![]() |
| آکادمی |
در نوشته های افلاطون نظامی موجود نیست، باید به یاد داشته باشیم که طبع شاعرانه ی افلاطون اجازه نمی داد که افکار خود را در قالب معینی محدود کند. از آن جا که افلاطون شاعر است، منطق برایش آسان نیست؛ برای یافتن تعریف ها دچار سرگردانی می شود و در قیاس های مشکل، دست و پای خود را گم می کند. افلاطون بالاخره به این نتیجه می رسد که «نمی دانم آیا علمی به نام منطق اساساً وجود دارد یا نه»؟ با این وصف، قدم های اولیه را بر می دارد. مثلاً زبان را مورد مطالعه قرارداده، آن را مشتق از تقلید صداها می شناسد. تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری و قیاس و سفسطه را مورد بحث قرار می دهد و قیاس را می پذیرد، ولی استقرا را به آن ترجیح می دهد. عقاید سوفسطائیان را، که احساس را بهترین ملاک حقیقت می دانند و «فرد را مقیاس همه چیز» می شمرند، رد می کند؛ می گوید اگر چنین بود، هر تحلیلی که هر کس، هر شخص خیالباف یا دیوانه یا هر بوزینه ای از دنیا می کرد به یک اندازه ارزش داشت. آن چه تمام این «انبوه حواس» به ما می دهد، همان جریان عظیم دائمی تغییر است که هراکلیتوس (Heracleitus - فیلسوف یونانی) از آن سخن می گوید. اگر ما فقط ادراک حسی می داشتیم، هرگز دانشی کسب نمی کردیم و به حقیقتی نمی رسیدیم. دانش ما از طریق «مثل» به دست می آید؛ به عبارت دیگر، صور کلی و تعمیم یافته است که هرج و مرج مدرکات حسی را در قالب منظم فکر متشکل می سازد. اگر ما فقط می توانستیم از افراد جزئی آگاه باشیم، فکر کرن غیر ممکن بود. بشر به کمک طبقه بندی اشیا بر مبنای شباهتشان به گروه های مختلف و بیان آن طبقه به طور کلی به وسیله ی یک اسم عام، فکر کردن می آموزد. کلمه ی «انسان»ما را قادر می کند که درباره ی همه ی انسان ها فکر کنیم، همچنین «میز» به تمام میزها و «نور» به هر نوری که به زمین یا دریا تابیده است اطلاق می شود. این مثل (ایده ها) برای حواس عینیت ندارند، اما در فکر شخص واقعیت دارند؛ زیرا حتی هنگامی که تمام اشیای قابل حسی که این مثل را بیان می کنند از بین بروند، خود آن ها بر جای می مانند. انسان ها متولد می شوند و می میرند، ولی بشر همیشه زنده است. هر فرد مثلث فقط مثلث ناقصی است و دیر یا زود از بین می رود و بنابراین به طور نسبی غیر واقعی است. اما مثلث -شکل و قانون تمام مثلث ها- کامل و جاویدان است. تمام اشکال ریاضی مثلند؛ بنابراین، جاویدان و کاملند؛ آن چه هندسه درباره ی مثلث ها و دایره ها و مربع ها و مکعب ها و کره ها می گوید، حتی اگر چنین اشکالی در دنیای مادی هرگز وجود نداشته و بعدها هم وجود نیابند، حقیقت دارند و بنابراین واقعی هستند. مفاهیم انتزاعی هم به این معنا واقعیت دارند؛ یک عمل فضیلت آمیز دوام مختصری دارد، ولی فضیلت، حقیقت پایداری در فکر و ابزاری برای آن است. همچنین است زیبایی و بزرگی و شباهت و غیره. این ها همان قدر برای فکر واقعی هستند که زیبا و بزرگ و شبیه برای حواس ما.
تمام چیزها در فلسفه ی متافیزیک افلاطون دور محور فرضیه ی مثل می گردد. خدا، محرک بی حرکت اولی، یا روح دنیا، جهان را و هر چه در آن است طبق قوانین و صور جاودانه، یعنی مثل کامل و لایتغیری که طبق گفته ی افلاطونیان جدید، لوگوس یا عقل الاهی، یا ذهن خدا را تشکیل می دهند، به حرکت می اندازد و نظام می بخشد. عالی ترین مثل خیر است. گاهی افلاطون خیر را با خدا یکی می داند و اغلب آن را ابزار راهنمای خلقت و صورتی غایی که کلیه ی اشیا را به خود جلب می کند، می نامد. صرفاً دانش درک این خیر و رویت مثال صورتبخش در جریان خلقت است. تنها آن چه نیرو دارد واقعی است؛ بنابراین ماده اساساً واقعی نیست، بلکه فقط در حال استوا بین وجود و عدم قرار دارد، یعنی در مرحله ی امکان است و در انتظار این که خدا یا روح مطابق مثالی به آن شکل خاص و موجودیت بدهد. روح نیروی محرکه ی انسان و جزئی از روح محرکه ی کلیه ی اشیاست. روح حیات ناخالص، مجرد و ابدی است. قبل از جسم وجود داشته، هنگام حلول در جسم جدید، خاطرات پیشین را همراه می آورد، و چون این خاطرات در زندگی جدید بیدار می شوند، ما آن را دانش تازه ای فرض می کنیم. کلیه ی حقایق ریاضی بدین ترتیب ذاتی و غریزی هستند. تعلیم دادن فقط یاد مطالبی را زنده می کند که روح در حیات های قبلی می دانسته است. پس از مرگ، روح یا ذات زندگی، به تناسب نیک و بدش در زندگی های قبلی، به جسم برتر یا فروتری حلول می کند. شاید روحی که مرتکب گناه شده به دوزخ یا برزخ و روح نیکوکار به «جزیره ی خجستگان» (Elysium) برود. هنگامی که روح پس از چند بار زندگی از تمام گناهان پاک شد، از حلول کردن در ابدان مختلف آزاد می گردد و در بهشت سعادت ابدی خانه می گیرد.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 576 تا 579


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر