۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ سنکا - 1

سنکا؛ 4 پیش از میلاد - 65 میلادی
نمایش نویس و فیلسوف رواقی رومی
فلسفه ی رواقی مشکوک ترین بیان خود را در زندگی و کامل ترین بیان خود را در آثار لوکیوس آنایوس سنکا (Seneca) یافت. وی که در سال 5 قبل از میلاد در کوردووا متولد شده بود، به زودی به رم برده شد و تمامی تحصیلات موجود در آن شهر را دید. معانی بیان را از پدرش، فلسفه ی رواقی را از آتالوس، فلسفه ی فیثاغورسیان را از سوتیون و سیاست عملی را از شوهر عمه اش، فرماندار رومی مصر، فرا گرفت. مدت یک سال از خوردن گوشت پرهیز کرد، اما بعداً از این کار صرف نظر نمود، ولی همواره در غذا و مشروب ممسک بود. با آن چه پیرامون خود داشت، میلیونر بود، اما عادات میلیونرها را نداشت. آن قدر از تنگ نفس و ضعف ریه در رنج بود که بارها به فکر خودکشی افتاد. وکالت می کرد و در حدود سال 33 میلادی به عنوان کوایستور(Quaestore- خزانه دار) انتخاب شد. دو سال بعد با پومپیا پاولینا (Paulina) ازدواج کرد و تا پایان عمر با دوام و ثبات جالبی با او زیست. پس از ارث بردن مرده ریگ پدر، شغل قضا را رها کرد و یکسره به کار نوشتن مشغول شد. هنگامی که کرموتیوس کوردوس به امر کالیگولا مجبور به خودکشی شد، سنکا یک کونسولاتیو -نوعی رساله ی تسلیت آمیز که شکل ادبی رایجی در مکاتب معانی بیان و فلسفه بود- خطاب به مارکیا، دختر کوردوس نوشت. کالیگولا خواست او را به واسطه ی جسارتش اعدام کند، اما دوستان سنکا به این طریق او را از مرگ نجات دادند که برای کالیگولا دلیل آوردند که سنکا در هر صورت به واسطه ی ابتلای به سل خواهد مرد. اندکی بعد؛ کلاودیوس او را متهم ساخت که با یولیا، دختر گرمانیکوس، روابط ناشایست دارد. سنا او را محکوم به مرگ ساخت، اما کلاودیوس آن حکم را به تبعید در کرس تخفیف داد. در آن جزیره ی پریشان، در میان مردمی که مانند بندر تومی، تبعید گاه اووید، بدوی بودند، حکیم هشت سال (49-41) را در تجرد طی کرد.
در سال 48، آگریپینای دوم، که به ازدواج کلاودیوس درآمده بود، جای مسالینا را در قدرت و سیطره بر رم گرفت. چون علاقه ی شدیدی داشت که پسر یازده ساله اش، نرون، هم طراز اسکندر مقدونی شود، به اطراف نظر انداخت تا معلمی همچون ارسطو برای او بیابد -آن مربی را در جزیره ی کرس یافت. دستور داد سنکا را از تبعید بازگرداندند و کرسی او را در سنا به وی مسترد داشتند. سنکا مدت پنج سال آن جوان را تعلیم داد و مدت پنج سال دیگر امپراطور و کشور را رهبری کرد. میراث پدر را با به کار انداختن سرمایه، به نحوی که ظاهراً حداکثر استفاده را از مقام رسمی و اطلاعات خود می کرد، چند برابر ساخت. ثروت سنکا، آن طور که گفته اند به 300000000 سترس (30000000 دلار) بالغ شد. در سال 58 یک تن از دوستان سخن چین مسالینا به نام پوبلیوس سویلیوس علناً صدر اعظم را مورد حمله قرار داد و او را چنین وصف کرد: «دورو، زناکار و ظالم که تجمل را بد می داند و 500 میز غذاخوری از عاج و صنوبر دارد، ثروت را خوار می شمارد و شیره ی مستعمرات را با رباخواری می مکد». سنکا نیز مانند قیصر، آن جا که می توانست ترتیب اعدام مخالفان را بدهد، به دادن جواب رد بسنده می کرد. در رساله ی خود به عنوان "در زندگی خوش" اتهاماتی را که به وی نسبت داده بودند تکرار کرد و در جواب گفت که دانشمند مکلف به فقر نیست: اگر ثروت از راه شرافتمندانه به او روی آور شود، دانشمند می تواند آن را در بر گیرد. اما دانشمند بایست بتواند در هر لحظه، بدون اندوه شدید، آن ثروت را رها کند. در ضمن این مدت، میان اثاث و اسباب ظریف خود همچون مرتاضان می زیست، روی تشکی خشن می خفت، فقط آب می نوشید و چنان به امساک غذا می خورد که چون مرد، بدنش از کم غذایی نزار شده بود. نوشته بود: «وفور غذا هوش و فهم را تیره می کند و افراط در غذا روح را خفه می سازد». اتهامات مربوط به بی نظمی روابط جنسی شاید در مورد دوران جوانی او صادق بوده است، اما همه می دانستند که نسبت به زنش همواره مهربان است. در حقیقت هیچ وقت نتوانست یقین کند که فلسفه را بیشتر دوست می دارد یا قدرت را، و خرد را بیشتر دوست می دارد یا لذت را و هیچ وقت هم برایش مسلم نشد که آن دو با یکدیگر سازش ندارند. خود اعتراف داشت که دانشمند ناقصی است. «درمدح آن زندگی که باید داشته باشم، و نه آن زندگی که می گذرانم، اصرار دارم. آن زندگی را که باید در پیش گیرم از راه دور، آن هم خزان خزان، دنبال می کنم» -و این سخن درباره ی کدام یک از ما صادق نیست؟ نبردهای گلادیاتورها را که تا حد مرگ ادامه می یافت محکوم ساخت و نرون آن را نهی کرد. بسیاری خرده گیری هایی را که از او می شد، با آن چه تاسیت «لطفی که با آن خرد می پراکند» خوانده است، خلع سلاح کرد. بیش از آن چه خود به کمال عمل می کرد، از کسی کمال نمی خواست.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب سوم؛ امارت، برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 355، 356 و 357  

هیچ نظری موجود نیست: