چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شـب فراق به پایان مگر نمی آید؟
شدم به یاد تو خاموش آن چنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید
تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ی ناز
که در تصور از ایــن خوب تر نمی آید
جمال یوسف گل چشم تیره روشن کرد
ولی ز گمشده ی مــن خـبر نمی آید
به سر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران به سر نمی آید
منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
کـــه ناله در دل گل کار گر نمی آیـد
ز باده فصل گلم توبه می دهد زاهد
ولی ز دست من این کار بر نمی آید
دو روز نوبت صحبت عـزیز دار رهی
که هر که رفت از این ره دگر نمی آید
زنده یاد محمد حسن معیری
(رهی معیری)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر