۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

هر گه مژه بر هم رسد این باغ خزان است | تا فرصت نظاره بهار است ببینید

دل خلوت اندیشه ی یار است ببینید
این آینه در شغل چه کار است ببینید
زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد
آن شعله که امروز شرار است ببینید
در بحر چو گوهر نتوان چشم گشودن
امروز که گوهر به کنار است ببینید
بر نسخه ی هستی مپسندید تغافل
هر چند خطش جمله غبار است ببینید
حرفیست به نقش آمده نیرنگ دو عالم
دیگر به شنیدن چه مدار است ببینید
سرمایه ی هر ذره ز خورشید مثالیست
این قافله ها آینه بار است ببینید
از کثرت آیینه ی رعنایی آن گل
هر بلبل ازین باغ هزار است ببینید
از حلقه ی زنجیر تحیر نتوان جست
هر شش جهت آیینه دچار است ببینید
از جلوه چه لازم به خیال آینه چیدن؟
ای غیر پرستان همه یار است ببینید
هر گه مژه بر هم رسد این باغ خزان است
تا فرصت نظاره بهار است ببینید
هر جا نم اشکی بتپد در کف خاکی
ای خوش نگهان بیدل زار است ببینید

بیدل دهلوی

هیچ نظری موجود نیست: