نمی دونم چرا، اما گاهی زمان ها، برخی از آدم بزرگتر ها و قدیمی تر ها رو که می بینم و پای صحبتشون و شیوه ی نگاهشون به دنیا و زندگی و تحلیلشون از پیرامون می شینم، بد جوری دوست داشتنی به نظر می رسند و دل کندن از اون ها تو این روزگار بی حوصلگی و میل به انزوا و تنهایی و حرف نزدن و حرف نشنیدن ها کار دشواری می شه و برعکس آدم هایی که از هم صحبتی با اون ها لذت چندانی نمی بری ولی تا صبح هم دلشون می خواد حرف بزنن و دست از سرت بر نمی دارن، این قدیمی های شیرین زبون و شکر سخن و علم آموز خیلی زود و به سرعت دامن بر می کشند و بر می خیزند و کم گوی و گزیده گوی می شوند و می روند و تو را با یک آه و حسرت بیشتر در کنارشون بودن تنها می گذارند. من دقت کردم تو زندگیم و دیدم نسل خودم -و البته خودم هم- و نسل های تازه تر از این جور آدما کمتر دارن و تو نسلی که بیشترشون آفتاب لب بوم شدن و زندگی رو به ما یاد دادن بیشتر می تونی آدمای ارزشمند پیدا کنی و ازشون هنوزم یاد بگیری. چه چیزایی رو؟ صبر، تحمل، بزرگی، امید، رضایت، قناعت، خوش بودن با داشته هاشون، روز به روز زندگی کردن، سختی کشیدن و آبدیده شدن، آروم بودن، حرص نخوردن و خیلی ویژگی های دیگه که لا اقل من در خودم سراغ ندارم و نمی شناسم و همیشه تو تحلیل چرایی و نوع نگرش این قدیمی ها به زندگی و خواسته هاشون و امیدهاشون وا می مونم و برام غیر قابل درک هست. آدم هایی که آدم وقتی باهاشون می شینه و نفسشون بهت می خوره، آرومت می کنند و به زندگیت معنای تازه و عمق می دن. دوستشون دارم و برای همشون آرزوی تندرستی و موندگاری دارم و از این که فکر می کنم خیلی از اون ها به قانون طبیعت ما رو با این دنیای مدرن و آدم های مدرن و دیجیتالی به زودی تنها می گذارن، احساس خوبی ندارم، ولی خوشم که هنوز در کنارم هستند و دستشون رو می بوسم و تا همیشه وامدار آموزه های اون ها برای زندگی هستم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر