برگ ها که می ریزد،
جشن من آغاز می شود؛
پا بر رویشان می گذارم
و هر کدام فریادی سر می دهند.
رقص کنان،
سبک و آرام،
خرامان؛
از آسمان به زمین می رسند.
نگاه می کنم،
می اندیشم،
شباهتی می یابم؛
به پایان نزدیک می شوم.
به زمین افتادن،
در زمین پنهان شدن،
و بار دیگر برآمدن؛
بهاری در راه است.
چون برگی،
رقص کنان و خرامان و آرام،
بر زمین خواهم افتاد
و روزی...؛
آن گاه که برگ ها ریخت،
مرا به یاد بیاور!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر