۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

مردم چشمم فرو ماندست در دریای اشک | مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
















ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآن چه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوش تر بود در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرو ماندست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ی سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست
آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه ی صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق؟
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

زنده یاد رهی معیری
آذرماه 1323

هیچ نظری موجود نیست: