برخیز و می بریز که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی به هوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس، باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و هم نفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه در آمیز می رسد
گر میوه ی امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
دریا دلا، که نوبت آن خیز می رسد...
زنده یاد سیاوش کسرایی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر