پورهون (Pyrrho - حد 270-360 قبل از میلاد؛ فیلسوف یونانی) در الیس به سال 360 متولد شد. همراه قشون اسکندر به هند رفت و در آن جا در مکتب مرتاضان درس خواند؛ و شاید از همان جا چیزی از فلسفه ی شک را، که با نام او همراه است، هدیه آورد. پس از بازگشت به الیس در نهایت فقر به تدریس فلسفه پرداخت. وی متواضع تر از آن بود که کتابی بنویسد و اظهار فضل کند، ولی شاگردش تیمون فلیوسی (Timon of Phlius - فیلسوف یونانی )، در سلسله طنزهایی که نوشت، عقاید او را به دنیا معرفی کرد. عقاید او اصولاً بر سه پایه استوار بود: هیچ امری مسلم نیست؛ مرد عاقل قضاوت نمی کند و به جای این که به دنبال حقیقت برود به دنبال راحتی و آسایش می رود؛ و از آن جایی که تمام فرضیات محتملاً غلطند، انسان بهتر است که اساطیر و قراردادهایی را که در هر عصر و در هر مکان مقبولیت عام دارند بپذیرد. نه حواس و نه منطق هیچ کدام دانشی را که بشود به آن اطمینان کرد به بشر نمی دهند: حواس شیء را در هنگام درک غیر آن چه هست جلوه می دهد، و منطق نوکر دست به سینه ی تمناهاست. قیاس بی نتیجه است، زیرا هر فرضی متضمن نتیجه ای است که از خود آن حاصل می شود. «هر استدلالی استدلال متضادی دارد». یک امر به خصوص ممکن است تحت شرایط و حالت های متفاوت مطبوع یا نامطبوع واقع شود؛ یک شیء خاص ممکن است کوچک یا بزرگ، زشت یا زیبا جلوه کند؛ یک تجربه ی واحد ممکن است بنا بر زمان و مکان مختلف خلاف اخلاق باشد یا موافق آن؛ خدایان واحد، بنا به ملل مختلف بشری، موجود یا مفقودند؛ همه چیز عقیده است و حقیقت وجود خارجی ندارد. بنابراین، در منازعات طرف گرفتن، طرز زندگی دیگران را ترجیچ دادن، یا به گذشته و آینده حسرت خوردن احمقانه است؛ تمنا و اشتیاق فریبی بیش نیست. حتی معلوم نیست که زندگی خوب و مرگ بد باشد؛ آدم عاقل نباید نسبت به هیچ کدام پیش داوری داشته باشد. بهتر از همه رضایت و تسلیم است، کوشش در راه اصلاح دنیا بی نتیجه است؛ باید به صلح و آرامش راضی بود. پورهون واقعاً می کوشید که از این فلسفه ی نیمه هندی در زندگی تبعیت کند. در کمال خشوع و خضوع به عادات و پرستش الیس تن در داد و کوششی نکرد که از خطر برهد یا زندگی خود را طویل کند؛ در سن نود سالگی مرد. همشهریانش چنان به او به نظر احترام می نگریستند که به افتخار او فیلسوفان را از مالیات معاف کردند.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب پنجم؛ اضمحلال یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 715 و 716

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر