۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم *


امشب که فرا می رسد، بلندترین شب سال برای مردمانی خواهد بود که در بخش شمالی کره ی زمین زیست می کنند. ایرانی ها البته به پیروی از نیاکان پاک سرشتشان، این سیاهی و سردی را «شب یلدا» ("شب چله" البته نامی آشناتر و سرشته با فرهنگ عامیانه ی ماست)  نامیده اند و به جشن می نشینند. این هردو: سیاهی و سردی را با امید به درخشیدن دیگر بار خورشید و بر آمدن روز روشن و گرم و رسیدن به فصلی تازه از پس این فصل سرد، با گردهم نشستن و گفتن و شنیدن و حافظ خواندن می گذرانند. به سرخی هندوانه و انار، گونه ی کبود از سرمایشان را می آرایند و گرمی هم نفسی و با هم بودن را هیمه ی اجاق خانه هاشان می سازند. امید به روزگار بهتر و سپری شدن شب های فراق، زندگی انسان ها را معنا می بخشد و این شب نمادی برای این امید در دل های ما و تمامی مردمان جهان را نقش می زند. انسان این شب، هر چند «شب فراق که داند که تا سحر چند است **» را با تمام وجود می داند و خود را به زندان غم دیجوری دربند می بیند، اما روزن امیدش را گشوده نگاه می دارد و چون حافظ شیراز می داند که «چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان، غم مخور» و این همه امید است و بودن و ماندن و اشتیاقی برای دوباره سبز شدن در بهاری که خواهد آمد. جشن یلدایتان شاد. 

* برگفته از چکامه ای از ه.الف. سایه  
** مطلع غزلی از سعدی شیراز    

هیچ نظری موجود نیست: