۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ افلاطون - 4

برخی از دانش پژوهان در چنین بحرانی به گذشته پناه برده، تاریخ می نویسند؛ ولی افلاطون به آینده پناهنده می شود و مدینه ی فاضله (Utopia) می سازد. به نظر او نخست باید شاه خوبی بیابیم که بگذارد مردمش را در معرض آزمایش قرار دهیم. سپس باید کلیه ی سالمندان را، جز آن هایی که برای حفظ نظم و تعلیم جوانان لازمند، به نقاط دوردست بفرستیم و جوانان را تعلیم دهیم، زیرا عادات بزرگتران جوانان را فاسد می کند و به شکل سابق در می آورد، باید جوانان، از زن و مرد، بیست سال تحصیل علم کنند، و این تحصیل شامل اساطیر خواهد بود، نه اساطیر غیر اخلاقی اعتقادات کهن، بلکه اساطیر تازه ای که روح را رام کند و به اطاعت از والدین و دولت وا دارد. در سن بیست، همه باید تحت آزمایش های جسمی و روانی و اخلاقی قرار گیرند. آن هایی که مردود شوند، طبقات اقتصادی کشور، یعنی کاسب و تاجر و کارگر و زارع را تشکیل خواهند داد. این ها دارای مالکیت خصوصی خواهند بود و به نسبت استعداد و توانایی (تا حدودی) ثروتمند خواهند شد؛ ولی بردگی در کار نخواهد بود. قبول شدگان آزمایش اول ده سال دیگر تعلیم و تربیت خواهند دید. در سن سی سالگی دوباره آزمایش خواهند شد. آن ها که مردود شوند سرباز خواهند شد. سربازان مالکیت خصوصی نخواهند داشت و کسب نباید بکنند، بلکه در یک اجتماع اشتراکی نظامی زندگی خواهند کرد. آن هایی که از امتحان دوم فاتح بیرون بیایند، اکنون (و نه قبل از آن) پنج سال در تمام شعبه های «فلسفه ی الاهی»، از ریاضیات و منطق تا سیاست و قانون تحصیل خواهند کرد. در سن سی و پنج، پیروزمندان آزمایش سوم با تمام دانشی که در سر دارند به دنیای عمل انداخته خواهند شد تا زندگی کرده، برای خویش جایی بیابند. در پنجاه سالگی، آن هایی که هنوز زنده اند بدون انتخابات به عضویت طبقه ی نگهبانان اجتماع یا طبقه ی حاکم در خواهند آمد. اینان تمام قدرت را در دست خواهند داشت، ولی صاحب دارایی شخصی نخواهند بود. قانونی وجود نخواهد داشت؛ درباره ی کلیه ی دعاوی خصوصی و عمومی، پادشاهان فیلسوف، طبق دانش و فراستی که گرفتار محدودیت های ماسبق نیست، حکم خواهند داد. اعضای این طبقه، برای این که از قدرت خود سوء استفاده ننمایند، ملک و پول و خانواده و زن دایمی اختصاصی نخواهند داشت. مردم قدرت خزانه را در دست خواهند داشت و سربازان قدرت شمشیر را. نظام اشتراکی (کمونیسم) دموکراتیک نبوده، بلکه آریستوکراتیک است؛ و روح مردم عادی قادر به درک و عمل آن نیست. فقط سربازان و فیلسوفان می توانند آن را به ثمر برسانند. ازدواج در تمام طبقات باید کاملاً از طرف طبقه ی نگهبان، به عنوان وسیله ی تداوم نسل بر مینای اصلاح نژاد تنظیم شود: «باید تا حد امکان بهترین هر دو جنس با یکدیگر و بدترین آن ها با یکدیگر مزاوجت کنند؛ و لازم است که فقط کودکان نوع اول پرورش داده شوند نه نوع دوم، زیرا این تنها راه اصلاح نژاد است». دولت کلیه ی کودکان را بزرگ می کند و تحصیل رایگان و مساوی برای همه فراهم می سازد. طبقات موروثی نباید باشند. دخترها باید با پسرها حقوق مساوی داشته باشند و هیچ منصب دولتی نباید به روی زنان، به خاطر زن بودن آن ها، بسته باشد.
افلاطون گمان می کند که با توأم کردن فردگرایی، زندگی اشتراکی، بقای انسب، آزادی زنان و آریستوکراسی، اجتماعی به وجود خواهد آمد که فیلسوف از زندگی در آن شاد تواند بود؛ و بالاخره چنین نتیجه می گیرد: «تا فیلسوفان شاه نشوند و یا پادشاهان و شاهزادگان این دنیا روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند ... پلیدی از شهرها و از آدمیان رخت بر نخواهد بست». او نیز مانند ولتر فکر می کرد که حکومت سلطنتی این مزیت را بر دموکراسی دارد که اصلاح گر اجتماعی فقط باید یک نفر را قانع سازد.
افلاطون به صورت محبوب ترین فلاسفه ی یونان باقی مانده است. زیرا دارای آن معایب جذابی بود که مردم یونان داشتند. او آن قدر حساس بود که مانند دانته (Dante - شاعر و نویسنده ی ایتالیایی) در هر صورت ناقص و ناپایداری، زیبایی کامل و جاودانی می دید. زاهد بود، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تند و بی لگامش افسار زند. شاعری بود دستخوش قوه ی خیال و در دام وسوسه و وهم و پندار گرفتار، مفتون کمدی و تراژدی اندیشه ها و سرشار از هیجانات زندگی آزاد روشنفکرانه ی آتن. ولی سرنوشتش این بود که هم شاعر باشد، هم اهل منطق و هم بزرگترین متفکر دنیای باستان؛ زیرک تر از زنون الئایی (Zeno of Elea - فیلسوف) و ارسطو. افلاطون به فلسفه بیش از تمام زنان و مردانی که دوست داشته بود عشق ورزید و مانند بازپرس کل داستایفسکی (Dostoyevsky - رمان نویس روسی)، معتقد بود که منطق آزاد بیهوده است، و به این تنیجه رسید که اگر بخواهیم بشر زنده بماند، فلسفه باید نابود شود. او خود اولین کسی بود که در صورت تحقق مدینه ی فاضله اش فدا می شد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 583،582 و 585                                 

هیچ نظری موجود نیست: