۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ مهاتما گاندی - 3

درست در همین ایام (مارس 1922) بود که حکومت تصمیم گرفت او را توقیف کند. مقاومتی نکرد، از گرفتن وکیل خودداری ورزید، و هیچ دفاعی از خود به عمل نیاورد. وقتی که دادستان او را متهم کرد که با نوشته هایش مسئول خشونتی است که بلوای 1921 را بر انگیخته، گاندی با عباراتی پاسخ داد که او را ناگهان به افتخار رساند:
«مایلم تمام سرزنشی را که مدعی العموم فاضل در زمینه ی حوادث بمبئی، مدرس و چوری چورا بر دوش من گذاشته بپذیرم. عمیقاً بر این حوادث فکر می کنم و شب های متوالی با این فکر به خواب می روم، و برای من غیر ممکن است که خود را از این جنایات شیطانی جدا بدانم... . مدعی العموم فاضل کاملاً حق دارند که می گویند من، در مقام مردی که مسئولیت دارد، مردی که از سهم خوبی از تربیت برخوردار شده است،... باید به نتایج هر یک از اعمالم آگاه باشم. من می دانستم که دارم با آتش بازی می کنم، وتن به مهلکه دادم، و اگر آزاد بودم باز همین کار را می کردم. امروز صبح احساس می کردم که اگر مطالبی را که الساعه اینجا گفتم نگویم، در انجام وظیفه ام کوتاهی کرده ام.
من می خواستم از خشونت بپرهیزم. اکنون هم می خواهم از خشونت بپرهیزم. عدم خشونت اولین رکن ایمان من است، و آخرین رکن عقیده ی من نیز هست. اما من می بایست راهی را بر می گزیدم. یا می بایست به نظامی تن می دادم که به کشور من این لطمات جبران ناپذیر را وارد آورده است، یا خطر خشم دیوانه وار مردمی را به جان می خریدم که چون حقیقت از لبان من می فهمیدند قیام می کردند. می دانم که مردمم گاه گاه دست به دیوانگی هایی زده اند؛ ازاین بابت از ته دل متأسفم، واز آن رو اینجا هستم که، نه فقط به کیفری سبک، بلکه به شدیدترین مجازات ها تن در دهم. تقاضای ترحم نمی کنم. تقاضای تخفیف هم نمی کنم. پس، من اینجا هستم که، به خاطر آن چه در قانون جنایت عمدی شمرده می شود، و به نظر من عالی ترین وظیفه ی هر شارمندی است، با خوشحالی تسلیم شدیدترین مجازاتی شوم که مستحق آنم». 
قاضی در نهایت تأسف گفت که مجبور است او را به زندان بفرستد. کسی را که میلیون ها تن از هموطنانش «وطنپرست بزرگ و رهبر بزرگ» می دانند؛ قاضی تصدیق کرد که حتی مخالفان گاندی او را به چشم مردی نگاه می کردند که «آرمان های بزرگ، و زندگانی شرافتمندانه و پاک» دارد. سرانجام، او را به شش سال حبس محکوم کرد.
گاندی را به سلول مجرد انداختند، اما شکایتی نکرد. می نویسد: «هیچ یک از زندانی های دیگر را نمی توانستم ببینم، گر چه واقعاً نمی فهمم چگونه معاشرت من می توانست به آنان آسیب برساند». ولی « شادم، سرشت من تنهایی را دوست دارد. من آرامش را دوست دارم. و اکنون این فرصت را دارم که به مطالعاتی سرگرم باشم که در جهان بیرون، ناگزیر، از آن ها غافل بودم». با پشتکار بسیار به خواندن آثار بیکن، کارلایل، راسکین، امرسن، ثورو و تولستوی پرداخت و ساعات متمادی با بن جانسون و والتر اسکات خود را تسلا می بخشید. بارها بهاگاواد گیتا را خواند. زبان های سانسکریت، تامیل و اردو را فرا گرفت تا بتواند هم به دانشمندان نامه بنویسد و هم با توده  مردم صحبت بکند. برای دوره ی شش ساله ی حبس خود برنامه ی مفصلی برای مطالعه و تخقیق تهیه کرد، و در کمال دقت آن را به موقع اجرا گذارد، تا آن که حادثه ای روی داد. در این مورد خود می گوید: « با شادی جوان بیست و چهار ساله به مطالعه ی آن کتاب ها می نشستم و پنجاه و چهار سال سن و جسم ناتوانم را از یاد می بردم». 
گاندی و تاگور
بیماری آپاندیسیت، از زندان نجاتش داد و طب غربی که او غالباً از آن خرده می گرفت، موجب بهبودش شد. جمعیت عظیمی دم در های زندان جمع شدند تا او را به هنگام خارج شدن ببینند، و موقعی که او رد می شد، خیلی ها به جامه ی خشنش بوسه می زدند. اما او از سیاست و قرار گرفتن در منظر عام پرهیز کرد، ضعف و بیماری را بهانه آورد و در مدرسه اش، در احمد آباد، گوشه گرفت و سال های بسیار با شاگردانش در انزوای آرامی زندگی کرد. اما از آن خلوتگاه، هر هفته، از طریق هفته نامه اش به نام هند جوان، سرمقاله هایی در تشریح فلسفه اش درباره ی انقلاب و زندگی منتشر می کرد. از پیروانش خواست که از خشونت بپرهیزند، نه فقط به این دلیل که این کار خودکشی است، و هند هیچ تفنگی نداشت، بلکه به این دلیل که استبدادی جای استبداد دیگری را می گیرد و بس؛ به آنان می گفت: «تاریخ به ما می آموزد که آنانی که، بی شک به انگیزه های شریف و ارجمند، آزمندان را، با توسل به زور، از امتیازات خود محروم کرده اند، به نوبه ی خود شکار بیماری مغلوبان شده اند... . اگر هند به دستاویزهای خشن رو آورد، من علاقه ام را به آزادی آن از دست خواهم داد. زیرا ثمره ی این گونه دستاویزها نه آزادی، بلکه بردگی است».  
تاگور درباره ی گاندی چنین گفته است:
«او در آستانه ی کلبه های هزاران بینوا می ایستاد و همچون آنان جامه می پوشید، با آنان به زبان خودشان سخن می گفت. در اینجا پیکر او لااقل حقیقت زنده ی مجسم بود، نه صرف منقولاتی از کتاب ها. به این دلیل، «مهاتما» (Mahatma) (به معنای روح بزرگ) نام حقیقی اوست، و این نامی است که مردم هند به او داده اند، جز او چه کسی حس کرده است که همه ی هندیان گوشت و خون او را دارند؟... موقعی که عشق به در خانه ی هند آمد، آن در کاملاً گشوده بود... . به ندای گاندی غنچه ی عظمت نوین هند شکفته شد، کما این که در روزگاری که بودا حقیقت مهر و همدردی را در میان موجودات زنده اعلام کرده بود، هند شکوفا شد. ندای گاندی در عظمت جدیدی شکوفا شد».
وظیفه ی گاندی متحد کردن هند بود، و او آن وظیفه را به انجام رساند. وظایف دیگر چشم به راه مردان دیگراست.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد اول: مشرق زمین گاهواره ی تمدن
کتاب دوم؛ هند و همسایگانش، برگردان پارسی ع. پاشایی، ص 706 تا 709                      

هیچ نظری موجود نیست: