۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ سنکا - 2

چنان که ذکر شد، امپراطوری را خوب اداره می کرد و با اغماض از بدترین جنایات نرون، سیاهه ی اعمال خود را لکه دار ساخت و «بسیاری از بدی ها را می گذاشت انجام گیرد تا قدرت داشته باشد اندکی خوبی کند». احساس خواری می کرد و آرزو داشت خود را از انقیاد امپراطور رها سازد. کاخ امپراطور را زندان غم انگیز غلامان می خواند. اندک اندک آرزو می کرد که کاش همه عمر را وقف مطالعه ی خرد کرده، از لابیرنت قدرت پرهیز کرده بود. گاه گاه با خرسندی توجه از سیاست را به کناری می نهاد و در شصت سالگی همچون جوانی مشتاق به محضر درس فلسفه ی متروناکس حاضر می شد. در سال 62، که شصت و شش ساله بود، از نرون خواست تا از سمت تنزل یافته ی خود در دولت استعفا دهد، اما نرون او را رها نکرد. پس از حریق عظیم سال 64، که نرون از تمامی امپراطوری خواست که به تجدید بنای روم کمک کنند، سنکا جزء اعظم ثروت خود را اهدا کرد. اندک اندک موفق شد که از دربار کناره گیرد، بیش از پیش در ویلاهایی که در کامپانیا داشت می زیست، و امیدوار بود که با عزلتی تقریباً راهبانه از توجه خود امپراطور و جلسوسان او بگریزد. مدتی از بیم مسموم شدن با غذا، سیب جنگلی و آب جاری می خورد. 
در چنین محیط وحشت و فراغتی بود که مطالعات خود را در باب علوم طبیعی به نام مسائل طبیعی و محبوب ترین اثر خود مراسلات اخلاقی را تحریر کرد (65-63). این مراسلات عبارت بود از محاورات تصادفی دوستانه خطاب به دوست خود لوکیلیوس (Lucilius Junior - لوکیلیوس کهین)، فرماندار ثروتمند سیسیل و شاعر و فیلسوف اپیکوری بی پروا. در تمام ادبیات روم، جز چند کتاب نمی توان یافت که از این مساعی مؤدبانه در تلفیق فلسفه ی رواقی با حوایج یک میلیونر دلپذیرتر باشد. با همین مراسلات است که مقامه نویسی غیر رسمی آغاز شد، که وسیله ی مورد علاقه ی پلوتارک، لوکیانوس، مونتنی، ولتر، بیکن، ادیسن و ستیل گردید. خواندن این نامه ها معادل است با طرف مکاتبه بودن با مرد روشنفکر، بشری و صاحب تحملی از اهل رم که زیر و روی ادبیات و کشورداری و فلسفه را از نزدیک دیده و شناخته است. این نامه ها چنان است که گویی شخص زنون با رأفت و ملایمت اپیکور و لطف افلاطون سخن می گوید.
تنگ نفس خود را با سرزندگی، اما بدون عجز و تمنای ترحم، توصیف می کند. خوش مشربانه آن را «تمرین طرز مردن» با کشیدن «نفس های آخرین» به مدت یک ساعت می خواند. در این هنگام شصت و هفت سال دارد، اما فقط بدناً: «ذهنی نیرومند و هشیار دارم که درباره ی پیری با من اختلاف دارد و اعلام می کند که پیری دوران شکفتگی اوست». از آن دلخوش است که عاقبت فرصتی به دست آورده است تا کتاب های خوبی را که مدت ها مجبور بوده است به کناری بگذارد بخواند. ظاهراً در این هنگام اپیکور را از نو خوانده است، زیرا اپیکور را با شدت و شوری نقل می کند که برای یک تن رواقی موجب اشکال است. از فرط فرد گرایی و خود بینی کالیگولا و نرون و هزاران نفر دیگر وحشت می کند. ظاهراً مصمم به نظر می رسد که اپیکوریان را با نقل قول از خود استاد، که نامش را ایشان به بدی کشاندند و اصولش را جرأت نکردند بفهمند، منکوب و مغلوب کند.

تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد سوم: قیصر و مسیح
کتاب سوم؛ امارت، برگردان پارسی پرویز داریوش، ص 357، 358 و 359

هیچ نظری موجود نیست: