بود.
۱۳۹۱ مرداد ۳, سهشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و بر آشفتن | از سنگ و صخره نیندیشم، سیلم مهار نخواهم شد *
خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست میان دارم، اهل کنار نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و بر آشفتن
از سنگ و صخره نیندیشم، سیلم مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گرد آفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد
تیری که چشم مرا خسته ست، بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر، اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آن چه که باداباد، گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند"، من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم، دیگر سوار نخواهم شد
سیمین بهبهانی
* بیست و هشتم تیر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی، زاد روز بزرگ بانوی غزل سرای ایران زمین سیمین بهبهانی است. چکامه های زیبا، دلنشین و سرشار از جان آزادی خواهانه ی بانو سیمین، ماندگاری و عیاری بالا برای او در ادبیات پارسی به جای گذاشته است. سیمین بهبهانی در بیست و هشتم تیر یک هزار و سیصد و شش خورشیدی در تهران دیده بر جهان گشود و در سال های زندگی زیبا و پرمایه ی خود گنجینه ای از اشعار ناب و یگانه ی نیمایی برای گنج شایگان ادب پارسی آفرید. چکامه ی زیبای این پست از جدید ترین سروده های اوست که آکنده از ایستادگی و آزادگی او در بزنگاه جفای بر نخبگان و سرمایه های انسانی و اجتماعی این سرزمین به یادگار مانده است. مهرگردون سلامتی و همارگی بودن و نفس زدن این بانوی گران قدر و فرهیخته را برای سرزمینمان آرزومند است.
۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه
Magic Lecture For MBA; Conversion Of The Best Ideas To Opportunity
![]() |
| Tim Westergren |
Pandora Founder Says You Should Know The Difference Between An Idea And An Opportunity
"The difference between an idea and an opportunity is what really defines entrepreneurship. I think entrepreneurs are people who are gamed to jump in and see if there's a connection, if an idea is indeed an opportunity."
According to Westergren, an opportunity is the result of a good idea and entrepreneurs that go after ideas they strongly believe in are likely to create their own opportunities.
The difference between opportunity and an idea is execution and action; you merely think of ideas, but you take opportunities. Understanding the difference is vital for success, in business and in life.
"It's also true that some of the greatest opportunities were ideas that at the time didn't really seem like good ideas. And I think entrepreneurs are the folks who are willing to take a chance and find out."
Tim Westergren
Founder of Pandora
Reference: Business Insider; Instant MBA
Related Link
۱۳۹۱ تیر ۲۷, سهشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 6
![]() |
| مریم عذرا، کودک و قدیسه حنا اثر لئوناردو دا وینچی |
تا چندی در ازای مزدی که می گرفت با جدیت کار می کرد. نمایش های توأم با رقص و آواز برای مجالس شاهانه ترتیب می داد؛ برای متصل ساختن رودهای لوار و سون به وسیله ی حفر کانال و برای خشکاندن باتلاق های سولونی نقشه هایی طرح می کرد و محتملاً در طراحی قسمت هایی از قصر لوار سهیم بوده است. شاید پس از سال 1517 کمتر نقاشی کرده باشد، زیرا در آن سال طرف راست بدنش به علت سکته ی ناقص فلج شد؛ با دست چپ کار می کرد، اما برای رسم تصاویر دقیق به هر دو دست نیازمند بود. حال بس شکسته شده بود و [از] اندام و صورت زیبای زمان جوانیش، اثری بر جای نمانده بود. اعتماد به نفس مغرورا نه ی سابق و آرامش روحی پیشین جای خود را به رنج انحطاط داده و عشق او به زندگی تبدیل به امید مذهبی شده بود. وصیتش بسیار ساده بود، اما تقاضا کرد که در تدفینش تمام مراسم دینی به جای آورده شود. یک بار چنین نوشته بود: «همان طور که پس از یک روز کار رضایت بخش خواب شیرین است، همان گونه نیز یک عمر پر حاصل مرگ را شیرین می سازد».
جنازه ی او در رواق کلیسای سن فلورانس (St. Florentin) در آمبواز دفن شد. ملتسی خبر مرگ لئوناردو را به برادران او داد و در نامه ی خود چنین افزود: «من از شرح شدت اندوه خود از مرگ دوستم عاجزم؛ گر چه جسم من از تندرستی بهره مند است، اما روحم تا پایان عمر غمگین خواهد بود. این اندوه سبب بزرگی دارد، همه ی مردم در فقدان چنین مردی عزادارند، زیرا به وجود آوردن نظیر او از عهده ی طبیعت خارج است. خدای قادر متعال روان وی را تا ابد شاد کناد!»
لئوناردو بزرگترین دانشمند یا مهندس یا نقاش یا پیکر تراش عصر خود نبود، فقط مردی بود که همه ی این فضایل را با هم داشت و در هر زمینه با بهترین صاحبان فضل رقابت می کرد. در دانشکده های پزشکی آن زمان استادانی بودند که اطلاعاتشان در تشریح بیش از لئوناردو بود؛ جالب ترین کارهای مهندسی در میلان پیش از ظهور لئوناردو انجام گرفته بود؛ رافائل (Raphael - نقاش فلورانسی؛ 1520-1483) و تیسین (Titian - نقاش ونیزی؛ 1576-1477) مجموعاً تابلوهای ظریف تری از تابلوهای لئوناردو به جای گذاشته اند؛ میکلانژ در پیکرتراشی زبردست تر بود؛ ماکیاولی (Machiavelli - سیاستمدار، فیلسوف و نویسنده ی ایتالیایی؛ 1527-1469) و گویتچاردینی (Guicciardini - تاریخ نویس و سیاستمدار ایتالیایی؛ 1540-1483) ژرف اندیش تر بودند. مع هذا مطالعات لئوناردو درباره ی اسب شاید بهترین کار او در مبحث کالبدشناسی آن زمان بوده است؛ هیچ یک از پرده های رافائل یا تیسین یا میکلانژ با آخرین شام لئوناردو برابری نمی کند؛ هیچ نقاشی در ظرافت رنگ آمیز ی یا تجسم احساسات و فکر و مهر به پای لئوناردو نرسیده است؛ هیچ یک از پیکره های آن زمان به قدر مجسمه ی گچی سفورتسا، کار لئوناردو، ارج نیافته است؛ هیچ تصویری تا کنون برتر از مریم عذرا، کودک و قدیسه حنا، اثر لئوناردو، شناخته نشده است؛ و هیچ چیز در فلسفه ی رنسانس فایق تر از «قانون طبیعی» لئوناردو نبوده است.
او مرد «دوره ی رنسانس» نبود، زیرا چندان نجیب و درونگرا و مهذب بود که نمی توانست نماینده ی زمانی باشد که مردانش در حرف و عمل شدید و نیرومند بودند. او «یک مرد جهانی» به تمام معنا نبود، زیرا در طبع متنوع الاطوار او خصال سیاستمدار و مدیر جایی نمی توانستند داشته باشند. اما، با تمام نقایص و محدودیت هایش، کامل ترین مرد رنسانس و شاید هم تمام اعصار بود. با تأمل بر موفقیت های این مرد بزرگ، ما از راه درازی که انسان از آغاز خلقت تا کنون پیموده است به شگفت می آییم، و ایمان خود را به امکانات بشر تجدید می کنیم.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 251 و 252
۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه
گل ایوون بهاره دل من *
من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شب های مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقت های بی تابی می خوام
من از اون وقت های بی تابی می خوام
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شب های مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقت های بی تابی می خوام
من از اون وقت های بی تابی می خوام
مث یه دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو می ری پشت علف ها گم می شی
من می مونم و گل اقاقیا
من می مونم و گل اقاقیا
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
فرهاد شیبانی
* این ترانه ی زیبا با صدای دلنشین بانو سیمین غانم اجرا شده است. زمزمه ی این ترانه بر لب های چند نسل، نشانه ای از جاودانگی آن بوده است. برای دانلود و شنیدن آن می توانید از لینک زیر استفاه نمایید:
۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه
All of the storm's lessons
And once the storm is over, you won't remember how you made it through, how you managed to survive. You won't even be sure, whether the storm is really over. But one thing is certain. When you come out of the storm, you won't be the same person who walked in. That's what this storm's all about.
Haruki Murakami
۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 5
برای ما تصور این امر مشکل است که لئوناردو، هم برای لودوویکو و هم برای سزار بورژیا در درجه ی اول یک مهندس بود. حتی دسته های نمایشی که برای دوک میلان ترتیب می داد، شامل عروسک های خودکار بدیع بودند. وازاری می گوید: «او هر روز الگوها و طرح هایی برای شکافتن کوه ها و ساختن تونل ها، برای عبور مستقیم از نقطه ای به نقطه ی دیگر، تهیه می کرد؛ خیال بلند کردن و کشاندن بارهای سنگین را به نیروی اهرم، جراثقال و قرقره در سر می پروراند؛ و برای تمیز کردن بنادر و بالا آوردن آب از اعماق زیاد روش هایی اندیشیده بود». ماشینی برای ساختن دنده ی پیچ تعبیه کرده بود؛ با روش صحیح، مقدمات ساختن چرخ آب کشی را تهیه کرد و یک نوع ترمز تسمه ای غلتک دار بدون سایش درست کرده بود. نخستین مسلسل را طرح کرد و برای خمپاره انداز چرخ های دنده ای درست کرد تا بر برد آن بیفزاید. طرح های دیگر او عبارت بودند از یک محرک چند تسمه ای، دنده ی انتقال حرکت سه سرعته، یک آچار فرانسه ی قابل تنظیم، ماشینی برای پهن کردن فلز، یک صفحه ی متحرک برای ماشین چاپ و یک چرخ دنده با قفل خودکار برای بلند کردن نردبان. برای یک سفینه ی زیر دریایی نیز طرحی داشت، اما از فاش ساختن آن خودداری کرد.
![]() |
| «طرحی از «ماشین پرنده |
![]() |
| شرح عملکرد «ماشین پرنده» |
![]() |
| آناتومی بدن انسان؛ قلب و دریچه هایش اثر لئوناردو |
تقریباً خود را در هر رشته ای از علوم می آزمود. ریاضی را خالص ترین شکل تعقل می دانست و با علاقه ای وافر آن را می آموخت؛ در اشکال هندسی نوعی زیبایی می دید و چند تا از آن ها را برای طرح آخرین شام در روی همان صفحه رسم کرد. لئوناردو مجذوب علم نجوم بود. در نظر داشت که برای «بزرگ دیدن ماه، دوربین مخصوصی بسازد»، اما هرگز آن را نساخت. می نویسد: «خورشید حرکت نمی کند... زمین نه مرکز دایره ی خورشید است، و نه در مرکز جهان قرار دارد». با حرارت زیاد از علل لکه های روی ماه بحث می کند، و در همین زمینه با نظرات آلبرت ساکسی (Albert of Saxony - فیلسوف و دانشمند آلمانی؛ 1390-1316) به معارضه پرداخت. با آغاز رشته ی سخن از بحث همین شخص، چنین استدلال می کند که چون «هر ماده ی سنگینی به پایین فشار می آورد و الی الابد نمی تواند در یک حال قائم بماند، تمام زمین باید کروی شود»، و نهایتاً از آب پوشیده گردد. در ارتفاعات زیاد سنگواره ی حیوانات دریایی را مشاهده کرد و چنین نتیجه گرفت که زمانی آب روی زمین را تا آن ارتفاعات پوشانده بوده است.
![]() |
| آناتومی بدن انسان؛ جمجمه |
لئوناردو از مطالعات خود در رشته های متعدد گاه به سوی فلسفه نیز گام بر می داشت. در شأن فلسفه چنین می گوید: «ای ضرورت شگفت انگیز! تو با دلیل متعالی خود تمام معلول ها را وا می داری که نتیجه ی مستقیم علل خود باشند، و بنا بر یک قانون متعالی و اجتناب ناپذیر، هر عمل طبیعی، از طریق کوتاه ترین فرایند ممکن، از تو اطاعت می کند».
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 244، 247 و 247 تا 250
۱۳۹۱ تیر ۲۰, سهشنبه
Another meaning of the economic freedom: right of choice
The meaning of economic freedom is this: that the individual is in a position to choose the way in which he wants to integrate himself into the totality of society.
Ludwig von Mises
Austrian philosopher and economist
He was a known thinker in Austrian School and classical liberal economists
1881-1973
۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه
پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند | صید را گر چه بگیرند رها نیز کنند
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند
صید را گر چه بگیرند رها نیز کنند
نظری کن به من ای دوست که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
بوسه ای زان دهن تنگ بده یا بفروش
کین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند
عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو
زر و سر هر دو ببازند و دعا نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن
کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند
بر زبان گر برود یاد منت باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند
تو ختایی بچه ای در تو خطا نیست عجب
کان چه بر راه صوابند خطا نیز کنند
اوحدی گر نکند یار ز ما یاد مرنج
ما که باشیم که اندیشه ی ما نیز کنند
اوحدی مراغه ای
۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه
برای این که دوستت دارم
برای این که دوستت دارم،
می توانی بروی.
برای این که دوستت دارم،
سکوت می کنم.
برای این که دوستت دارم،
چشم می بندم بر دروغ.
برای این که دوستت دارم،
نگه می دارم زیبایی ها را.
برای این که دوستت دارم،
تو آزادی.
مارگوت بیگل
برگرفته از «عاشقانه هایی که من دوست می دارم»
۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 4
![]() |
| پرتره ای احتمالی از لئوناردو توسط خود او در حدود 1513 |
تصویری از لئوناردو، که به وسیله ی خودش کشیده شده است، صورت پهن و لطیفی را با زلف آویخته و ریش سفید نشان می دهد. این تصویر اکنون در کتابخانه ی سلطنتی وینزر (Windsor) موجود است. تابلوی پر ارزشی در تالار هنری اوفیتسی (Uffizi - گالری هنری اوفیتسی؛ فلورانس) او را با چهره ی نیرومند، چشمان متجسس، موی و ریش سپید و کلاه سیاه نشان می دهد. این تابلو کار یک نقاش ناشناس است. تصویری از گچ، در تالار هنری تورینو، لئوناردو را تا وسط سر طاس نشان می دهد و پیشانی، گونه ها و بینی او را چین دار می نمایاند. این تصویر کار خود لئوناردو است. از قراین چنین بر می آید که پیری لئوناردو زودرس بوده است؛ وی، با وجود یک رژیم غذایی نباتی، در شصت و هفت سالگی مرد؛ و حال آن که میکلانژ، که بهداشت را حقیر می شمرد و چند بار به بیماری هایی دچار شده بود، هشتاد و نه سال زیست. لئوناردو جامه های فاخر می پوشید، و حال آن که میکلانژ چکمه از پای خویش در نمی آورد. لئوناردو در ریعان شباب به نیرومندی مشهور بود، نعل اسبی را با دست خم می کرد، شمشیر بازی زبر دست بود و در سواری و اداره ی اسبان مهارت داشت. اسب را بسیار دوست می داشت و آن را نجیب ترین و زیباترین حیوان می شمرد. ظاهراً با دست چپ نقاشی می کرد و چیز می نوشت؛ لاجرم در نوشتن از راست به چپ می رفت و همین امر دستخط او را، بدون آن که خودش مایل باشد، ناخوانا می ساخت.
او علاقه ای نداشت که نوشته هایش توسط عده ی زیادی از مردم خوانده شوند. در این باره چنین می نویسد: «حقیقت اشیا غذایی است ممتاز برای هوشمندان، نه عقول سرگردان». نسبت به دوستانش بسیار مهربان بود. کشتن حیوانات را جایز نمی شمرد و «آسیب رساندن به هیچ موجود زنده ای را از طرف هیچ کس تحمل نمی کرد». پرندگان محبوس در قفس را می خرید و آزاد می کرد. در سایر موارد، اخلاقاً غیر حساس به نظر می رسید. ظاهراً عشق وافری به طرح ادوات جنگی داشت. از یکی از یادداشت هایش چنین می نویسد: «در تنهایی مال خودت هستی، در جمع نیمی از وجودت متعلق به دیگران است؛ از این رو ناچار در هر محفلی باید وجود خود را طبق تمایل بی جای حاضران متفرق سازی». لئوناردو همچون نوازنده یا سخنور خوبی می توانست مجلس آرایی کند؛ اما همواره دوست می داشت خود را از دیگران جدا سازد و در کار خویش مستغرق شود. او چون هرگز گرسنگی نکشیده بود تا بیش از هر چیز قدر نان بداند، می گفت: «بزرگترین نعمت طبیعت، آزادی است».
![]() |
| پرتره ای از لئوناردو؛ اثری از هنرمندی ناشناس |
تقوا و فضایلش بر عیوب و نواقصش برتری داشتند. نفرت وی از معاشرت با زنان، طبیعت او را آزاد می ساخت تا تمام هم خود را مصروف کار خویش سازد. حساسیت دردناکش هزاران جنبه ی حقیقت را، که به چشم عادی دیده نمی شد، برای او عیان می ساخت. گاه هنگامی که یک چهره ی جالب می دید، او را در چندین کوچه و خیابان، یا حتی یک روز تمام، دنبال می کرد؛ آن گاه، پس از بازگشت به کارگاه هنری خویش، آن را چنان تصویر می کرد که گویی در برابرش حاضر است.
کنجکاوی، خوی باژگون، حساسیت و عشق لئوناردو به کمال به بزرگترین نقص او -عدم قابلیت یا بی میلی او به تکمیل کار- اضافه شده و عیب بزرگی برای او ساخته بودند. او می گفت: «هنر در تصور و طرح است، نه در اجرا؛ این مرحله مربوط است به اذهان کوچک تر». به سرعت از کاری به کار دیگر یا از موضوعی به موضوع دیگر می پرداخت؛ به بسیاری از چیزها دلبستگی داشت و فاقد وحدت مقصود یا فکر بود. این مرد «جامع الخصال» مخلوطی بود از اجزای گران بها اما نامتجانس؛ قابلیت های او چندان زیاد بودند که نمی توانست برای نیل به هدف واحدی آن ها را مهار کند و به سوی یک هدف متوجه سازد. در پایان زندگیش، با آه و افسوس می گفت: «من اوقات سودمندی را تلف کردم». پنج هزار صفحه مطلب نوشت، اما هرگز یک کتاب کامل به وجود نیاورد. صرف و نحوش ضعیف و املایش منحصر به فرد است. مطالعاتش متفرق و غیر مرتبط بودند. درباره ی علم و هنر متساویاً خوب می نوشت. پرمایه ترین اثر او "رساله ی نقاشی" (Trattato della Pittura) است که در 1651 چاپ شد. دستور اساسی او این است که هنرجو باید بیش از گرته برداری از کار هنرمندان، به مطالعه ی طبیعت بپردازد. بسیاری از ترسیمات او طرح هایی عجولانه و بسیاری دیگر چنان شاهکارهایی هستند که به موجب آن ها ما باید لئوناردو را چیره دست ترین، نازک کار ترین و ژرف انذیش ترین رسام دوره ی رنسانس بدانیم. در ترسیمات میکلانژ و رامبران (Rambrandt -نقاش و حکاک هلندی؛ 1669-1606) هیچ چیز نمی یابیم که بتواند با "مریم عذرا، کودک و قدیسه حنا" (The Virgin, Child, and St. Anne) اثر لئوناردو، که اکنون در برلینگتن هاوس (Burlington House - لندن) است، هم تراز باشد.
شاید طبیعت بیش از انسان او را خشنود می ساخت، زیرا طبیعت طبیعی بود و نمی توانست به شر متهم شود؛ هر شیء آن به نظر یک چشم بی غرض قابل بخشایش بود. بدین سان، لئوناردو دورنماهای بسیار رسم و بوتیچلی (Botticelli - نقاش فلورانسی؛ 1510-1444) را برای نادیده گرفتن آن ها تحقیر کرد. سلک گل ها را به دقت با قلم خود رسم می کرد: کمتر ممکن بود تصویری را نقاشی کند و آن را به وسیله ی زمینه ای از درختان، شهرها، صخره ها، کوه ها، ابرها و دریاها سحر انگیز تر ننماید.
تاریخ نمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 239 تا 243
۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه
۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه
عالم و هر چه در او هست ببر از یادت | لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر
عشق من خاطره ی عشق من از یاد مبر
یادم ای شاخه گل نسترن از یاد مبر
آن گل یاس سپیدی که به دستم دادی
ای گل یاس سپید چمن از یاد مبر
خاطرات خوش این عشق جنون آسا را
مبر ای بوی خوش یاسمن از یاد مبر
چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را
بوسه ام ای گل مهتاب تن از یاد مبر
چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت
نغمه ی نرم غزل های من از یاد مبر
یاد باد آن که مرا یار عزیزت خواندی
یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر
از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام
این همه سوختن و ساختن از یاد مبر
عالم و هر چه در او هست ببر از یادت
لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر
زنده یاد خسرو فرشیدورد
۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه
۱۳۹۱ تیر ۱۳, سهشنبه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 3
لئوناردو هنگامی که کوشید تا پیوند گسسته ی خویش را با زادگاهش دوباره برقرار کند، چهل و هشت سال داشت. طی هفده سال غیبتش از فلورانس، هم خود او عوض شده بود و هم آن شهر؛ اما این تغییر در دو جهت مخالف بود. فلورانس یک جمهوری نیمه دموکراتیک شده، و زندگی تجملی و اشرافی آن به سادگی گراییده بود؛ و حال آن که لئوناردو به زندگی درباری و تجملی و مراسم تشریفاتی خو گرفته بود. فلورانسی ها، که عادت به انتقاد داشتند، به جامه های حریر و مخمل او، آداب ظریف وی و ملازمان مجعد موی او با خشم می نگریستند. میکلانژ (Michelangelo - هنرمند ایتالیایی؛ 1564-1475) که بیست و دو سال از او جوان تر بود، بر ظاهر آراسته ی او، که با بینی شکسته ی خودش تضاد فراوان داشت، نفرت می ورزید و با وضع فقیرانه ی خویش تعجب می کرد که لئوناردو این تعین را از کجا آورده است. لئوناردو در حدود ششصد دوکاتو از عواید خود در میلان پس انداز کرده بود، و حال از قبول سفارشات بسیار، حتی از زن صاحب قدرتی چون مارکزه د مانتوا خودداری می کرد، و وقتی هم به کاری می پرداخت، آن را خیلی با تأنی انجام می داد.
طی سال های 1503 - 1506 لئوناردو گاه و بی گاه بر تصویر مونا لیزا (مادونا الیزابتا) (Madonna Elisabetta) سومین زن فرانچسکو دل جوکوندو (Francesco del Giocondo) که در 1512 می بایست عضو شورای شهر بشود، کار می کرد. احتمالاً یک کودک فرانچسکو، که در 1499 به خاک سپرده شد، از فرزندان الیزابت بود؛ و این فقدان ممکن است باعث شده باشد که در پس تبسم نمکین جوکوندا (Lisa del Giocondo) وجناتی خطیر موجود باشد. لئوناردو در آن سه سال او را بارها به کارگاه هنری خویش فراخواند و تمام رموز و لطایف هنر خود را در تصویر او به کار برد -او را در چشم انداز شاعرانه ای از درختان، آب، کوهستان و افق قرار داد، و جامه ای از اطلس و مخمل بر او پوشاند و چین های آن را بدان سان جلوه داد که هر یک از آن ها شاهکاری است، با دقتی زاید الوصف حرکات مرموز دهان او را بررسی کرد، نوازندگانی به هنرگاه آورد که با آهنگ هایی دلنشین مهر خفته ی مادری داغدیده را در او بیدار کنند، و با این خصوصیات تصویر او را با لطافت و با سایه روشن پروراند: بدین گونه، به اشارات روحی که مایل به آمیختن نقاشی و فلسفه بود پاسخ گفت.
چهره ی مونا لیزا چنان جذاب بود که تا کنون هزاران برگ کاغذ و بوم به خاطر آن رنگین شده است. صورت مونا لیزا زیبایی فوق العاده ای نداشت: یک بینی نازک در چهره ی او ممکن بود موفقیت تصویرش را بیشتر کند؛ در مقایسه با بسیاری از دختران دلربا که مجسمه یا تصویرشان موجود است، زیبایی لیزا تقریباً متوسط است. فقط تبسم اوست که طی قرون خواستاران زیادی برای تصویر او فراهم آورده است -تبسمی که با برق زاینده ی چشمان او و انحنای خفیف لبانش به سوی بالا توأم است. او به چه لبخند می زند؟ به کوشش نوازندگان برای مسرور ساختنش؟ به جدیت متساهل هنرمندی که هزار روز بر تصویر او کار کرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ یا شاید این مونالیزا نیست که لبخند می زند، بلکه به طور کلی زن است، یا بهتر بگوییم تمام زنانند که به تمام مردان چنین می گویند: «ای عاشقان واله و شیدا! طبیعتی که شما را پیوسته به فرمانبری کورکورانه وادار می سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده ای برای وصل ما رنج می دهد، با یک کوشش نامعقول برای نزدیک ساختن زیبایی های ما به مثل اعلا ذهن بی تاب شما را آرامش می بخشد و شما را به اوج تغزلاتی بر می افرازد که به محض اعتلا فرو می نشیند، سراسر برای این است که شما را به مقام پدری برساند! آیا چیزی مضحک تر از این هست؟ ولی ما زنان نیز طعمه ی دام هستیم؛ غرامتی که ما برای این شیدایی می پردازیم، بیش از آن شماست. با این همه، ای سبکسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگی را جبران می کند». شاید هم تبسمی که بر لبان مونا لیزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد -از آن روح باژگونه ای که به زحمت خاطره ی نوازش مادر را به یاد می آورد و برای عشق یا نبوغ به هیچ سرنوشتی جز یک تجزیه و تلاشی بد فرجام، و جز مختصر شهرتی که به تدریج از ذهن فراموش کار بشر زایل می شود، معتقد نبود.
وقتی که جلسات ترسیم تمام شد، لنوناردو تصویر را باز هم نگاه داشت، زیرا معتقد بود که هر چند از سایر تصویرها کامل تر است، هنوز نمی توان آن را تمام تلقی کرد: شاید شوی مونا لیزا دوست نمی داشت که زنش با لبان بالا جسته هر دم از دیوار بر او و مهمانانش بنگرد. سال ها بعد فرانسوای اول آن تصویر را به مبلغ (4000 کراون، 50000 دلار) خرید و در قصر خود در فونتنبلو (Fontainebleau - شهری در شمال فرانسه) قاب گرفت. امروزه این تصویر، که با گذشت زمان و دستکاری های زیادی که برای جلوگیری از امحای آن شده بسیاری از ظرایف خود را گم کرده است، در سالن کاره (تالار مربع) ('Salon Carre) لوور آویخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد می سازد.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 232، 236 و 237
![]() |
| مونا لیزا؛ اثری نامدار از لئوناردو دا وینچی |
چهره ی مونا لیزا چنان جذاب بود که تا کنون هزاران برگ کاغذ و بوم به خاطر آن رنگین شده است. صورت مونا لیزا زیبایی فوق العاده ای نداشت: یک بینی نازک در چهره ی او ممکن بود موفقیت تصویرش را بیشتر کند؛ در مقایسه با بسیاری از دختران دلربا که مجسمه یا تصویرشان موجود است، زیبایی لیزا تقریباً متوسط است. فقط تبسم اوست که طی قرون خواستاران زیادی برای تصویر او فراهم آورده است -تبسمی که با برق زاینده ی چشمان او و انحنای خفیف لبانش به سوی بالا توأم است. او به چه لبخند می زند؟ به کوشش نوازندگان برای مسرور ساختنش؟ به جدیت متساهل هنرمندی که هزار روز بر تصویر او کار کرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ یا شاید این مونالیزا نیست که لبخند می زند، بلکه به طور کلی زن است، یا بهتر بگوییم تمام زنانند که به تمام مردان چنین می گویند: «ای عاشقان واله و شیدا! طبیعتی که شما را پیوسته به فرمانبری کورکورانه وادار می سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده ای برای وصل ما رنج می دهد، با یک کوشش نامعقول برای نزدیک ساختن زیبایی های ما به مثل اعلا ذهن بی تاب شما را آرامش می بخشد و شما را به اوج تغزلاتی بر می افرازد که به محض اعتلا فرو می نشیند، سراسر برای این است که شما را به مقام پدری برساند! آیا چیزی مضحک تر از این هست؟ ولی ما زنان نیز طعمه ی دام هستیم؛ غرامتی که ما برای این شیدایی می پردازیم، بیش از آن شماست. با این همه، ای سبکسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگی را جبران می کند». شاید هم تبسمی که بر لبان مونا لیزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد -از آن روح باژگونه ای که به زحمت خاطره ی نوازش مادر را به یاد می آورد و برای عشق یا نبوغ به هیچ سرنوشتی جز یک تجزیه و تلاشی بد فرجام، و جز مختصر شهرتی که به تدریج از ذهن فراموش کار بشر زایل می شود، معتقد نبود.
وقتی که جلسات ترسیم تمام شد، لنوناردو تصویر را باز هم نگاه داشت، زیرا معتقد بود که هر چند از سایر تصویرها کامل تر است، هنوز نمی توان آن را تمام تلقی کرد: شاید شوی مونا لیزا دوست نمی داشت که زنش با لبان بالا جسته هر دم از دیوار بر او و مهمانانش بنگرد. سال ها بعد فرانسوای اول آن تصویر را به مبلغ (4000 کراون، 50000 دلار) خرید و در قصر خود در فونتنبلو (Fontainebleau - شهری در شمال فرانسه) قاب گرفت. امروزه این تصویر، که با گذشت زمان و دستکاری های زیادی که برای جلوگیری از امحای آن شده بسیاری از ظرایف خود را گم کرده است، در سالن کاره (تالار مربع) ('Salon Carre) لوور آویخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد می سازد.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 232، 236 و 237
۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه
Magic Lecture For MBA;Key Of Success: Conversation With Other People
"Today, the power resides in those who have a sense of the way that
knowledge flows. And that becomes critical because knowledge is growing at an
exponential rate."
Grefé believes that, in a world where knowledge is at the fingertips of
anyone who has access to the Internet, people are forgetting a huge source of
knowledge: other people.
Beyond asking others for advice on company matters, conversation is a major
source of acquiring ideas. Through loose conversation on any business-related
matter, you'll find yourself coming up with ideas and finding inspiration.
Before you hire someone to help your business, attempt to find solutions through
word-of-mouth exchanges.
"For any individual to succeed, it has got to go beyond just knowing things.
They have to be curious, they have to be thoughtful. And that doesn't come from
social media and that doesn't come form deep-diving in data. That comes from
thoughtful conversations."
Richard Grefé
Executive Director at AIGA
Reference: Business Insider; Instant MBA
۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 2
آخرین شام (The Last Supper) و مونا لیزا (Mona Lisa) مشهورترین تصاویر جهانند. هر روز و هر سال زایرین کلیسای سانتا ماریا (Santa Maria) وارد ناهارخوری آن می شوند که حاوی ارجمندترین آثار لئوناردو است. در آن بنای ساده ی چهارگوش کشیشان فرقه ی دومینیکیان، که وابسته به کلیسای محبوب لودوویکو (Lodovico il Moro - دوک میلان؛ 1490-1481) سانتا ماریا دله گراتسیه بودند، غذا می خورند. اندکی پس از رسیدن لئوناردو به میلان (1482 یا 1483) لودوویکو از او خواست که آخرین شام را بر دورترین دیوار این ناهارخوری ترسیم کند. مدت سه سال (1498-1495) لئوناردو گاه و بی گاه روی این تصویر با جدیت یا آرامی کار می کرد، در حالی که دوکا و کشیشان از تأخیر او بی تاب بودند. رئیس کلیسا (اگر گفته ی وازاری (Giorgio Vasari - نقاش، معمار و تاریخ هنر نویس ایتالیایی؛ 1574-1511) را باور کنیم) از سستی آشکار لئوناردو به لودوویکو شکایت برد و در شگفت بود از این که او چرا گاه ساعت ها بدون کوچک ترین حرکتی در جلو دیوار می نشیند. لئوناردو به دوکا توضیح داد که مهمترین کار هنرمند بیش از آن چه در اجرای کار باشد، در اندیشه ی آن است، اما فهماندن این موضوع به رئیس کلیسا برای دوکا آسان نبود. به قول وازاری، راوی این حکایت، «مردان صاحب نبوغ وقتی بیشتر کار ارزنده به وجود می آورند که کمتر کار می کنند». لئوناردو برای چهره هایی که ممکن بود در تصویر حواریون به کار آیند سراسر میلان را گشت و از میان صدها قیافه آن وجناتی را که لازم داشت برگزید و در ضرابخانه ی هنرش آن ها را تبدیل به صورت های بی نظیری کرد که اساس شگفت انگیزی این شاهکار رو به امحا را تشکیل دادند. گاه او از کوچه های شهر یا هنرگاه خویش به ناهارخوری کلیسا می شتافت، یک یا دو نیش قلم به تصویر می زد، و دوباره می رفت.
![]() |
| عکسی از اثر "شام آخر" لئوناردو دا وینچی در سال 1980 |
گراوور نسخه های باسمه ای این نقاشی که در سراسر جهان منتشر شده و نماینده ی اثر لئوناردو هستند، از روی تصویر اصلی برداشته نشده است، بلکه مأخوذ است از نسخه ی ناکاملی که توسط یکی از شاگردان لئوناردو به نام مارکو د اودجونو (Marco d'Oggiono - نقاش ایتالیایی؛ 1530-1475) رسم شده است. امروزه می توان فقط ترکیب و طرح کلی تصویر لنوناردو را بررسی کرد، و پی بردن به سایه روشن ها و دقایق آن دشوار می نماید.
در همان اوان (1483) لئوناردو کاری را به عهده گرفته بود که با تصویر مورد بحث متفاوت و از آن بسیار مشکل تر بود. لودوویکو دیر زمانی بود که می خواست خاطره ی پدرش فرانچسکو سفورتسا را با یک مجسمه ی سواره که با مجسمه ی گاتاملاتا (Gattamelata - کوندوتیره ی ایتالیایی؛ 1443-1370)، کار دوناتلو (Donatello - مجسمه ساز ایتالیایی؛ 1466-1386) در پادوا (Padua - شهری در شمال ایتالیا) و مجسمه ی کولئونی (Colleoni - کوندوتیره ی ایتالیایی؛ 1475-1400) کار وروکیو در ونیز (Venice - شهر بندری در شمال خاوری ایتالیا)، قابل مقایسه باشد زنده کند. لئوناردو چون این موضوع را شنید، حس بلند گراییش به جنبش درآمد. فوراً به بررسی ساختمان جسمانی، اعمال بدنی و طبیعت اسب پرداخت و صد طرح از این حیوان تهیه کرد که همه بسیار با روح بودند. کمی بعد به ساختن یک مدل گچی از این اسب پرداخت. سرانجام در سال 1493 نمونه ی گچی مجسمه تمام شد؛ تنها کاری که باقی مانده بود، قالب ریزی آن از برنز بود. این نمونه در نوامبر آن سال در زیر طاق نصرتی نصب شد تا مسیر موکب عروسی بیانکا ماریا، برادر زاده ی لودوویکو را زینت دهد. مردم از اندازه ی این مجسمه به حیرت افتادند. اسب و سوارش جمعاً حدود 8 متر ارتفاع داشتند؛ شاعران در وصفش قصیده ها می سرودند و کسی شک نداشت که چون از برنز ریخته شود، بر شاهکارهای دوناتلو و وروکیو برتری خواهد یافت. اما هرگز ریخته نشد. ظاهراً لودوویکو برای پنجاه تن برنز که جهت ریختن مجسمه لازم بود پول کافی نداشت. وقتی فرانسویان میلان را گرفتند (1499)، کماندارانشان مجسمه ی گچی را هدف قرار دادند و چندین جای آن را خراب کردند. لویی دوازدهم در 1501 اظهار تمایل کرد که آن را مانند یک غنیمت جنگی به فرانسه ببرد. از آن پس دیگر چیزی درباره ی آن مجسمه شنیده نشد.
این ناکامی بزرگ لئوناردو را مدتی افسرده و خسته خاطر کرد. لئوناردو در دسامبر 1499 به مانتوا نقل مکان کرد و در آن جا تصویر جالبی از ایزابلا د استه (Isabella d'Este - مارکیز مانتوا، از بانوان برجسته ی رنسانس؛ 1539-1474) ساخت. ایزابلا موافقت کرد تا شوهرش آن را به موزه ی لوور اهدا کند؛ لئوناردو، که چنین بخششی را دوست نمی داشت، از آن جا به ونیز رفت. از زیبایی مغرورانه ونیز در شگفت شد، اما رنگ های تند و تزئینات گوتیک - بیزانسی آن را برای ذوق فلورانسی خود بسیار فروزان یافت. پس به سوی شهری که جوانی خود را در آن گذرانده بود بازگشت.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 228 تا 232
اشتراک در:
پستها (Atom)

































+%5BB%5D.jpg)
