۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

برگ ها که ریخت، مرا به یاد بیاور!














برگ ها که می ریزد،
جشن من آغاز می شود؛
پا بر رویشان می گذارم
و هر کدام فریادی سر می دهند.

رقص کنان،
سبک و آرام،
خرامان؛
از آسمان به زمین می رسند.   

نگاه می کنم،
می اندیشم، 
شباهتی می یابم؛
به پایان نزدیک می شوم.

به زمین افتادن،
در زمین پنهان شدن،
و بار دیگر برآمدن؛
بهاری در راه است.

چون برگی، 
رقص کنان و خرامان و آرام،
بر زمین خواهم افتاد
و روزی...؛
آن گاه که برگ ها ریخت،
مرا به یاد بیاور!     

هیچ نظری موجود نیست: