خودشو نذر شبام کرد و شکفتم و شکست
حتی آسمون می خوابید، ولی اون چشم نمی بست
پا به پای من قدم زد تا که رو پا بمونم
هیچ کجا نرفت مبادا تک و تنها بمونم
هنوزم دلواپس شبای بی ستارمه
پی دوخت و دوز خاطرات پاره پارمه
وقتی دلگیره ازم، تا می شه و شکسته تر
جای نفرین می گه عاقبت به خیر بشی پسر!
حبسه کنج قفسی که اسمش آشیون ماست
اوج گریه هاش فقط خدا خدا خدا خداست
مث ماهی توی تنگ خالی پر پر می زنه
ماه مهربون آسمون تاریک منه
نباید قصه ماهو از ستاره ها شنید
نباید غرور دریا رو، رو ماسه ها کشید
نباید برای گفتنش به قصه می زدم
منی که فقط نوشتن از نگاشو بلدم
رضا حیرانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر