یک روز پنجره را می گشایی و می بینی:
تا جایی که چشمانت می بیند،
آب است، آسمان است و نسیمی که به آرامی می وزد؛
بوی خوشی نیز در مشامت می نشیند.
به دنبال نامی برای این روز می گردی؛
که صدایش کنی،
و بگویی که چه احساس خوبی بخشیده است.
جستجو را رها می کنی؛
به زیباترین واژگانی که می شناسی،
هر چند اندک، می اندیشی.
ناگهان بهترین آن ها را در ذهن می جویی:
"آزادی"، آری "آزادی"!
بی درنگ این روز را به نامش می خوانی.
بی گمان این نسیم خوش بو،
این دریای بی کران،
و این آبی آسمان پهناور،
خود آزادی است.
گشودن هر روز پنجره،
و نگاه جوینده ای که هماره،
چنین روزی را امید داشت؛
بی سبب نبود!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر