۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

بیم



















همه با هم فریاد می کشند: «ای باد، ما با تو خواهیم رفت!»
برگ ها و ساقه ها به دنبال وی روان می شوند؛
ولی در راه، خوابی گران بر آنان چیره می گردد و از رفتن باز می مانند،
در حالی که به باد می گویند: «نزد ما بمان».

برگ ها، از آن هنگام که در بهار، سر برون آورده بودند،
چنین گریزی را به خود نوید می دادند.
برگ هایی که اکنون به ناچار از دیوارها، از بوته ها
و از گودال ها، برای شب خود پناه می جویند. 

و اکنون ندای وزش باد را
یا با جنبشی پاسخ می گویند، که هر بار مبهم تر می شود،
و یا با چرخشی از سر اکراه،
که آنان را از جایی که بوده اند هیچ فراتر نمی برد.

تنها امید آن دارم که در آن هنگام،
که چون این برگ ها آزاد گشتم،
تا به جستجوی حقیقتی که در آن سوی مرزهای زندگی است روانه شوم،
آرمیدن را بر تکاپو رجحان ننهم.

رابرت فراست (Robert Frost)
شاعر آمریکایی - 1963-1874
برگردان فتح الله مجتبایی

هیچ نظری موجود نیست: