۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری | لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم

دم به دم از تو غمی می رسد و من شادم
بند بر بند من افزاید و من آزادم
عید قربان من آن دم که فدای تو شوم
عید نوروز که آیی به مبارک بادم
یاد آن روز که دل بردی و جان می رقصید
کاش صد جان دگر بر سر آن می دادم
مرغ دل داشت هوای تو در اقلیم دگر
کرد پروازی و در دام بلا افتادم
گر نگیری تو مرا دست درآیم از پای
برسی گر تو به جایی نرسد فریادم
آهی ار سر دهم از پای درآید آهم
گریه بنیاد کنم سیل کند بنیادم
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست
بیستونیست فراق تو و من فرهادم
یاد من خواه بکن خواه مکن، مختاری
لیکن ای دوست تو هرگز نروی از یادم
می شوم پیر و جوان می شودم در سر عشق
بهر عشق تو مگر مادر گیتی زادم
گاه ویرانم و از خویش بود ویرانیم
گاه آباد و ز معماری تو آبادم
داد از تو به تو آرم که نباشد جایز
فیض را این که به بیگانه رساند دادم
این جواب غزل حافظ خوش لهجه که گفت:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

فیض کاشانی

هیچ نظری موجود نیست: