در تعطیلات آخر این هفته بعد از چندین سال، دوستی تماسی گرفت و خواست برای دوره ای که در رشته ای دانشگاهی می گذراند با هم مروری بر درسی که من سال ها قبل خوانده بودم داشته باشیم. او به محل زندگی ام آمد و با هم شروع به مرور و مطالعه کردیم. برخی از کتاب های خاک خورده و دور افتاده ی خود را که سال ها بود به آن ها برنگشته بودم و در لابلای قفسه ی کتابخانه خاک بر رویشان نشسته بود را به کمک طلبیدم. یادی از روزهای خوش درس و مدرسه کردم و برگشتم به زمانی که زندگی هنوز روی خشن و گرفتار خود را نشانم نداده بود و یا با ملایمتی بیشتر با خود روبرویم کرده بود. روزهایی که گرفتاری بزرگ، خواندن درس و یاد گرفتن و به اصطلاح بچه ها پاس کردن آن در روز امتحان بود. روزهایی که حس عجیب و جالب انسانی انسان می گفت که پس کی تمام می شود و از شرشان آرامش می یابیم؟! و حال که نگاه می کنم به اندیشه ی خام و ناگریز آن روزهایم می خندم: شتاب برای رهایی از آرامش و رسیدن به ناآرامی ها و گرفتاری های ناتمام بود که انتظارش را می کشیدیم. به هر حال روزهای خوبی بود و خوبی امروز آن هم البته این است که زمانی که به هر دلیل به یادش می افتم، خوشم، ناراحتی هایم کم می شود و به یاد دوستان و یاران می افتم. بوی کهنگی کتاب ها و رنگ رفتگی جلد هایشان، هر چند از گذر زمان از رویم حکایتی می خواند، اما یاد ها و خاطره های جان گرفته ی بیرون زده از درون آن انگار به تازگی نفسی است که همین حالا کشیده ام. یاد روزهای خوش عمر خوش باد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر