۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

شد خزان، گلشن آشنایی
















کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوست
بیا که نوبت انس است والفت است ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بس که باغ طبیعت پر آفت است ای دوست
مگر تأسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست
عزیز دار محبت که خارزار جهان
گرش گلیست، همانا محبت است ای دوست
به کام دشمن دون، دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمی گردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده ی پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست
گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست
به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

زنده یاد شهریار 

هیچ نظری موجود نیست: