۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

فوران خاطرات در روزهای پاییزی!

صبح شده و دارم قدم زنان می رم تا نزدیکی خیابون تا دنبال کارهای روزانه برم. در راه، وقتی از کنار پارکی می گذرم و پودر آب فواره ی آب نما روی صورتم می شینه، تازه نسیم خنک یه صبح پاییزی هم که باهاش آمیخته می شه و بوی علف های خیس و برگ سوزونده شده هم که باهاش قاطی می شه و پامم که می ره روی برگ های خشک و طلایی کنار راه، دیگه می زنه زیر دلم و همه ی خاطرات رفته و روزهای گذشته و آدم هایی که باهاشون بودی، زندگی کردی، نفس به نفسشون دادی و راه هایی که رفتی و همراهایی که داشتی و باهات قدم به قدم اومدن و باهاشون قدم به قدم رفتی و همه و همه ی گذشته ها می ریزه روی دایره و یهو دلت مثل این بچه کوچولوها یا مثل کوچیکیای خودت به هم می پیچه و می خوای بهانه بگیری، پاهات رو به زمین بکوبی و گریه کنی و بگی: «من دیگه نمیام!»... کاش می شد، اما می دونی اینا همه حرفه و قاموس نانوشته ی زندگی می گه تا جایی که پای رفتن هست، باید بری و بری و بری و خم هم به ابرو نیاری. راهم رو می کشم و می رم و مثل همیشه ادامه می دم. سعی می کنم این رنگ و بویی که سوداییم می کنه رو بهش پر و بال ندم و خودم رو بزنم به ندیدن و نشنیدن و ادامه بدم. دلم با بعضی هواها و بعضی فصل ها بدتر این جوری می شه و پاییز این خاصیتش بیشتره و رنگ و بوش تمام تا خورده های صندوقچه ی یادت رو با شدت هر چه بیشتر باز می کنه و فوران می کنه می ریزه جلوی چشمات و حالا تو می مونی و یه مشت خاطره ی جوراجور و رنگی. اما چاره ای نیست؛ باید جمعش کنی و دوباره برش گردونی سر جاش، نقشه هم بکشی که شاید یه روز برسه، وقت باشه، حوصله باشه، دلت سر کیف باشه و اوضاعت کوک؛ بشینی بخونیشون، ببوییشون، ببینیشون، بشنویشون، بخندی بهشون، گریه کنی باهاشون، خودت رو توشون پیدا کنی، جا گذاشته هات رو هم و...، اون روز که همه چیزت خاطره شده!            

هیچ نظری موجود نیست: