۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ افلاطون - 3

افلاطون می داند که بسیاری از خوانندگانش شکاک هستند، بنابراین در دوره ای می کوشد تا اصول اخلاق طبیعی را، که روح مردم را بدون ارجاع به دوزخ و بهشت و برزخ به سوی عدالت رهنمون شود، بیابد.
روح یا اصل حیات سه سطح یا جزء دارد -میل، اراده و فکر؛ هر جزء فصیلت خاص خود را دارد: اعتدال، شجاعت و خرد- که باید به آن ها پرهیزکاری و عدالت را نیز اضافه کرد. عدالت را می توان همکاری این اجزا در کل تعریف کرد، مثلاً همکاری عناصر متشکله ی شخصیت در یک فرد یا افراد در یک کشور، که هر یک وظیفه ی خود را به شایسته ترین وجهی انجام دهند. خوبی نه در خرد محض است و نه در لذت تنها، بلکه ترکیب متناسب و هماهنگی است از آن دو که زندگی خردمندانه ای را پدید می آورد.
افلاطون اشعار خود را سوخته و ایمان مذهبی را از دست داده بود، ولی هم شاعر و هم خداپرست باقی مانده بود. مفهوم خدا در نظر او لبریز از احساسات زیباشناختی و قرین زهد و پارسایی بود؛ فلسفه و مذهب در وی یکی شده و با اخلاق و زیبا شناختی مخلوط گردیده بود. هر چه مسن تر می شد، کمتر می توانست زیبایی را جدا از خوبی و حقیقت ببیند.
با این وجود، افلاطون علاقمند به امور بشر است. برای خود رویای اجتماعی یا اجتماع رویایی در سر می پروراند. اجتماعی که در آن فساد رخنه نکرده و از فقر و ظلم و جنگ خبری نیست. از دسته بندی های شدید سیاسی آتن منزجر است: «نزاع و دشمنی و نفرت و سوء ظن همیشه حکمفرماست». مانند هر نجیبزاده ای از حکومت مستبدانه ی ثروتمندان بیزار است: «سرمایه داران، که انگار نه انگار آن هایی را که به ذلت و تباهی کشانده اند می بینند، نیششان، یعنی پولشان، را به تن هر بی دفاعی فرو می کنند و چندین برابر اصل نفع می برند و بدین ترتیب تعداد گدایان و تهی کیسه گان را در کشور زیاد می کنند» و «بعد از این که فقرا دشمنان خود را مغلوب کردند و عده ای را کشتند و عده ای دیگر را تبعید نمودند و بقیه را به طور مساوی در آزادی و قدرت سهیم کردند، دموکراسی به وجود می آید». آزادی خواهان نیز مانند دولتمندان تو زرد از آب در می آیند و چون عده شان زیاد است، با استفاده از رای خود از بیت المال به مردم اعانه می بخشند و مقامات و مناصب را به خود اختصاص می دهند و آن قدر در حق اکثریت مداهنه می کنند و تملق ایشان را می گویند که دموکراسی به هرج و مرج بدل می شود، موازین تحت الشعاع مردمان پست قرار می گیرد و قواعد رفتاری با گستاخی و ناسزاگویی به خشونت می گراید. همان طور که به دنبال پول رفتن دیوانه وار، حکومت متنفذان را بر هم می زند، افراط در آزادی نیز دموکراسی را ضایع می سازد. وقتی آزادی افسار گسیخته شود، استبداد نزدیک می شود. ثروتمندان از ترس آن که دموکراسی خونشان را بریزد، برای سرنگون کردن آن توطئه می کنند، یا فرد جاه طلبی قدرت را در دست می گیرد، به فقیران وعده های فراوان می دهد، دور خود را قشون خصوصی جمع می کند، و اول دشمنان و سپس دوستان خود را می کشد «تا این که کشور را یکسره تصفیه کند» و حکومت استبدادی برقرار سازد.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد دوم: یونان باستان
کتاب چهارم؛ انحطاط تمدن یونان، برگردان پارسی هوشنگ پیر نظر، ص 579 و 582  

هیچ نظری موجود نیست: