۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

امشب از امیدهای تازه سرخوشم



















امشب از زبانه های آتشم
امشب این دل تپنده ی به خون نشسته ام
یاد عاشقان سال های سربلند دور را
نغمه ای دوباره ساز کرد.

با بلند آتشی که در دلم زبانه می کشد
در کشاکشم.

امشب این دل مشوشم
ره به سوی آرزوی تازه باز کرد.

خون من اگر که ریخت
گر سرود سینه ام دوباره رنگ غم گرفت
شادی زمانه از دل امیدوار مردمم اگر گریخت
باغ را به خنده مژده آورید
لاله های دشت را خبر کنید
آن بهار بی قرار برگ و بار ما
می رسد ز راه.

با دلی پر از ترانه های سبز دوستی
با تنی شکفته از شکوفه های عشق
با طراوتی ز خنده ی بنفشه های صبحگاه.

آه... ای دل غمین! ببین!
امشب از امیدهای تازه سرخوشم
در سپیده های آسمان میهنم
بال می کشم.

ای شما بهار را در انتظار!
این زمان شکفته ام چو باغ پرشکوفه ی بهار.

رضا مقصدی
هایدلبرگ، زمستان 1366   

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

نام جاوید وطن

امروز یک اتفاق خوب برای ایران و البته تمام کسانی که از ملیت ایرانی برخوردارند افتاد؛ آن هم در زمانه ای که بیشتر خبرها خوب نیست و بیشتر اتفاق ها تلخ. اتفاق خوب اما برنده شدن فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی به عنوان بهترین فیلم خارجی اسکار 2012 بود. فیلمی که اگر چه جایزه های معتبر جهانی زیادی از آن خود کرده است و خوش درخشیده است، اما این بار و برای اولین بار یکی از معتبر ترین جوایز جهانی سینما را از آن خود کرد و به گفته ی کارگردان فروتن این فیلم، از آن مردمی در کشوری در گوشه ای از دنیا شد که زندگی ای غبار آلود را تجربه می کنند، اما امیدوارند، صلح را دوست می دارند، از خشونت بیزارند و جدایی -حتی اگر از نوع نادر از سیمینش باشد- را همواره تلخ می دانند و به پیوند و گفتگو و سازگاری متمایلند*. 
مهر گردون این اتفاق خوب را ابتدا به کارگردان این فیلم و تمامی کسانی که در آفرینش این اثر ارزشمند نقش داشته اند شادباش می گوید و پس از آن به مردم ایران که خاستگاه چنین اتفاقی بوده اند. شاید روزی برسد که ایرانیان زیادی که هر یک در زمینه های گوناگون دارای تخصص و تجربه و دانش هستند و به دلیل همین غبار آلودگی از نظرها ناپدید شده اند، نام جاوید وطن را هر روز بر تارکی از قله ای بنشانند و ارزش و اعتبار راستین ایران و ایرانی را در این دهکده ی به هم پیوسته و متنوع جهانی به ثبت برسانند. آقای فرهادی شاد باشید که شادی را مهمان سرزمینتان کردید و ایرانیان را شاد. 

* البته نقل به مضمون شده و عین جملات و عبارات آقای فرهادی نبوده است.                  

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

جای خالی کتاب البته از نوعی دیگر

حضرمی، یکی از علمای آن دوران، در حراج کتاب در قرطبه (Cordova-شهری در جنوب اسپانیا) مردی را دید که درباره ی قیمت کتابی که طالب آن بود پیوسته بالا دست او می زد و از قیمت واقعی کتاب خیلی بالاتر رفت؛ همین که از او توضیح خواست، جواب داد که در کتابخانه ی وی جایی درست به اندازه ی همان کتاب خالی است، و دانشمند محروم افزود: «بله روزی کسانی مثل تو فراوان است، و گردو به کسی می دهند که دندان ندارد». 


تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد چهارم (بخش اول): عصر ایمان
کتاب دوم؛ تمدن اسلامی
برگردان پارسی ابوالقاسم پاینده، ص  388   

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

راه و من



















راه همسفر با وفای من است.
تمام راه را در زیر پاهایم با من حرف می زند،
و تمام شب برای رؤیاهای من آواز می خواند.
دیدار من با او آغازی ندارد،
و در هر سپیده دم آغاز می شود،
تابستانش را با گل های شاداب و نغمه ها نو می کند
و هر بوسه ی نو او برای من اولین بوسه است.
من و راه دو عاشقیم.
من شب ها برای او لباس عوض می کنم،
و هنگامی که روز می دمد
آن بار ژنده ی کهنه را در مسافرخانه ی کنار راه می گذارم.

رابیندرانات تاگور
برگرفته از «نیلوفر عشق»، برگردان ع. پاشایی

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست
تا ریشه در آب است امید ثمری هست
هر چند رسد آیت یأس از در و دیوار
بر بام و در دوست پریشان نظری هست
منکرنشوی گر به غلط دم زنم از عشق
این نشأ مرا گر نبود با دگری هست
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل
در دامنش آویز که با وی خبری هست
هرگز قدم غم ز دلم دور نبودست
شادیست که او را سر و برگ سفری هست
 تا گفت خموشی به تو راز دل عرفی
دانست که از ناصیه غمازتری هست

عرفی شیرازی

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

Magic Lecture For MBA; Dream Firm With Dream Team


Dennis Goin

Assemble A Dream Team


"Leaders cannot implement new strategies on their own. As one former first lady said, “It takes a village.” Or as we at Kotter International like to say, “It takes a guiding coalition."
"That coalition—a powerful enthusiastic team of volunteers from across an organization—is a crucial tool for leaders looking to put new strategies into effect and transform their organizations. And deciding who should take part in the guiding coalition is essential."
Goin, who once worked as a high school principal, helps advise companies make strategic changes through his current role as executive engagement leader at Kotter International, a corporate consulting firm.
Goin says you should focus on finding a diverse group, while avoiding unfocused or selfish individuals, when assembling a coalition. The best dream team will include creative and innovative people, who will in turn spark ideas in others.
"Loading your team with free thinkers can help to generate the sort of novel ideas necessary for success in today’s rapidly changing business world."

Dennis Goin
Executive engagement leader of Kotter International

Reference: Business Insider; Instant MBA

Related Link

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

جامی که مهر بر انگیزد



















شراب دوست نمی دارم،
اما اگر تو مرد غمگینی را شاد توانی ساخت،
نخستین جرعه را آهسته بنوش،
آن گاه اگر جام را به من دهی، می ستانم.
و چون لب تو بر لب آن خورده است،
به خاطر تو می نوشم،
اندوه از روان می زدایم،
و دیگر سختی و ترشرویی نمی کنم،
و از آن پیاله ی لذتبخش نمی گریزم.
زیرا بوسه ی تو را به من منتقل می سازد،
و راز سروری را که از تو گرفته است به من می گوید.

آگاتیاس (Agathias)؛ نویسنده و شاعر یونانی
مطرح در 550 میلادی

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد چهارم(بخش اول)
کتاب اول، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 154   

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

زمانی برای عشق ورزیدن



















فردا بگذار کسی که عشق نورزیده است عشق بورزد؛
فردا بگذار کسی که در گذشته عشق ورزیده است عشق بورزد.
بهار شیرین فرا رسیده و سرود عشق سر داده است؛
جهان از نو پدید گشته، و عشق بهاری
پرندگان را به جفت گیری وا می دارد، و همه ی بیشه های منتظر
گیسوان خود را زیر باران های بهار می گشایند.
فردا بگذار عشق بورزد، آن که هیچ گاه عشق نورزیده،
و بگذار عشق بورزد آن که در گذشته عشق ورزیده است.

قطعه ی معروف به «شب زنده داری ونوس» (Pervigilium Veneris) 
نویسنده و تاریخ آن نامعلوم است. (احتمالاً در قرن سوم میلادی سروده شده است) 

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب پنجم
برگردان پارسی علی اصغر سروش، ص 745

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

بلای محنت هجران به سر نمی آید



















چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شـب فراق به پایان مگر نمی آید؟
شدم به یاد تو خاموش آن چنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید
تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ی ناز
که در تصور از ایــن خوب تر نمی آید
جمال یوسف گل چشم تیره روشن کرد
ولی ز گمشده ی مــن خـبر نمی آید
به سر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران به سر نمی آید
منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
کـــه ناله در دل گل کار گر نمی آیـد
ز باده فصل گلم توبه می دهد زاهد
ولی ز دست من این کار بر نمی آید
دو روز نوبت صحبت عـزیز دار رهی
که هر که رفت از این ره دگر نمی آید

زنده یاد محمد حسن معیری
(رهی معیری)

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

Today is perfect




















Every day, think as you wake up,
today I am fortunate to be alive,
I have a precious human life,
I am not going to waste it.
I am going to use all my energies to develop myself,
to expand my heart out to others;
to achieve enlightenment for the benefit of all beings.
I am going to have kind thoughts towards others,
I am not going to get angry or think badly about others.
I am going to benefit others as much as I can.

Tenzin Gyatso
15 th Dalai Lama
Dalai Lama is a general title for spiritual head of Tibtan Buddhism

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

زندگینامه ای کوتاه به زبان ریاضی

در کتاب «گلچین ادبیات یونانی» (Greek Anthology)، زندگانی دیوفانتوس اسکندرانی (Diophantus of Alexandria) (ریاضی دان یونانی، مطرح در 250 میلادی) با مطایبه ای جبری چنین خلاصه شده است:
کودکیش یک ششم عمرش طول کشید، پس از یک دوازدهم ریشش شروع کرد به روییدن، پس از یک هفتم دیگر زن گرفت، پسرش پنج سال بعد به دنیا آمد و نصف عمر پدر زنده ماند، پدر چهار سال بعد از پسرش مرد، پس دیو فانتوس هشتاد و چهار سال عمر کرد. 


تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب پنجم؛ شباب مسیحیت، برگردان پارسی علی اصغر سروش، ص 740   

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

قصه ی درد دل و غصه ی شب های دراز 
صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز 
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام؟
یا چه صبحیست سعادت که ندارد آغاز؟  
بی نیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خسته ی بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

عبید زاکانی

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

پیکر تراش زندگی خویش














در خودت فرو برو و بنگر. اگر خودت را زیبا نمی یابی، همان گونه رفتار کن که یک مجسمه ساز رفتار می کند... یک جا را می تراشد، جای دیگر را صاف می کند، یک خط را روشن تر، خط دیگری را پاکیزه تر می کند تا اثرش ظاهری دوست داشتنی به خود بگیرد. تو نیز چنین کن. آن چه را زاید است بتراش، هر چه را کژ است، راست کن... و از قلم زدن مجسمه ات باز نایست تا این که... کمال نیکویی را در حرم بی آلایشی ببینی. 

فلوطین (Plotinus)
فیلسوف نو افلاطونی، متولد مصر
205-270      

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب پنجم
برگردان پارسی علی اصغر سروش، ص 714

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

Magic Lecture For MBA; Ask Ordinary Questions

Bill Kling
Don't Be Afraid To Ask Dumb Questions

"Too often, leaders fail because someone told them they can’t do it. If you don’t know what you can’t do, then you may well achieve it."
Innovation and creative thinking are among the most important values leaders exhibit, Kling says.
Follow your gut instead of relying on what other people before you have done. You might not always have the right answers, but being open to failure and relying on your instincts will help you discover new approaches and perspectives that your competitors aren't coming up with.
Time and time again, not following the mold has worked for some of the most successful companies. Be willing to ask dumb questions and encourage your employees to do the same.
"As soon as you get overly tied to the lessons you were taught in business school or elsewhere, I think you’re going to start doing it the way it’s been done in the past. And then you’re going to have a company that’s like those that existed in the past."

Bill Kling
American Public Media Group President

Reference: Business Insider; Instant MBA

Related Link

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

Choose love and light



















Darkness cannot drive out darkness: only light can do that. Hate cannot drive out hate: only love can do that.


Martin Luther King Jr.
An dignitary American clergyman and civil rights activist.
Father of anti-racism movement in the United States.
Dr. King received Nobel Peace Prize in 1964.
1929-1968

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

کاین عمر نمی ماند و این عهد نمی پاید


















اگر دانه های گندم دارای احساس بودند، آیا بایستی دعا می کردند که هرگز درو نشوند؟... دلم می خواهد به این نکته پی ببری که عمر جاودان لغتی بیش نیست. ... کشتی غرق می شود. من چه باید بکنم؟ هر چه که بتوانم... غرق می شوم بی آن که بترسم. یا بلرزم، بی آن که با خدا داد و فریاد کنم؛ چرا که می دانم هر چیزی که یک روز به دنیا می آید، یک روز هم باید نابود شود. زیرا من جزیی از کل هستم، هم چنان که ساعت جزیی از یک روز است. باید که هم چون ساعتی فرا رسم و هم چون ساعتی نیز در گذرم. ... خود را چون تک رشته ی نخی بدان که از کل آن لباسی بافته خواهد شد. ... مخواه که هر چه پیش می آید، مطابق میل و آرزوی تو باشد، بلکه هر چیزی را همان گونه که پیش می آید، پذیرا شو، و آن گاه است که آرامش خاطر خواهی یافت.   

اپیکتتوس (Epictetus)
فیلسوف رواقی رومی
مطرح در 100 میلادی

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب چهارم
برگردان پارسی علی اصغر سروش، ص 580-579  

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

ای وای مادرم


















آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم.
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیر زن همه برف است کوچه ها.
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار 
در نصفه های شب 
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادری من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنه کار من سیاه
وزهر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم  

زنده یاد شهریار

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

آشکار ترین دلایل برای شادی

نباید این برکات و مزایایی را که با بسیاری از دیگران در آن ها سهیم هستیم فراموش کنیم، بلکه باید شاد باشیم از این که زنده هستیم، سالمیم و روشنایی  آفتاب را در می یابیم. ... مگر نه این است که آدم خوب هر روزی را جشنی می پندارد؟ ... جهان در واقع عالی ترین معابد و در نزد خداوند گرامی ترین است. انسان هنگام تولد به درون این معبد داخل می شود. او در جهان در پیشگاه بت های پرداخته ی دست آدمی و بی جان نیست بلکه در پیشگاه روح الاهی است که بر حواس انسان تجلی می کند... در پیشگاه آفتاب، ماه و ستارگان و رودخانه هایی است که همواره آب خنک می پراکنند و در پیشگاه زمینی که خوراک به ما می  دهد. ... از آن جا که این زندگی سبب کامل ترین معرفت به عالی ترین رموز است، باید همواره از شادی و خوشی سرشار باشیم.

پلوتارک (Plutarch) 
نویسنده و زندگینامه نویس یونانی؛ صاحب اثر "حیات مردان نامی" (Parallel Lives)
46-120 پس از میلاد

برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب چهارم
برگردان پارسی علی اصغر سروش، ص 573

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

Making love out of nothing at all *




















I know just how to whisper
And I know just how to cry
I know just to where to find the answers
And I know just how to lie

I know just how to fake it
And I know just how to scheme
I know just to when to face the truth
And then I know just to when to dream

And I know just to where to touch you
And I know just to what to prove
I know when to pull you closer
And I know when to let you lose

And I know the night is fading
And I know that time's gonna fly
And I'm never gonna tell you everything, I've got to tell you
But I know I've got to give it a try

And I know the roads to riches
And I know the ways to fame
I know all the rules and then I know how to break 'em
And I always know the name of the game

But I don't know how to leave you
And I'll never let you fall
And I don't know how you do it
Making love out of nothing at all

(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)

Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making lot of love)
Out of nothing at all

Every time I see you all the rays of the sun
Are streaming through the waves in your hair
And every star in the sky is taking aim at your eyes
Like a spotlight

The beating of my heart is a drum, and it's lost
And it's looking for a rhythm like you
You can take the darkness from the pit of the night
And turn into a beacon burning endlessly bright, I've got to follow it

'Cause everything I know
Well, it's nothing till I give it to you, alright

I can make the runner stumble
I can make the final block
And I can make every tackle, at the sound of the whistle
I can make all the stadiums rock

And I can make tonight forever
Or I can make it disappear by the dawn
And I can make you every promise that has ever been made
I can make all your demons be gone

But I'm never gonna make it without you
Do you really want to see me crawl?
And I'm never gonna make it like you do
Making love out of nothing at all

(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)

Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)

Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)

Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)
Out of nothing at all
(Making love)

Out of nothing at all
(Making love)
(Making love)
(Making love)
Come on

* A beautiful ballad form written and composed by Jim Steinman. This song first performed by Air Supply (An Australian rock band) for their 1989 compilation album "Greatest Hits".

Link for listen and download this song:
The most indelible songs treasure  

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

آرام به پیش، در مسیر زندگی















آیا این [شر] که رخ داده است مانع از آن می شود که تو عادل و بزرگوار و خوشخو و دور اندیش ... و فروتن و آزاده باشی؟ ... چنین بینگار که مردم تو را لعنت کنند، بکشند، قطعه قطعه کنند. از این کارها چه ساخته است که نگذارد ذهن تو پاک و بخرد و هوشیار و عادل باشد؛ اگر مردی کنار چشمه ای زلال و صافی بایستد و آن را لعن کند، چشمه هرگز از بیرون دادن آب پاک باز نخواهد ماند؛ اگر آن مرد پلیدی در آن بیندازد یا نجاست، چشمه به سرعت آن را شسته بیرون خواهد کرد و باز نیالوده خواهد بود. ... در هر مورد که مصیبتی بر تو وارد آمد، به یاد داشته باش که این اصل را به کار بندی: این مصیبت بدبختی نیست و تحمل آن با بزرگواری خوشبختی است. ... می بینی که آن چیزها چه معدودند، اگر مردی به چنگ آورد می تواند آن چنان زندگی کند که آرام به پیش برود و همچون وجود خدایان باشد.

مارکوس آورلیوس
برگرفته از تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، کتاب سوم
برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 523

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده ی احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم؟
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
خرم آن روز که باز آیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

سعدی شیرازی