با خود گفتم: افسوس! با وجود عنوان پر طمطراق «انسان»، چقدر من از خود و همنوعان خودم که همه چون من ضعیف و ناچیزند شرم دارم. گفتم: ای حیوانات دلیر! فقط شما می دانید که چگونه باید زندگی و رنج های آن را مردانه وداع گفت. اگر فکر کنیم که در روی زمین چه بودیم و چه از خود می گذاریم، خوب می فهمیم که تنها خاموشی، با عظمت و بزرگ است و هر چیز غیر از آن از ضعف خبر می دهد. آه! ای رهگذر وحشی! من طرز فکر تو را خوب دریافتم؛ زیرا نگاه آخرین تو تا اعماق دلم رخنه کرد. نگاه تو می گفت: «اگر می توانی کاری بکن که روح تو، بر اثر کوشش و تفکر، بدین درجه ی بلند غرور و شهامت که من از بدو تولد خود در جنگل ها بدان خو گرفتم، دست یابد. نالیدن، گریستن، التماس کردن، همه کار بیچارگان و سست عنصران است. اگر مردی، بار سنگین خود را به دوش گیر و آن را در راهی که سرنوشت برای تو معین کرده است به مقصد برسان، سپس مانند من رنج ببر و بمیر، بی آن که زبان به شکایت گشوده باشی».
بخشی از «مرگ و گرگ»
اثر آلفرد دووینیی (Alfred de Vigny)؛ شاعر فرانسوی، 1863-1797
برگردان پارسی شجاع الدین شفا
برگرفته از «دریای گوهر»، مهدی حمیدی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر